تبليغاتX
سپاه صاحب الزمان

جاودانگی شهيد

يك كسی عالم است ، و از راه علم به جامعه خدمت می‏كند و در حقيقت از
كانال علم از فرديت خود خارج می‏شود و به جامعه می‏پيوندد ، شخصيت فرديش‏
از مجرای علم با شخصيت اجتماع متحد می‏گردد و آنچنانكه قطره با دريا متحد
می‏گردد . عالم در حقيقت ، جزئی از شخصيت خود را ، يعنی فكر و انديشه‏
خود را با اين پيوستن به اجتماع جاويد می‏كند .
يك نفر ديگر مخترع است ، از طريق اختراعش به جامعه می‏پيوندد ،
خدمتش به اجتماع اينست كه فن خودش ، صنعت خودش ، و خودش را از راه‏
صنعتش ، در اجتماع خودش جاويد می‏كند . يكی هنرمند است ، مثلا شاعر است‏
، خودش را از طريق فن و هنرش جاويد می‏كند .
يك نفر معلم اخلاق است ، اندرزگوست ، خودش را از راه اندرزهای حكمت‏
آميزش كه سينه به سينه منتقل می‏شود ، در جامعه جاويد می‏كند .
يكی هم شهيد است ، از راه خون خودش ، خودش را در اجتماع جاويد می‏كند
، يعنی خون جاويد در اجتماع بوجود می‏آورد .
به عبارت ديگر : يكی به فكر خود ارزش و ابديت و جاودانگی می‏بخشد و
آن عالم يا فيلسوف است ، يكی ديگر به فن و هنر يا صنعت خود ارزش و
ابديت و جاودانگی می‏بخشد                                                                                                                                                        . و آن فنان و صنعتگر يا هنرمند است ، و ديگری به حكمتهای عملی و
راهنمائيهای خود . اما شهيد به خون خود ، و در حقيقت به تمام وجود و
هستی خود ارزش و ابديت و جاودانگی می‏بخشد . خون شهيد برای هميشه در
رگهای اجتماع می‏جهد . در حقيقت هر گروه ديگر به قسمتی از مايملك خود
جاودانگی می‏بخشد و شهيد به تمام مايملك خود . لهذا پيغمبر فرمود : « فوق‏
كل ذی بر بر حتی يقتل فی سبيل الله واذا قتل فی سبيل الله فليس فوقه بر»
. يعنی بالا دست هر نيكوكاری ، نيكوكاری ديگری است ، تا آنگاه كه در راه‏
خدا شهيد شود ، همين كه در راه خدا شهيد شد ، ديگر بالا دست ندارد

خون شهيد

شهيد چه می‏كند ؟ شهيد تنها كارش اين نيست كه در مقابل دشمن می‏ايستد ،
يا دشمن را می‏زند و يا از دشمن می‏خورد ، اگر تنها اين بود ، بايد بگوئيم‏
آنوقتيكه از دشمن می‏خورد ، و خونش را می‏ريزد ، خونش هدر رفته ؟ نه ،
هيچوقت خون شهيد هدر نمی‏رود ، خون شهيد بزمين نمی‏ريزد ، خون شهيد هر
قطره‏اش تبديل به صدها قطره ، و هزارها قطره ، بلكه به دريايی از خون‏
می‏گردد و در پيكر اجتماع وارد می‏شود . لهذا پيغمبر فرمود : « ما من قطرش
احب الی الله من قطرش دم فی سبيل الله » : هيچ قطره‏ای در مقياس حقيقت‏
و در نزد خدا از قطره خونی كه در راه خدا ريخته شود بهتر نيست . شهادت‏
تزريق خون است به پيكر اجتماع ، اين شهدا هستند كه به پيكر اجتماع و در
رگهای اجتماع - خاصه اجتماعاتی كه دچار كم خونی هستند - خون جديد وارد
می‏كنند .

حماسه شهيد

شهيد حماسه آفرين است ، بزرگترين خاصيت شهيد حماسه آفرينی اوست . در
ملتهايی كه روح حماسه ، مخصوصا حماسه الهی ميميرد بزرگترين خاصيت شهيد
اينست كه آن حماسه مرده را از نو زنده می‏كند ، لهذا اسلام هميشه نيازمند
به شهيد است ، چون هميشه نيازمند به حماسه آفرينی است ، حماسه‏های نو به‏ نو ، و آفرينش‏های نو به نو
.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط علي فخري راد   | 

 

احكام روزه قضا

1694 اگر ديوانه عاقل شود، واجب نيست روزه هاى وقتى را كه ديوانه بوده قضا نمايد.

1695 اگر كافر مسلمان شود، واجب نيست روزه هاى وقتى را كه كافر بوده قضا نمايد، ولى اگر مسلمانى كافر شود و دوباره مسلمان گردد، روزه هاى وقتى را كه كافر بوده بايد قضا نمايد.

1696 روزه اى كه از انسان به واسطه مستى فوت شده بايد قضا نمايد، اگرچه چيزى را كه به واسطه آن مست شده براى معالجه خورده باشد، بلكه اگر نيت روزه كرده و مست شده و در حال مستى روزه را ادامه داده تا از مستى خارج شده باشد، بنا بر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام كند و بعدا قضا نمايد.

1697 اگر براى عذرى چند روز روزه نگيرد و بعد شك كند كه چه وقت عذر او برطرف شده، مى تواند مقدار كمتر را كه احتمال مى دهد روزه نگرفته قضا نمايد، مثلا كسى كه پيش از ماه رمضان مسافرت كرده و نمى داند پنجم رمضان از سفر برگشته يا ششم، مى تواند پنج روز روزه بگيرد. و نيز كسى هم كه نمى داند چه وقت عذر برايش پيدا شده، مى تواند مقدار كمتر را قضا نمايد، مثلا اگر در آخرهاى ماه رمضان مسافرت كند و بعد از رمضان برگردد و نداند كه بيست و پنجم رمضان مسافرت كرده يا بيست و ششم، مى تواند مقدار كمتر يعنى پنج روز را قضا كند.

1698 اگر از چند ماه رمضان روزه قضا داشته باشد، قضاى هر كدام را كه اول بگيرد مانعى ندارد، ولى اگر وقت قضاى رمضان آخر تنگ باشد، مثلا پنج روز از رمضان آخر قضا داشته باشد و پنج روز هم به رمضان مانده باشد، بايد اول، قضاى رمضان آخر را بگيرد.

1699 اگر قضاى روزه چند رمضان بر او واجب باشد، و در نيت معين نكند روزه اى را كه مى گيرد قضاى كدام رمضان است، قضاى سال اول حساب مى شود.

1700 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر وقت قضاى روزه او تنگ نباشد، مى تواند پيش از ظهر روزه خود را باطل نمايد.

1701 اگر قضاى روزه ماه رمضان شخص ديگرى را گرفته باشد،

1702 اگر به واسطه مرض يا حيض يا نفاس، روزه رمضان را نگيرد و پيش از تمام شدن رمضان بميرد، لازم نيست روزه هايى را كه نگرفته، براى او قضا كنند، اگر چه مستحب است.

1703 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و مرض او تا رمضان سال بعد طول بكشد، قضاى روزه هايى را كه نگرفته بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مدكه تقريبا ده سير است طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.ولى اگر به واسطه عذر ديگرى، مثلا براى مسافرت روزه نگرفته باشد و عذر او تا رمضان بعد باقى بماند، روزه هايى را كه نگرفته، بايد قضا كند، و احتياط مستحب آن است كه براى هر روز يك مد طعام هم به فقير بدهد.

1704 اگر به واسطه مرضى روزه رمضان را نگيرد و بعد از رمضان مرض او برطرف شود ولى عذر ديگرى پيدا كند كه نتواند تا رمضان بعد قضاى روزه را بگيرد، بايد روزه هايى را كه نگرفته، قضا نمايد. و نيز اگر در ماه رمضان غير مرض، عذر ديگرى داشته باشد و بعد از رمضان آن عذر برطرف شود و تا رمضان سال بعد به واسطه مرض نتواند روزه بگيرد، روزه هايى را كه نگرفته، بايد قضا كند.

1705 اگر در ماه رمضان به واسطه عذرى روزه نگيرد و بعد از رمضان عذر او برطرف شود و تا رمضان آينده عمدا قضاى روزه را نگيرد، بايد روزه را قضا كند و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها هم به فقير بدهد.

1706 اگر در قضاى روزه كوتاهى كند تا وقت تنگ شود و در تنگى وقت عذرى پيدا كند، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد، بلكه اگر موقعى كه عذر دارد، تصميم داشته باشد كه بعد از برطرف شدن عذر روزه هاى خود را قضا كند، و پيش از آن كه قضا نمايد در تنگى وقت عذر پيدا كند، بايد قضاى آن را بگيرد، و احتياط واجب آن است كه براى هر روز هم يك مد غذا به فقير بدهد.

1707 اگر مرض انسان چند سال طول بكشد، بعد از آن كه خوب شد اگر تا رمضان آينده به مقدار قضا وقت داشته باشد، بايد قضاى رمضان آخر را بگيرد و براى هر روز از سالهاى پيش يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.

1708 كسى كه بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، مى تواند كفاره چند روز را به يك فقي بدهد.

1709 اگر قضاى روزه رمضان را چند سال تاخير بيندازد، بايد قضا را بگيرد و براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد.

1710 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد، بايد قضاى آن را به جا آورد و براى هر روز دو ماه روزه بگيرد، يا به شصت فقير طعام بدهد، يا يك بنده آزاد كند. و چنانچه تا رمضان آينده قضاى آن روزه را به جا نياورد، براى هر روز نيز دادن يك مد طعام لازم است.

1711 اگر روزه رمضان را عمدا نگيرد و در روز كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، مثلا چند مرتبه جماع كند، يك كفاره كافى است.

1712 بعد از مرگ پدر، پسر بزرگتر بايد قضاى نماز و روزه او را به تفصيلى كه در مساله گفته شد بجا آورد، ولى قضاى روزه مادر بر پسر واجب نيست.

1713 اگر پدر غير از روزه رمضان، روزه واجب ديگرى را مانند روزه نذر نگرفته باشد، بايد پسر بزرگتر قضا نمايد.

 

18

 

احكام روزه مسافر

1714 مسافرى كه بايد نمازهاى چهار ركعتى را در سفر دو ركعت بخواند،نبايد روزه بگيرد. و مسافرى كه نمازش را تمام مى خواند، مثل كسى كه شغلش مسافرت، يا سفر او سفر معصيت است، بايد در سفر روزه بگيرد.

1715 مسافرت در ماه رمضان اشكال ندارد، ولى اگر براى فرار از روزه باشد،مكروه است.

1716 اگر غير روزه رمضان روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، بنا براحتياط واجب نبايد در آن روز مسافرت كند، و اگر در سفر باشد، بايد قصد كند كه ده روز در جايى بماند و آن روز را روزه بگيرد، ولى اگر نذر كرده باشد روز معينى را روزه بگيرد، مى تواند در آن روز مسافرت نمايد.

1717 اگر نذر كند روزه بگيرد و روز آن را معين نكند، نمى تواند آن را در سفر بجا آورد. ولى چنانچه نذر كند كه روز معينى را در سفر روزه بگيرد، بايدآن را در سفر بجا آورد. و نيز اگر نذر كند روز معينى را چه مسافر باشد يا نباشد،روزه بگيرد، بايد آن روز را اگرچه مسافر باشد روزه بگيرد.

1718 مسافر مى تواند براى خواستن حاجت، سه روز در مدينه طيبه روزه مستحبى بگيرد.

1719 كسى كه نمى داند روزه مسافر باطل است، اگر در سفر روزه بگيرد و در بين روز مساله را بفهمد، روزه اش باطل مى شود، و اگر تا مغرب نفهمد، روزه اش صحيح است.

1720 اگر فراموش كند كه مسافر است، يا فراموش كند كه روزه مسافر باطل مى باشد و در سفر روزه بگيرد، روزه او باطل است.

1721 اگر روزه دار بعد از ظهر مسافرت نمايد، بايد روزه خود را تمام كند، و اگر پيش از ظهر مسافرت كند، وقتى به حد ترخص برسد، يعنى به جايى برسد كه ديوار شهر را نبيند و صداى اذان آن را نشنود، بايد روزه خود را باطل كند، و اگر پيش از آن روزه را باطل كند، بنابر احتياط كفاره نيز بر او واجب است.

1722 اگر مسافر پيش از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مى خواهد ده روز در آن جا بماند، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده، بايد آن روز را روزه بگيرد، و اگر انجام داده روزه آن روز بر او واجب نيست.

1723 اگر مسافر بعد از ظهر به وطنش برسد، يا به جايى برسد كه مى خواهد ده روز در آن جا بماند، نبايد آن روز را روزه بگيرد.

1724 مسافر و كسى كه از روزه گرفتن عذر دارد، مكروه است در روز ماه رمضان جماع نمايد و در خوردن و آشاميدن كاملا خود را سير كند.

 

19

 

كسانى كه روزه بر آنها واجب نيست

1725 كسى كه به واسطه پيرى نمى تواند روزه بگيرد، يا براى او مشقت دارد،روزه بر او واجب نيست، ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد.

1726 كسى كه به واسطه پيرى روزه نگرفته، اگر بعد از ماه رمضان بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد قضاى روزهايى را كه نگرفته بجا آورد.

1727 اگر انسان مرضى دارد كه زياد تشنه مى شود و نمى تواند تشنگى را تحمل كند،يا براى او مشقت دارد، روزه بر او واجب نيست. ولى در صورت دوم بايد براى هر روز يك مد گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و احتياط واجب آن است كه بيشتر از مقدارى كه ناچار است آب نياشامد، و چنانچه بعد بتواند روزه بگيرد، بنابر احتياط واجب بايد روزه هايى را كه نگرفته قضا نمايد.

1728 زنى كه زاييدن او نزديك است و روزه براى حملش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر روزه براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست. و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد، ودر هر دو صورت روزه هايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد.

1729 زنى كه بچه شير مى دهد و شير او كم است، چه مادر بچه يا دايه او باشد، يا بى اجرت شير دهد، اگر روزه براى بچه اى كه شير مى دهد ضرر دارد، روزه براو واجب نيست و بايد براى هر روز يك مد طعام، يعنى گندم يا جو و مانند اينها به فقير بدهد. و نيز اگر براى خودش ضرر دارد، روزه بر او واجب نيست، و بنابر احتياط واجب بايد براى هر روز يك مد طعام به فقير بدهد و در هر دو صورت روزه هايى را كه نگرفته بايد قضا نمايد. ولى اگر كسى پيدا شود كه بى اجرت بچه را شير دهد، يا براى شير دادن بچه از پدر يا مادر بچه يا از كس ديگر كه اجرت او را بدهد اجرت بگيرد، احتياط واجب آن است كه بچه را به او بدهد و روزه بگيرد.

 

20

 

راه ثابت شدن اول ماه

1730 اول ماه به پنج چيز ثابت مى شود: اول: آنكه خود انسان ماه را ببيند. دوم: عده اى كه از گفته آنان يقين پيدا مى شود بگويند ماه را ديده ايم. و همچنين است هر چيزى كه به واسطه آن يقين پيدا شود. سوم: دو مرد عادل بگويند كه در شب ماه را ديده ايم، ولى اگر صفت ماه را بر خلاف يكديگر بگويند، يا شهادتشان خلاف واقع باشد، مثل اين كه بگويند داخل دايره ماه طرف افق بود، اول ماه ثابت نمى شود. اما اگر در تشخيص بعضى خصوصيات اختلاف داشته باشند، مثل آن كه يكى بگويد ماه بلند بود و ديگرى بگويد نبود، به گفته آنان اول ماه ثابت مى شود. چهارم: سى روز از اول ماه شعبان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه رمضان ثابت مى شود، و سى روز از اول رمضان بگذرد كه بواسطه آن اول ماه شوال ثابت مى شود. پنجم: حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است.

1731 اگر حاكم شرع حكم كند كه اول ماه است، كسى هم كه تقليد او را نمى كند،بايد به حكم او عمل نمايد، ولى كسى كه مى داند حاكم شرع اشتباه كرده، نمى تواند به حكم او عمل نمايد.

1732 اول ماه با پيشگويى منجمين ثابت نمى شود، ولى اگر انسان از گفته آنان يقين پيدا كند، بايد به آن عمل نمايد.

1733 بلند بودن ماه يا دير غروب كردن آن، دليل نمى شود كه شب پيش، شب اول ماه بوده است.

1734 اگر اول ماه رمضان براى كسى ثابت نشود و روزه نگيرد، چنانچه دو مرد عادل بگويند كه شب پيش ماه را ديده ايم، بايد روزه آن روز را قضا نمايد.

1735 اگر در شهرى اول ماه ثابت شود، براى مردم شهر ديگر فايده ندارد، مگر آن دو شهر با هم نزديك باشند، يا انسان بداند كه افق آنها يكى است.

1736 اول ماه به تلگراف ثابت نمى شود، مگر دو شهرى كه از يكى به ديگرى تلگراف كرده اند نزديك يا هم افق باشند و انسان بداند تلگراف از روى حكم حاكم شرع يا شهادت دو مرد عادل بوده است.

1737 روزى را كه انسان نمى داند آخر رمضان است يا اول شوال، بايد روزه بگيرد، ولى اگر پيش از مغرب بفهمد كه اول شوال است، بايد افطار كند.

1738 اگر زندانى نتواند به ماه رمضان يقين كند، بايد به گمان عمل نمايد، و اگر آن هم ممكن نباشد، هر ماهى را كه روزه بگيرد صحيح است. و بنابر احتياط واجب بايد بعد از گذشتن يازده ماه از ماهى كه روزه گرفته، دوباره يك ماه روزه بگيرد. ولى اگر بعد گمان پيدا كرد، بايد به آن عمل نمايد.

 

21

 

روزه هاى حرام و مكروه

1739 روزه عيد فطر و قربان حرام است، و نيز روزى را كه انسان نمى داند آخر شعبان است يا اول رمضان، اگر به نيت اول رمضان روزه بگيرد، حرام مى باشد.

1740 اگر زن به واسطه گرفتن روزه مستحبى حق شوهرش از بين برود، و همچنين اگر شوهر او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كند، بنابر احتياط واجب بايد خوددارى كند.

1741 روزه مستحبى اولاد اگر اسباب اذيت پدر و مادر يا جد شود، جايز نيست، بلكه اگر اسباب اذيت آنان نشود، ولى او را از گرفتن روزه مستحبى جلوگيرى كنند، احتياط واجب آن است كه روزه نگيرد.

1742 اگر پسر بدون اجازه پدر روزه مستحبى بگيرد، و در بين روز پدر او را نهى كند، بايد افطار كند.

1743 كسى كه مى داند روزه براى او ضرر ندارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر دارد،بايد روزه بگيرد. و كسى كه يقين يا گمان دارد كه روزه برايش ضرر دارد، اگرچه دكتر بگويد ضرر ندارد، بايد روزه نگيرد، و اگر روزه بگيرد، صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربت بگيرد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.

1744 اگر انسان احتمال بدهد كه روزه برايش ضرر دارد و از آن احتمال ترس براى او پيدا شود، چنانچه احتمال او در نظر مردم بجا باشد، نبايد روزه بگيرد،و اگر روزه بگيرد صحيح نيست، مگر آن كه به قصد قربت گرفته باشد و بعد معلوم شود ضرر نداشته.

1745 كسى كه عقيده اش اين است كه روزه براى او ضرر ندارد، اگر روزه بگيرد و بعد از مغرب بفهمد روزه براى او ضرر داشته، بايد قضاى آن را بجا آورد.

1746 غير از روزه هايى كه گفته شد، روزه هاى حرام ديگرى هم هست كه در كتابهاى مفصل گفته شده است.

1747 روزه روز عاشورا و روزى كه انسان شك دارد روز عرفه است يا عيد قربان،مكروه است.

 

22

 

روزه هاى مستحب

1748 روزه تمام روزهاى سال غير از روزه هاى حرام و مكروه كه گفته شد مستحب است. و براى بعضى از روزها بيشتر سفارش شده است، كه از آن جمله است: 1- پنجشنبه اول و پنجشنبه آخر هر ماه، و چهارشنبه اولى كه بعد از روز دهم ماه است.و اگر كسى اينها را بجا نياورد مستحب است قضا نمايد، و چنانچه اصلا نتواند روزه بگيرد، مستحب است براى هر روز يك مد طعام يا 6/12 نخود نقره به فقير بدهد. 2- سيزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه. 3- تمام ماه رجب و شعبان و بعضى از اين دو ماه اگر چه يك روز باشد. 4- روز عيد نوروز، روز بيست و پنجم و بيست و نهم ذى قعده، روز اول تا روز نهم ذى حجه، روز عرفه ولى اگر بواسطه ضعف روزه، نتواند دعاهاى روز عرفه را بخواند، روزه آن روز مكروه است، عيد سعيد غدير 18 ذى حجه روز اول و سوم محرم،ميلاد مسعود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 17 ربيع الاول روز مبعث حضرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، 27 رجب و اگر كسى روزه مستحبى بگيرد واجب نيست آن را به آخر برساند، بلكه اگر برادر مؤمنش او را به غذا دعوت كند، مستحب است دعوت او را قبول كند، و در بين روز افطار نمايد.

 

23

 

مواردى كه مستحب است انسان از كارهايى كه روزه را باطل مى كند خوددارى نمايد

1749 براى شش نفر مستحب است در ماه رمضان اگر چه روزه نيستند از كارهاى كه روزه را باطل مى كند خودارى نمايند: اول: مسافرى كه در سفر، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام داده باشد و پيش از ظهر به وطنش يا به جايى كه مى خواهد ده روز بماند، برسد. دوم: مسافرى كه بعد از ظهر به وطنش يا به جايى كه مى خواهد ده روز در آن جا بماند برسد. سوم: مريضى كه پيش از ظهر خوب شود و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام داده باشد. چهارم: مريضى كه بعد از ظهر خوب شود. پنجم: زنى كه در بين روز از خون حيض يا نفاس پاك شود. ششم: كافرى كه در روز ماه رمضان مسلمان شود.

1750 مستحب است روزه دار نماز مغرب و عشا را پيش از افطار كردن بخواند،ولى اگر كسى منتظر اوست يا ميل زيادى به غذا دارد كه نمى تواند با حضور قلب نماز بخواند، بهتر است اول افطار كند. ولى به قدرى كه ممكن است نماز را در وقت فضيلت آن بجا آورد.

 

24

 

زكات فطره

1991 كسى كه موقع غروب شب عيد فطر بالغ و عاقل و هوشيار است و فقير و بنده كس ديگر نيست، بايد براى خودش و كسانى كه نان خور او هستند هر نفرى يك صاع كه تقريبا سه كيلو است، گندم يا جو يا خرما يا كشمش يا برنج يا ذرت و مانند اينها به مستحق بدهد، و اگر پول يكى از اينها را هم بدهد،كافى است.

1992 كسى كه مخارج سال خود و عيالاتش را ندارد و كسبى هم ندارد كه بتواند مخارج سال خود و عيالاتش را بگذراند، فقير است و دادن زكات فطره بر او واجب نيست.

1993 انسان بايد فطره كسانى را كه در غروب شب عيد فطر نان خور او حساب مى شوند، بدهد كوچك باشند يا بزرگ، مسلمان باشند يا كافر، دادن خرج آنان بر او واجب باشد يا نه، در شهر خود او باشند يا در شهر ديگر.

1994 اگر كسى را كه نان خور اوست و در شهر ديگر است، وكيل كند كه از مال او فطره خود را بدهد چنانچه اطمينان داشته باشد كه فطره را مى دهد، لازم نيست خودش فطره او را بدهد.

1995 فطره مهمانى كه پيش از غروب شب عيد فطر با رضايت صاحبخانه وارد شده و نان خور او حساب مى شود، بر او واجب است.

1996 فطره مهمانى كه پيش از غروب شب عيد فطر بدون رضاين صاحبخانه وارد مى شود و مدتى نزد او مى ماند واجب است، و همچنين است فطره كسى كه انسان را مجبور كرده اند كه خرجى او را بدهد.

1997 فطره مهمانى كه بعد از غروب شب عيد فطر وارد مى شود بر صاحبخانه واجب نيست، اگر چه پيش از غروب او را دعوت كرده باشد و در خانه او هم افطار كند.

1998 اگر كسى موقع غروب شب عيد فطر، ديوانه يا بيهوش باشد زكات فطره بر او واجب نيست.

1999 اگر پيش از غروب بچه بالغ شود، يا ديوانه عاقل گردد، يا فقير غنى شود، در صورتى كه شرايط واجب شدن فطره را دارا باشد، بايد زكات فطره را بدهد.

2000 كسى كه موقع غروب شب عيد فطر، زكات فطره براو واجب نيست، اگر تاپيش از ظهر روز عيد شرطهاى واجب شدن فطره در او پيدا شود، مستحب است زكات فطره را بدهد.

2001 كافرى كه بعد از غروب شب عيد فطر مسلمان شده، فطره بر او واجب نيست.ولى مسلمانى كه شيعه نبوده اگر بعد از ديدن ماه شيعه شود، بايد زكات فطره را بدهد.

2002 كسى كه فقط به اندازه يك صاع كه تقريبا سه كيلو است گندم و مانند آن دارد، مستحب است زكات فطره را بدهد و چنانچه عيالاتى داشته باشد و بخواهد فطره آنها را هم بدهد مى تواند به قصد فطره، آن يك صاع را به يكى از عيالاتش بدهد و اوهم به همين قصد به ديگرى بدهد و همچنين تا به نفر آخر برسد و بهتر است نفر آخر چيزى را كه مى گيرد به كسى بدهد كه از خودشان نباشد و اگر يكى از آنها صغير باشد احتياط آن است كه او را در دور دادن زكات فطره داخل نكنند و چنانچه ولى صغير از طرف او قبول نمايد بايد آن زكات فطره را به مصرف صغير برساند نه اينكه از طرف او به ديگرى بدهد.

2003 اگر بعد از غروب شب عيد فطر بچه دار شود، يا كسى نان خور او حساب شود،واجب نيست فطره او را بدهد، اگر چه مستحب است فطره كسانى را كه بعد از غروب تا پيش از ظهر روز عيد نان خور او حساب مى شوند بدهد.

2004 اگر انسان نان خور كسى باشد و پيش از غروب نان خور كس ديگر شود فطره او بر كسى كه نان خور او شده واجب است، مثلا اگر دختر پيش از غروب به خانه شوهر رود، شوهرش بايد فطره او را بدهد.

2005 كسى كه ديگرى بايد فطره او را بدهد، واجب نيست فطره خود را بدهد.

2006 اگر فطره انسان بر كسى واجب باشد و او فطره را ندهد بر خود انسان واجب نمى شود.

2007 اگر كسى كه فطره او بر ديگرى واجب است خودش فطره را بدهد از كسى كه فطره بر او واجب شده ساقط نمى شود.

2008 زنى كه شوهرش مخارج او را نمى دهد، چنانچه نان خور كس ديگر باشد،فطره اش بر آن كس واجب است. و اگر نان خور كس ديگر نيست، در صورتى كه فقير نباشد بايد فطره خود را بدهد.

2009 كسى كه سيد نيست نمى تواند به سيد فطره بدهد. حتى اگر سيدى نان خور او باشد، نمى تواند فطره او را به سيد ديگر بدهد.

2010 فطره طفلى كه از مادر يا دايه شير مى خورد بر كسى است كه مخارج مادر يا دايه را مى دهد، ولى اگر مادر يا دايه مخارج خود را از مال طفل برمى دارد فطره طفل بر كسى واجب نيست.

2011 انسان اگر چه مخارج عيالاتش را از مال حرام بدهد بايد فطره آنان را از مال حلال بدهد.

2012 اگر انسان كسى را اجير نمايد و شرط كند كه مخارج او را بدهد در صورتى كه به شرط خود عمل كند و نان خور او حساب شود بايد فطره او را هم بدهد ولى چنانچه شرط كند كه مقدار مخارج او را بدهد و مثلا پولى براى مخارجش بدهد،دادن فطره او واجب نيست.

2013 اگر كسى بعد از غروب شب عيد فطر بميرد بايد فطره او و عيالاتش را از مال او بدهند، ولى اگر پيش از غروب بميرد واجب نيست فطره او عيالاتش را از مال او بدهند.

 

25

 

مصرف زكات فطره

2014 اگر زكات فطره را به يكى از هشت مصرفى كه سابقا براى زكات مال گفته شد برسانند كافى است، ولى احتياط مستحب آن است كه فقط به فقراى شيعه بدهد.

2015 اگر طفل شيعه اى فقير باشد، انسان مى تواند فطره را به مصرف او برساند يا به واسطه دادن به ولى طفل ملك طفل نمايد.

2016 فقيرى كه فطره به او مى دهند لازم نيست عادل باشد، ولى احتياط واجب آن است كه به شراب خوار و كسى كه آشكارا معصيت كبيره مى كند فطره ندهند.

2017 به كسى كه فطره را در معصيت مصرف مى كند، نبايد فطره بدهند.

2018 احتياط واجب آن است كه به يك فقير بيشتر از مخارج سالش و كمتر از يك صاع كه تقريبا سه كيلو است فطره ندهند.

2019 اگر از جنسى كه قيمتش دو برابر قيمت معمولى آن است مثلا از گندمى كه قيمت آن دو برابر قيمت گندم معمولى است نصف صاع كه معناى آن در مساله پيش گفته شد بدهد كافى نيست، و اگر آن را به قصد قيمت فطره هم بدهد كفايت نمى كند.

2020 انسان نمى تواند نصف صاع را از يك جنس مثلا گندم و نصف ديگر آن را از جنس ديگر مثلا جو بدهد، و اگر آن را به قصد قيمت فطره هم بدهد اشكال دارد، بلكه كافى نيست.

2021 مستحب است در دادن زكات فطره خويشان فقير خود را بر ديگران مقدم دارد و بعد همسايگان فقير را بعد اهل علم فقير را، ولى اگر ديگران از جهتى برترى داشته باشند مستحب است آنها را مقدم بدارد.

2022 اگر انسان به خيال اين كه كسى فقير است به او فطره بدهد و بعد بفهمد فقير نبوده، چنانچه مالى را كه به او داده از بين نرفته باشد مى تواند پس بگيرد و به مستحق بدهد، و اگر نتواند بگيرد بايد از مال خودش فطره را بدهد، و اگر از بين رفته باشد در صورتى كه گيرنده فطره مى دانسته يا احتمال مى داده آنچه را گرفته فطره است بايد عوض آن را بدهد، و الا دادن عوض بر او واجب نيست و انسان بايد دوباره فطره بدهد.

2023 اگر كسى بگويد فقيرم نمى شود به او فطره داد، مگر آن كه اطمينان پيدا كند يا از ظاهر حالش گمان پيدا شود كه فقير است يا انسان بداند كه قبلا فقير بوده است.

 

26

 

مسائل متفرقه زكات فطره

2024 انسان بايد زكات فطره را به قصد قربت يعنى براى انجام فرمان خداوند عالم بدهد و موقعى كه آن را مى دهد نيت دادن فطره نمايد.

2025 اگر پيش از ماه رمضان فطره را بدهد صحيح نيست، و احتياط واجب آن است كه در ماه رمضان هم فطره را ندهد، ولى اگر پيش از رمضان يا در ماه رمضان به فقير قرض بدهد و بعد از آن كه فطره بر او واجب شد طلب خود را بابت فطره حساب كند مانعى ندارد.

2026 گندم يا چيز ديگرى را كه براى فطره مى دهد بايد به جنس ديگر يا خاك مخلوط نباشد يا اگر مخلوط است چيزى كه مخلوط شده به قدرى كم باشد كه قابل اعتنا نباشد، و اگر بيش از اين مقدار باشد در صورتى صحيح است كه خالص آن به يك صاع برسد، ولى اگر مثلا يك صاع گندم به چندين من خاك مخلوط باشد كه خالص كردن آن خرج يا كار بيشتر از متعارف دارد دادن آن كافى نيست.

2027 اگر فطره را از چيز معيوب بدهد، كافى نيست.

2028 كسى كه فطره چند نفر را مى دهد لازم نيست همه را از يك جنس بدهد و اگرمثلا فطره بعضى را گندم و فطره بعض ديگر را جو بدهد كافى است.

2029 كسى كه نماز عيد فطر مى خواند، بنابر احتياط واجب بايد فطره را پيش از نماز عيد بدهد، ولى اگر نماز عيد نمى خواند مى تواند دادن فطره را تا ظهر تاخير بيندازد.

2030 اگر به نيت فطره مقدارى از مال خود را كنار بگذارد و تا ظهر روز عيد به مستحق ندهد احتياط واجب آن است كه هر وقت آن را مى دهد نيت فطره نمايد.

2031 اگر موقعى كه دادن زكات فطره واجب است فطره را ندهد و كنار هم نگذارد احتياط واجب آن است كه بعدا بدون اين كه نيت ادا و قضا كند، فطره را بدهد.

2032 اگر فطره را كنار بگذارد، نمى تواند آن را براى خودش بردارد و مالى ديگر را براى فطره بگذارد.

2033 اگر انسان مالى داشته باشد كه قيمتش از فطره بيشتر است، چنانچه فطره را ندهد و نيت كند كه مقدارى از آن مال براى فطره باشد اشكال دارد.

2034 اگر مالى را كه براى فطره كنار گذاشته از بين برود، چنانچه دسترس به فقير داشته و دادن فطره را تاخير انداخته بايد عوض آن را بدهد و اگر دسترس به فقير نداشته ضامن نيست، مگر آنكه در نگهدارى آن كوتاهى كرده باشد.

2035 در صورتى زكات فطره را از مال خود جدا كرده باشد، اگر در محل خودش مستحق پيدا شود، احتياط واجب آن است كه فطره را به جاى ديگر نبرد. و اگر به جاى ديگر ببرد و تلف شود، بايد عوض آن را بدهد.

 

27

 

نماز عيد فطر و قربان

1516 نماز عيد فطر و قربان در زمان حضور امام عليه السلام واجب است و بايدبه ماعت خوانده شود، و در زمان ما كه امام عليه السلام غايب است مستحب مى باشد. و احتياط واجب آن است كه آن را به جماعت نخوانند، ولى به قصد رجاء مانع ندارد. و چنانچه ولى فقيه يا ماذون از طرف او اقامه جماعت نمايد،اشكال ندارد.

1517 وقت نماز عيد قربان از اول آفتاب روز عيد است تا ظهر.

1518 مستحب است نماز عيد قربان را بعد از بلند شدن آفتاب بخوانند و در عيد فطر مستحب است بعد از بلند شدن آفتاب افطار كنند و زكات فطره را هم بدهند بعد از نماز عيد را بخوانند.

1519 نماز عيد فطر و قربان دو ركعت است كه در ركعت اول بعد از خواندن حمد و سوره بايد پنج تكبير بگويد، و بعد از هر تكبير يك قنوت بخواند و بعداز قنوت پنجم تكبيرى بگويد و به ركوع رود و دو سجده بجا آورد و برخيزد، و در ركعت دوم چهار مرتبه تكبير بگويد و بعد از هر تكبير قنوت بخواند و تكبير پنجم را بگويد و به ركوع رود و بعد از ركوع دو سجده كند و تشهد بخواند و نماز را سلام دهد

1520 در قنوت نماز عيد قربان هر دعا و ذكرى بخوانند كافى است ولى بهتر است اين دعا را به قصد اميد ثواب بخوانند: "اللهم اهل الكبرياء و العظمة و اهل الجود و الجبروت و اهل العفو و الرحمة و اهل التقوى و المغفرة اسالك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سالك به عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون".

1521 مستحب است در نماز عيد فطر و قربان قرائت را بلند بخوانند.

1522 نماز عيد سوره مخصوصى ندارد، ولى بهتر است كه در ركعت اول آن سوره"شمس" سوره و در ركعت دوم سوره "كاشيه" سوره را بخوانند، يا در ركعت اول سوره "سبح اسم" سوره و در ركعت دوم سوره "شمس" را بخوانند.

1523 مستحب است در روز عيد فطر قبل از نماز عيد به خرما افطار كند،و در عيد قربان از گوشت قربانى بعد از نماز قدرى بخورد.

1524 مستحب است پيش از نماز عيد غسل كند، و دعاهايى كه پيش از نماز و بعد از آن در كتابهاى دعا ذكر شده به اميد ثواب بخواند.

1525 مستحب است در نماز عيد بر زمين سجده كنند و در حال گفتن تكبيرها دستها را بلند كنند و نماز را بلند بخوانند.

1526 بعد از نماز مغرب و عشاى شب عيد فطر و بعد از نماز صبح و ظهر و عصر روز عيد و نيز بعد از نماز عيد فطر مستحب است اين تكبيرها را بگويند:"الله اكبر الله اكبر لا اله الا الله و الله اكبر الله اكبر و لله الحمد الله اكبر على ما هدانا".

1527 مستحب است انسان در عيد قربان بعد از ده نماز كه اول آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز دوازدهم است تكبيرهايى را كه در مساله پيش گفته شد بگويد و بعد از آن بگويد: "الله اكبر على ما رزقنا من بهيمة الانعام و الحمد لله على ما ابلانا" ولى اگر عيد قربان را در منى باشد مستحب است بعداز پانزده نماز كه اول آنها نماز ظهر روز عيد و آخر آنها نماز صبح روز سيزدهم ذى حجه است، اين تكبيرها را بگويد.

1528 كراهت دارد نماز عيد را زير سقف بخواند.

1529 اگر شك كند در تكبيرهاى نماز و قنوتهاى آن، اگر از محل آن تجاوز نكرده است بنابر اقل بگذارد، و اگر بعد معلوم شود كه گفته بوده اشكال ندارد.

1530 اگر قرائت يا تكبيرات يا قنوتها را فراموش كند و بجا نياورد، نمازش صحيح است.

1531 اگر ركوع يا دو سجده يا تكبيرة الاحرام را فراموش كند، نمازش باطل مى شود.

1532 اگر در نماز عيد يك سجده يا تشهد را فراموش كند احتياط مستحب آن است كه بعد از نماز آن را رجاءا بجا آورد، و اگر كارى كند كه براى آن،سجده سهو در نمازهاى يوميه لازم است، احتياط مستحب آن است كه بعد از نماز رجاءا دو سجده سهو براى آن نماز بنمايد.

 

28

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:25  توسط علي فخري راد   | 

روزه

روزه آن است كه انسان براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب از چيزهايى كه روزه را باطل مى كند و شرح آنها بعدا گفته مى شود، خوددارى نمايد.

نيت

1550 لازم نيست انسان نيت روزه را از قلب خود بگذراند يا مثلا بگويد فردا را روزه مى گيرم بلكه همين قدر كه براى انجام فرمان خداوند عالم از اذان صبح تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى كند انجام ندهد، كافى است و براى آن كه يقين كند تمام اين مدت را روزه بوده، بايد مقدارى پيش از اذان صبح و مقدارى هم بعد از مغرب از انجام كارى كه روزه را باطل مى كند خوددارى نمايد.

1551 انسان مى تواند در هر شب از ماه رمضان برا روزه فرداى آن نيت كند بهتر است كه شب اول ما هم نيت روزه همه ماه را بنمايد.

1552 از اول شب ماه رمضان تا اذان صبح، هر وقت نيت روزه فردا را بكند اشكال ندارد.

1553 وقت نيت روزه مستحبى از اول شب است تا موقعى كه به اندازه نيت كردن به مغرب وقت مانده باشد، كه اگر تا اين وقت كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد و نيت روزه مستحبى كند، روزه او صحيح است.

1554 كسى كه پيش از اذان صبح بدون نيت روزه خوابيده است، اگر پيش از ظهر بيدار شود و نيت كند، روزه او صحيح است چه روزه او واجب باشد چه مستحب، و اگر بعد از ظهر بيدار شود، نمى تواند نيت روزه واجب نمايد.

1555 اگر بخواهد غير روزه رمضان، روزه ديگرى بگيرد بايد آن را معين نمايد، مثلا نيت كند كه روزه قضا يا روزه نذر مى گيرم، ولى در ماه رمضان لازم نيست نيت كند كه روزه ماه رمضان مى گيرم، بلكه اگر نداند ماه رمضان است، يا فراموش نمايد و روزه ديگرى را نيت كند، روزه ماه رمضان حساب مى شود.

1556 اگر بداند ماه رمضان است و عمدا نيت روزه غير رمضان كند، نه روزه رمضان حساب مى شود و نه روزه اى كه قصد كرده است.

1557 سوم بوده،روزه او صحيح است.

1558 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بيهوش شود و در بين روز به هوش آيد، بنابر احتياط واجب بايد روزه آن روز را تمام نمايد و اگر تمام نكرد،قضاى آن را بجا آورد.

1559 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و مست شود و در بين روز بهوش آيد، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را تمام كند و قضاى آن را هم بجا آورد.

1560 اگر پيش از اذان صبح نيت كند و بخوابد و بعد از مغرب بيدار شود،روزه اش صحيح است.

1561 اگر نداند يا فراموش كند كه ماه رمضان است و پيش از ظهر ملتفت شود،چنانچه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد نيت كند و روزه او صحيح است و اگر كارى كه روزه را باطل مى كند انجام داده باشد، يا بعداز ظهر ملتفت شود كه ماه رمضان است، روزه او باطل مى باشد ولى بايد تا مغرب كارى كه روزه را باطل مى كند انجام ندهد و بعد از رمضان هم روزه آن روز را قضا نمايد.

1562 اگر بچه پيش از اذان صبح ماه رمضان بالغ شود، بايد روزه بگيرد، واگر بعد از اذان بالغ شود، روزه آن روز بر او واجب نيست.

1563 كسى كه براى به جا آوردن روزه ميتى اجير شده اگر روزه مستحبى بگيرد اشكال ندارد، ولى كسى كه روزه قضا يا روزه واجب ديگرى دارد، نمى تواند روزه مستحبى بگيرد. و چنانچه فراموش كند و روزه مستحب بگيرد، در صورتى كه پيش از ظهر يادش بيايد، روزه مستحبى او به هم مى خورد و مى تواند نيت خود را به روزه واجب برگرداند. و اگر بعد از ظهر ملتفت شود، روزه او باطل است، و اگر بعداز مغرب يادش بيايد، روزه اش صحيح است، اگر چه بى اشكال نيست.

1564 اگر غير از روزه ماه رمضان، روزه معين ديگرى بر انسان واجب باشد، مثلا نذر كرده باشد كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه عمدا تا اذان صبح نيت نكند،روزه اش باطل است، و اگر نداند كه روزه آن روز بر او واجب است، يا فراموش كند و پيش از ظهر يادش بيايد، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، روزه او صحيح و گرنه باطل مى باشد.

1565 اگر براى روزه واجب غير معينى مثل روزه كفاره، عمدا تا نزديك ظهر نيت نكند، اشكال ندارد. بلكه اگر پيش از نيت تصميم داشته باشد كه روزه نگيرد، يا ترديد داشته باشد كه بگيرد يا نه، چنانچه كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، و پيش از ظهر نيت كند، روزه او صحيح است.

1566 اگر در ماه رمضان پيش از ظهر كافر مسلمان شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، نمى تواند روزه بگيرد و قضا هم ندارد.

1567 اگر مريض پيش از ظهر ماه رمضان خوب شود و از اذان صبح تا آن وقت كارى كه روزه را باطل مى كند انجام نداده باشد، بايد نيت روزه كند و آن روز را روزه بگيرد، و چنانچه بعد از ظهر خوب شود، روزه آن روزه بر او واجب نيست.

1568 روزى را كه انسان شك دارد آخر شعبان است يا اول رمضان واجب نيست روزه بگيرد، و اگر بخواهد روزه بگيرد مى تواند نيت روزه رمضان كند، ولى اگر نيت روزه قضا و مانند آن بنمايد و چنانچه بعد معلوم شود رمضان بوده، از رمضان حساب مى شود.

1569 اگر روزى را كه شك دارد آخر شعبان است يا اول رمضان، به نيت روزه قضا يا روزه مستحبى و مانند آن روزه بگيرد، و در بين روز بفهمد كه ماه رمضان است بايد نيت روزه رمضان كند.

1570 اگر در روزه واجب معينى مثل روزه رمضان از نيت روزه گرفتن برگردد، روزه اش باطل است، ولى چنانچه نيت كند كه چيزى را كه روزه را باطل مى كند بجا آورد در صورتى كه آن را انجام ندهد، روزه اش باطل نمى شود.

1571 در روزه مستحب و روزه واجبى كه وقت آن معين نيست مثل روزه كفاره، اگر قصد كند كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، يا مردد شود كه به جا آورد يا نه،چنانچه به جا نياورد و پيش از ظهر دوباره نيت روزه كند، روزه او صحيح است.

 

1

 

چيزهايى كه روزه را باطل مى كند

1572 نه چيز روزه را باطل مى كند: اول: خوردن و آشاميدن. دوم: جماع. سوم:استمنا، و استمنا آن است كه انسان با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد.چهارم: دروغ بستن به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر عليهم السلام. پنجم:رساندن غبار غليظ به حلق. ششم: فرو بردن تمام سر در آب. هفتم: باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح. هشتم: اماله كردن با چيزهاى روان.نهم: قى كردن. و احكام اينها در مسايل آينده گفته مى شود.

 

2

 

خوردن و آشاميدن

1573 اگر روزه دار عمدا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه او باطل مى شود، چه خوردن و آشاميدن آن چيز معمول باشد مثل نان و آب، چه معمول نباشد مثل خاك و شيره درخت، و چه كم باشد يا زياد. حتى اگر مسواك را از دهان بيرون آورد و دوباره به دهان ببرد و رطوبت آن را فرو برد، روزه او باطل مى شود، مگر آنكه رطوبت مسواك در آب دهان به طورى از بين برود كه رطوبت خارج به آن گفته نشود.

1574 اگر موقعى كه مشغول غذا خوردن است بفهمد صبح شده، بايد لقمه را از دهان بيرون آورد. و چنانچه عمدا فرو برد، روزه اش باطل است و به دستورى كه بعدا گفته خواهد شد، كفاره هم بر او واجب مى شود.

1575 اگر روزه دار سهوا چيزى بخورد يا بياشامد، روزه اش باطل نمى شود.

1576 احتياط واجب آن است كه روزه دار از استعمال آمپولى كه به جاى غذا به كار مى رود، خوددارى كند. ولى تزريق آمپولى كه عضو را بى حس مى كند يا به جاى دوا استعمال مى شود، اشكال ندارد.

1577 اگر روزه دار چيزى را كه لاى دندان مانده است، عمدا فرو ببرد، روزه اش باطل مى شود.

1578 كسى كه مى خواهد روزه بگيرد، لازم نيست پيش از اذان دندانهايش را خلال كند، ولى اگر بداند غذايى كه لاى دندان مانده در روز فرو مى رود، چنانچه خلال نكند و چيزى از آن فرو رود روزه اش باطل مى شود. بلكه اگر فرو هم نرود، بنابر احتياط واجب بايد قضاى آن روز را بگيرد.

1579 فرو بردن آب دهان، اگر چه بواسطه خيال كردن ترشى و مانند آن در دهان جمع شده باشد، روزه را باطل نمى كند.

1580 فرو بردن اخلاط سر و سينه، تا به فضاى دهان نرسيده، اشكال ندارد. ولى اگر داخل فضاى دهان شود، احتياط واجب آن است كه آن را فرو نبرد.

1581 اگر روزه دار به قدرى تشنه شود كه بترسد از تشنگى بميرد، مى تواند به اندازه اى كه از مردن نجات پيدا كند آب بياشامد، ولى روزه او باطل مى شود. و اگر ماه رمضان باشد، بايد در بقيه روز از بجا آوردن كارى كه روزه را باطل مى كند،خوددارى نمايد.

1582 جويدن غذا براى بچه يا پرنده و چشيدن غذا و مانند اينها كه معمولا به حلق نمى رسد، اگر چه اتفاقا به حلق برسد، روزه را باطل نمى كند. ولى اگر انسان ازاول بداند كه به حلق مى رسد، چنانچه فرو رود، روزه اش باطل مى شود، و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب است.

1583 انسان نمى تواند براى ضعف روزه را بخورد، ولى اگر ضعف او به قدرى است كه معمولا نمى شود آن را تحمل كرد، خوردن روزه اشكال ندارد.

 

3

 

جماع

1584 جماع روزه را باطل مى كند، اگر چه به مقدار ختنه گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد.

1585 اگر كمتر از مقدار ختنه گاه داخل شود و منى هم بيرون نيايد، روزه باطل نمى شود، ولى كسى كه آلتش را بريده اند اگر كمتر از ختنه گاه را هم داخل كند، روزه اش باطل مى شود.

1586 اگر شك كند كه به اندازه ختنه گاه داخل شده يا نه، روزه او صحيح است. و كسى كه آلتش را بريده اند، اگر شك كند كه دخول شده يا نه، روزه او صحيح است.

1587 اگر فراموش كند كه روزه است و جماع نمايد، يا او را به جماع مجبور نمايند، به طورى كه از خود اختيارى نداشته باشد، روزه او باطل نمى شود. ولى چنانچه در بين جماع يادش بيايد يا ديگر مجبور نباشد، بايد فورا از حال جماع خارج شود، و اگر خارج نشود، روزه او باطل است.

 

4

 

استمناء

1588 اگر روزه دار استمنا كند، يعنى با خود كارى كند كه منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل مى شود.

1589 اگر بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل نيست. ولى اگر كارى كند كه بى اختيار منى از او بيرون آيد، روزه اش باطل مى شود.

1590 هرگاه روزه دار بداند كه اگر در روز بخوابد، محتلم مى شود، يعنى در خواب منى از او بيرون مى آيد، مى تواند در روز بخوابد. و چنانچه بخوابد و محتلم هم بشود، روزه اش صحيح است.

1591 اگر روزه دار در حال بيرون آمدن منى از خواب بيدار شود، واجب نيست از بيرون آمدن آن جلوگيرى كند.

1592 روزه دارى كه محتلم شده، مى تواند بول كند و به دستورى كه در مساله گفته شد، استبرا نمايد. ولى اگر بداند به واسطه بول يا استبرا كردن باقى مانده منى از مجرى بيرون مى آيد، در صورتى كه غسل كرده باشد، نمى تواند استبرا كند.

1593 روزه دارى كه محتلم شده، اگر بداند منى در مجرى مانده و در صورتى كه پيش از غسل بول نكند بعد از غسل منى از او بيرون مى آيد، بنابر احتياط واجب بايدپيش از غسل بول كند.

1594 اگر به قصد بيرون آمدن منى كارى بكند، در صورتى كه منى ازاو بيرون نيايد، روزه اش باطل نمى شود.

1595 اگر روزه دار بدون قصد بيرون آمدن منى با كسى بازى و شوخى كند، در صورتى كه عادت نداشته باشد كه بعد از بازى و شوخى منى از او خارج شود، اگرچه اتفاقا منى بيرون آيد، روزه او صحيح است. ولى اگر شوخى را ادامه دهد تا آن جا كه نزديك است منى خارج شود، و خوددارى نكند تا خارج گردد، روزه اش باطل است.

 

5

 

دروغ بستن به خدا و پيغمبر

1596 اگر روزه دار به گفتن يا به نوشتن يا به اشاره و مانند اينها، به خدا و پيغمبر و جانشينان آن حضرت عمدا نسبت دروغ بدهد، اگر چه فورا بگويد دروغ گفتم، يا توبه كند، روزه او باطل است. و احتياط واجب آن است كه حضرت زهرا سلام الله عليها و ساير پيغمبران و جانشينان آنان هم در اين حكم فرقى ندارند.

1597 اگر بخواهد خبرى را كه نمى داند راست است يا دروغ نقل كند، بنابر احتياط واجب بايد از كسى كه آن خبر را گفته يا از كتابى كه آن خبر در آن نوشته شده، نقل نمايد. ليكن اگر خودش هم خبر بدهد، روزه اش باطل نمى شود.

1598 اگر چيزى را به اعتقاد اين كه راست است از قول خدا يا پيغمبر نقل كند و بعد بفهمد دروغ بوده، روزه اش باطل نمى شود.

1599 اگر بداند دروغ بستن به خدا و پيغمبر روزه را باطل مى كند و چيزى را كه مى داند دروغ است به آنان نسبت دهد و بعدا بفهمد آن چه را كه گفته، راست بوده، روزه اش صحيح است.

1600 اگر دروغى را كه ديگرى ساخته عمدا به خدا و پيغمبر و جانشينان پيغمبر نسبت دهد، روزه اش باطل مى شود، ولى اگر از قول كسى كه آن دروغ را ساخته نقل كند، اشكال ندارد.

1601 اگر از روزه دار بپرسند كه آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم چنين مطلبى فرموده اند و او جايى كه در جواب بايد بگويد نه، عمدا بگويد بلى، يا جايى كه بايد بگويد بلى، عمدا بگويد نه، روزه اش باطل مى شود.

1602 اگر از قول خدا يا پيغمبر حرف راستى را بگويد، بعد بگويد دروغ گفتم، يا در شب دروغى را به آنان نسبت دهد و فرداى آن روز كه روزه مى باشد بگويد آنچه ديشب گفتم راست است، روزه اش باطل مى شود.

 

6

 

رساندن غبار غليظ به حلق

1603 رساندن غبار غليظ به حلق روزه را باطل مى كند، چه غبار چيزى باشد كه خوردن آن حلال است، مثل آرد، يا غبار چيزى باشد كه خوردن آن حرام است.

1604 اگر به واسطه باد غبار غليظ ى پيدا شود و انسان با اين كه متوجه است مواظبت نكند و به حلق برسد، روزه اش باطل مى شود.

1605 احتياط واجب آن است كه روزه دار دود سيگار و تنباكو و مانند اينها را هم به حلق نرساند. ولى بخار غليظ روزه را باطل نمى كند، مگر اين كه در دهان به صورت آب در آيد و فرو دهد.

1606 اگر مواظبت نكند و غبار يا بخار يا دود و مانند اينها داخل حلق شود،چنانچه يقين داشته كه به حلق نمى رسد روزه اش صحيح است.

1607 اگر فراموش كند كه روزه است و مواظبت نكند، يا بى اختيار غبار و مانند آن به حلق او برسد، روزه اش باطل نمى شود، و چنانچه ممكن است بايد آن را بيرون آورد.

 

7

 

فرو بردن سر در آب

1608 اگر روزه دار عمدا تمام سر را در آب فرو برد، اگرچه باقى بدن او از آب بيرون باشد، بنا بر احتياط واجب بايد قضاى آن روزه را بگيرد. ولى اگر تمام بدن را آب بگيرد و مقدارى از سر بيرون باشد روزه او باطل نمى شود.

1609 اگر نصف سر را يك دفعه و نصف ديگر آن را دفعه ديگر در آب فرو برد،روزه اش باطل نمى شود.

1610 اگر شك كند كه تمام سر زير آب رفته يا نه روزه اش صحيح است.

1611 اگر سر زير آب برود ولى مقدارى از موها بيرون بماند، روزه باطل مى شود.

1612 احتياط واجب آن است كه سر را در گلاب فرو نبرد، ولى در آبهاى مضاف ديگر و در چيزهاى ديگر كه روان است، اشكال ندارد.

1613 اگر روزه دار بى اختيار در آب بيفتد و تمام سر او را آب بگيرد، يا فراموش كند كه روزه است و سر در آب فرو برد، روزه او باطل نمى شود.

1614 اگر عادتا با افتادن در آب سرش زير آب مى رود، چنانچه با توجه به اين مطلب خود را در آب بيندازد و سرش زير آب برود روزه اش باطل مى شود.

1615 اگر فراموش كند كه روزه است و سر را در آب فرو برد يا ديگرى به زور سر او را در آب فرو برد، چنانچه در زير آب يادش بيايد كه روزه است يا آن كس دست خود را بردارد، بايد فورا سر را بيرون آورد، و چنانچه بيرون نياورد، روزه اش باطل مى شود.

1616 اگر فراموش كند كه روزه است و به نيت غسل سر را در آب فرو برد، روزه و غسل او صحيح است.

1617 اگر بداند كه روزه است و عمدا براى غسل سر را در آب فرو برد،چنانچه روزه او روزه واجبى باشد كه مثل روزه كفاره وقت معينى ندارد، غسل صحيح و روزه باطل مى باشد. ولى اگر واجب معين باشد، اگر به فرو بردن سر در آب قصد غسل كند، روزه او باطل است و بنابر احتياط واجب غسل او هم باطل است،مگر آن كه در زير آب يا در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند، كه در اين صورت غسل او صحيح است. و اما اگر روزه ماه رمضان باشد، هم غسل و هم روزه باطل است،مگر آن كه در همان زير آب توبه نمايد و در حال خارج شدن از آب نيت غسل كند،كه در اين صورت غسل او صحيح است.

1618 اگر براى آنكه كسى را از غرق شدن نجات دهد، سر را در آب فرو برد، اگرچه نجات دادن او واجب باشد، روزه اش باطل است.

 

8

 

باقى ماندن بر جنابت و حيض و نفاس تا اذان صبح

1619 اگر جنب عمدا تا اذان صبح غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است عمدا تيمم ننمايد، روزه اش باطل است.

1620 اگر در روزه واجبى كه مثل روزه ماه رمضان وقت آن معين است، تا اذان صبح غسل نكند و تيمم هم ننمايد، روزه اش صحيح است.

1621 كسى كه جنب است و مى خواهد روزه واجبى بگيرد كه مثل روزه رمضان وقت آن معين است، چنانچه عمدا غسل نكند تا وقت تنگ شود، مى تواند با تيمم روزه بگيرد و صحيح است.

1622 اگر جنب در ماه رمضان غسل را فراموش كند و بعد از يك روز يادش بيايد، بايد روزه آن روز را قضا نمايد، و اگر بعد از چند روز يادش بيايد، بايد روزه هر چند روزى را كه يقين دارد جنب بوده قضا نمايد. مثلا اگر نمى داند سه روز جنب بوده يا چهار روز، بايد روزه سه روز را قضا كند.

1623 كسى كه در شب ماه رمضان براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت ندارد،اگر خود را جنب كند روزه اش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مى شود، ولى اگر براى تيمم وقت دارد، چنانچه خود را جنب كند، با تيمم روزه او صحيح است، ولى گناهكار است.

1624 اگر گمان كند كه به اندازه غسل وقت دارد و خود را جنب كند و بعد بفهمد وقت تنگ بوده، چنانچه تيمم كند روزه اش صحيح است.

1625 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى داند كه اگر بخوابد تا صبح بيدار نمى شود، نبايد بخوابد، و چنانچه بخوابد و تا صبح بيدار نشود، روزه اش باطل است و قضا و كفاره بر او واجب مى شود.

1626 هرگاه جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود، اگر احتمال بدهد كه اگر دوباره بخوابد بيدار مى شود براى غسل، مى تواند بخوابد.

1627 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى داند يا احتمال مى دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود، چنانچه تصميم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند و با اين تصميم بخوابد و تا اذان خواب بماند، روزه اش صحيح است.

1628 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى داند يا احتمال مى دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود، چنانچه غفلت داشته باشد كه بعد از بيدار شدن بايد غسل كند، در صورتى كه بخوابد و تا اذان صبح خواب بماند، روزه اش صحيح است.

1629 كسى كه در شب ماه رمضان جنب است و مى داند يا احتمال مى دهد كه اگر بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود، چنانچه نخواهد بعد از بيدار شدن غسل كند، يا ترديد داشته باشد كه غسل كند يا نه، در صورتى كه بخوابد و بيدار نشود، روزه اش باطل است.

1630 اگر جنب در شب ماه رمضان بخوابد و بيدار شود و بداند يا احتمال دهد كه اگر دوباره بخوابد پيش از اذان صبح بيدار مى شود و تصميم هم داشته باشد كه بعد از بيدار شدن غسل كند، چنانچه دوباره بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود، بايد روزه آن روز را قضا كند، و همچنين است اگر از خواب دوم بيدار شود و براى مرتبه سوم بخوابد، و كفاره بر او واجب نمى شود.

1631 خوابى را كه در آن محتلم شده نبايد خواب اول حساب كرد، بلكه اگراز آن خواب بيدار شود و دوباره بخوابد، خواب اول حساب مى شود.

1632 اگر روزه دار در روز محتلم شود، واجب نيست فورا غسل كند.

1633 هرگاه در ماه رمضان بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده، اگرچه بداند پيش از اذان محتلم شده، روزه او صحيح است.

1634 كسى كه مى خواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، هرگاه تا اذان صبح جنب بماند، اگر چه از روى عمد نباشد، روزه او باطل است.

1635 كسى كه مى خواهد قضاى روزه رمضان را بگيرد، اگرچه بعد از اذان صبح بيدار شود و ببيند محتلم شده و بداند پيش از اذان محتلم شده است، چنانچه وقت روزه تنگ است، مثلا پنچ روز روزه رمضان دارد، و پنج روز هم به رمضان مانده است، بعد از رمضان عوض آن را به جا آورد، و اگر وقت قضاى روزه تنگ نيست روزه بگيرد.

1636 اگر در روزه واجبى غير روزه رمضان و قضاى آن، تا اذان صبح جنب بماند، روزه اش صحيح است، چه وقت آن معين باشد و چه نباشد.

1637 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و عمدا غسل نكند، يا اگر وظيفه او تيمم است تيمم نكند، روزه اش باطل است.

1638 اگر زن پيش از اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى غسل وقت نداشته باشد، چنانچه بخواهد روزه ماه رمضان يا قضاى آن را بگيرد، بايد تيمم نمايد و روزه اش صحيح است، و اگر بخواهد روزه مستحب يا روزه واجب مثل روزه كفاره و روزه نذرى بگيرد، اگرچه بدون تيمم هم روزه اش صحيح است، ولى احتياط مستحب آن است كه تيمم كند.

1639 اگر زن نزديك اذان صبح از حيض يا نفاس پاك شود و براى هيچ كدام از غسل و تيمم وقت نداشته باشد، يا بعد از اذان بفهمد كه پيش از اذان پاك شده، روزه او صحيح است، ولى اگر در وسعت وقت قضاى رمضان را گرفته باشد،صحيح بودن آن اشكال دارد.

1640 اگر زن بعد از اذان صبح از خون حيض يا نفاس پاك شود، يا در بين روز خون حيض يا نفاس ببيند، اگر چه نزديك مغرب باشد، روزه او باطل است.

1641 اگر زن غسل حيض يا نفاس را فراموش كند و بعد از يك روز يا چند روز يادش بيايد، روزه هايى كه گرفته صحيح است.

1642 اگر زن پيش از اذان صبح در ماه رمضان از حيض يا نفاس پاك شود ودر غسل كردن كوتاهى كند و تا اذان غسل نكند و در تنگى وقت تيمم هم نكند، روزه اش باطل است. ولى چنانچه كوتاهى نكند، مثلا منتظر باشد كه حمام زنانه شود، اگرچه سه مرتبه بخوابد و تا اذان غسل نكند، در صورتى كه تيمم كند روزه او صحيح است.

1643 اگر زنى كه در حال استحاضه است، غسلهاى خود را به تفصيلى كه در احكام استحاضه در مساله به بعد گفته شد به جا آورد، روزه او صحيح است.

1644 كسى كه مس ميت كرده، يعنى جايى از بدن خود را به بدن ميت رسانده،مى تواند بدون غسل مس ميت روزه بگيرد. و اگر در حال روزه هم ميت را مس نمايد،روزه او باطل نمى شود.

 

9

 

اماله كردن

1645 اماله كردن با چيز روان اگرچه از روى ناچارى و براى معالجه باشد، روزه را باطل مى كند، ولى استعمال شيافهايى كه براى معالجه است اشكال ندارد، و احتياط واجب آن است كه از استعمال شيافهايى كه براى كيف كردن است، مثل شياف ترياك يا براى تغذيه از اين مجرا است، خوددارى نمايند.

 

10

 

قى كردن

1646 هرگاه روزه دار عمدا قى كند - اگر چه به واسطه مرض و مانند آن ناچار باشد - روزه اش باطل مى شود، ولى اگر سهوا يا بى اختيار قى كند، اشكال ندارد.

1647 اگر در شب چيزى بخورد كه مى داند به واسطه خوردن آن در روز بى اختيار قى مى كند، احتياط واجب آن است كه روزه آن روز را قضا نمايد.

1648 اگر روزه دار بتواند از قى كردن خوددارى كند، چنانچه براى او ضرر و مشقت نداشته باشد، بايد خوددارى نمايد.

1649 اگر مگس در گلوى روزه دار برود، چنانچه به قدرى پايين رود كه به فرو بردن آن خوردن نمى گويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است، واگر به اين مقدار پايين نرود، بايد آن را بيرون آورد، اگرچه موجب شود كه قى كند و روزه اش باطل شود، و چنانچه فرو برد روزه اش باطل مى شود، و بنابر احتياط واجب بايد كفاره جمع بدهد.

1650 اگر سهوا چيزى را فرو ببرد و پيش از رسيدن به شكم يادش بيايد كه روزه است، چنانچه به قدرى پايين رفته باشد كه اگر آن را داخل شكم كند خوردن نمى گويند، لازم نيست آن را بيرون آورد و روزه او صحيح است.

1651 اگر يقين داشته باشد كه به واسطه آروغ زدن چيزى از گلو بيرون مى آيد، نبايد عمدا آروغ بزند، ولى اگر يقين نداشته باشد اشكال ندارد.

1652 اگر آروغ بزند و بدون اختيار چيزى در گلو يا دهانش بيايد آن را بيرون بريزد، و اگر بى اختيار فرو رود، روزه اش صحيح است.

 

11

 

احكام چيزهايى كه روزه را باطل مى كند

1653 اگر انسان عمدا و از روى اختيار كارى كه روزه را باطل مى كند، انجام دهد،روزه او باطل مى شود و چنانچه از روى عمد نباشد اشكال ندارد، ولى جنب اگر بخوابد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح غسل نكند، روزه او باطل است.

1654 اگر روزه دار سهوا يكى از كارهايى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد و به خيال اين كه روزه اش باطل شده، عمدا دوباره يكى از آنها را بجا آورد، روزه او باطل مى شود.

1655 اگر چيزى به زور در گلوى روزه دار بريزند، يا سر او را به زور در آب فرو برند، روزه او باطل نمى شود، ولى اگر مجبورش كنند كه روزه خود را باطل كند مثلا به او بگويند اگر غذا نخورى ضرر مالى يا جانى به تو مى زنيم و خودش براى جلوگيرى از ضرر، چيزى بخورد، روزه او باطل مى شود.

1656 روزه دار نبايد جايى برود كه مى داند چيزى در گلويش مى ريزند يا مجبورش مى كنند كه خودش روزه خود را باطل كند، اما اگر قصد رفتن كند و نرود يا بعد از رفتن چيزى به خوردش ندهند، روزه او صحيح است، و چنانچه از روى ناچارى كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، روزه او باطل مى شود، ولى اگرچيزى در گلويش بريزند، باطل شدن روزه او محل اشكال است.

 

12

 

آنچه براى روزه دار مكروه است

1657 چند چيز براى روزه دار مكروه است و از آن جمله است: دوا ريختن به چشم و سرمه كشيدن در صورتى كه مزه يا بوى آن به حلق برسد، انجام دادن هر كارى كه مانند خون گرفتن و حمام رفتن باعث ضعف مى شود، انفيه كشيدن اگر نداند كه به حلق مى رسد و اگر بداند به حلق مى رسد جايز نيست، بو كردن گياههاى معطر، نشستن زن در آب، استعمال شياف، تر كردن لباسى كه در بدن است، كشيدن دندان و هر كارى كه به واسطه آن از دهان خون بيايد، مسواك كردن به چوب تر، و نيز مكروه است انسان بدون قصد بيرون آمدن منى زن خود را ببوسد يا كارى كند كه شهوت خود را به حركت آورد، و اگر به قصد بيرون آمدن منى باشد، در صورتى كه منى بيرون آيد، روزه او باطل است.

 

13

 

جاهايى كه قضا و كفاره واجب است

1658 اگر در روزه ماه رمضان عمدا قى كند يا در شب جنب شود و به تفصيلى كه در مساله گفته شد سه مرتبه بيدار شود و بخوابد و تا اذان صبح بيدار نشود،فقط بايد قضاى آن روز را بگيرد، و چنانچه عمدا اماله كند يا سر زير آب ببرد،بنابر احتياط واجب بايد كفاره هم بدهد، ولى اگر كار ديگرى كه روزه را باطل مى كند عمدا انجام دهد، در صورتى كه مى دانسته آن كار روزه را باطل مى كند، قضا و كفاره براو واجب مى شود.

1659 اگر به واسطه ندانستن مساله كارى انجام دهد كه روزه را باطل مى كند، چنانچه مى توانسته مساله را ياد بگيرد، بنابر احتياط واجب كفاره بر او ثابت مى شود، و اگر نمى توانسته مساله را ياد بگيرد يا اصلا ملتفت مساله نبوده يا يقين داشته كه فلان چيز روزه را باطل نمى كند، كفاره بر او واجب نيست.

 

14

 

كفاره روزه

1660 كسى كه كفاره روزه رمضان بر او واجب است، بايد يك بنده آزاد كند يا به دستورى كه در مساله بعد گفته مى شود، دو ماه روزه بگيرد يا شصت فقير را سير كند يا به هر كدام، يك مد كه تقريبا ده سير است، طعام يعنى گندم يا جو و مانند اينها بدهد، و چنانچه اينها برايش ممكن نباشد، هر چند مد كه مى تواند به فقرا طعام بدهد و اگر نتواند طعام بدهد بايد استغفار كند، اگر چه مثلا بك مرتبه بگويد: "استغفرالله"، و احتياط واجب در فرض اخير آن است كه هر وقت بتواند، كفاره را بدهد.

1661 كسى كه مى خواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، بايد سى و يك روز آن را پى در پى بگيرد، و اگر بقيه آن پى در پى نباشد، اشكال ندارد.

1662 كسى كه مى خواهد دو ماه كفاره روزه رمضان را بگيرد، نبايد موقعى شروع كند كه در بين سى و يك روز، روزى باشد كه مانند عيد قربان روزه آن حرام است.

1663 كسى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، اگر در بين آن بدون عذر يك روز روزه نگيرد، يا وقتى شروع كند كه در بين آن به روزى برسد كه روزه آن واجب است،مثلا به روزى برسد كه نذر كرده آن روز را روزه بگيرد، بايد روزه ها را از سر بگيرد.

1664 اگر در بين روزهايى كه بايد پى در پى روزه بگيرد، عذرى مثل حيض يا نفاس يا سفرى كه در رفتن آن مجبور است، براى او پيش آيد، بعد از برطرف شدن عذر واجب نيست روزه ها را از سر بگيرد، بلكه بقيه را بعد از برطرف شدن عذر بجامى آورد.

1665 اگر به چيز حرامى روزه خود را باطل كند، چه آن چيز اصلا حرام باشد مثل شراب و زنا، يا به جهتى حرام شده باشد مثل نزديكى كردن با عيال خود در حال حيض، بنا بر احتياط كفاره جمع بر او واجب مى شود، يعنى بايد يك بنده آزاد كند و دو ماه روزه بگيرد و شصت فقير را سير كند، يا به هر كدام آنها يك مد كه تقريبا ده سير است گندم يا جو يا نان و مانند اينها بدهد، و چنانچه هر سه برايش ممكن نباشد، هر كدام آنها را كه ممكن است بايد انجام دهد.

1666 اگر روزه دار دروغى را به خدا و پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نسبت دهد، كفاره جمع كه تفصيل آن در مساله پيش گفته شد بنابر احتياط بر او واجب مى شود.

1667 اگر روزه دار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه جماع كند، يك كفاره براو واجب است، ولى اگر جماع او حرام باشد يك كفاره جمع واجب مى شود.

1668 اگر روزه دار در يك روز ماه رمضان چند مرتبه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، براى همه آنها يك كفاره كافى است.

1669 اگر روزه دار جماع حرام كند و بعد با حلال خود جماع نمايد، يك كفاره جمع كافى است.

1670 اگر روزه دار كارى كه حلال است و روزه را باطل مى كند، انجام دهد،مثلا آب بياشامد، و بعد كار ديگرى كه حرام است و روزه را باطل مى كند انجام دهد، مثلا غذاى حرامى بخورد، يك كفاره كافى است.

1671 اگر روزه دار آروغ بزند و چيزى در دهانش بيايد، چنانچه عمدا آن را فرو ببرد، روزه اش باطل است و بايد قضاى آن را بگيرد و كفاره هم بر او واجب مى شود، و اگر خوردن آن چيز حرام باشد، مثلا موقع آروغ زدن خون يا غذايى كه از صورت غذا بودن خارج شده به دهان او بيايد و عمدا آن را فرو برد، بايد قضاى آن روزه را بگيرد، و بنابر احتياط كفاره جمع هم بر او واجب مى شود.

1672 اگر نذر كند كه روز معينى را روزه بگيرد، چنانچه در آن روز عمدا روزه خود را باطل كند، بايد يك بنده آزاد نمايد، يا دو ماه پى در پى روزه بگيرد،يا به شصت فقير طعام دهد.

1673 اگر به گفته كسى كه مى گويد مغرب شده افطار كند، و بعد بفهمد مغرب نبوده است، قضا و كفاره بر او واجب مى شود. ولى اگر خبر دهنده عادل بوده،فقط قضاى آن روزه واجب است.

1674 كسى كه عمدا روزه خود را باطل كرده، اگر بعد از ظهر مسافرت كند، يا پيش از ظهر براى فرار از كفاره سفر نمايد، كفاره از او ساقط نمى شود، بلكه اگر قبل از ظهر مسافرتى براى او پيش آمد كند، بنابر احتياط كفاره بر او واجب است.

1675 اگر عمدا روزه خود را باطل كند، و بعد عذرى مانند حيض يا نفاس يا مرض براى او پيدا شود، كفاره بر او واجب نيست.

1676 اگر يقين كند كه روز اول ماه رمضان است، و عمدا روزه خود را باطل كند،بعد معلوم شود كه آخر شعبان بوده،

 

15

 

كفاره بر او واجب نيست.

1677 اگر انسان شك كند كه آخر رمضان است يا اول شوال، و عمدا روزه خود را باطل كند، بعد معلوم شود اول شوال بوده، كفاره بر او واجب نيست.

1678 اگر روزه دار در ماه رمضان با زن خود كه روزه دار است جماع كند، چنانچه زن را مجبور كرده باشد، كفاره روزه خودش و روزه زن را بايد بدهد، و اگر زن به جماع راضى بوده، بر هر كدام يك كفاره واجب مى شود.

1679 اگر زنى شوهر خود را مجبور كند كه جماع نمايد، يا كار ديگرى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، واجب نيست كه كفاره روزه شوهر را بدهد.

1680 اگر روزه دار در ماه رمضان با زن خود كه روزه دار است جماع كند،چنانچه به طورى زن را مجبور كرده باشد كه از خود اختيارى نداشته باشد، و در بين جماع زن راضى شود، بايد مرد دو كفاره و زن يك كفاره بدهد، و اگر با اراده و اختيار عمل را انجام دهد، اگرچه مجبورش كرده باشد، مرد بايد كفاره خودش و زن را بدهد.

1681 اگر روزه دار در ماه رمضان با زن روزه دار خود كه خواب است جماع نمايد،يك كفاره بر او واجب مى شود، و روزه زن صحيح است و كفاره هم بر او واجب نيست.

1682 اگر مرد زن خود را مجبور كند كه غير جماع كار ديگرى كه روزه را باطل مى كند بجا آورد، كفاره زن را نبايد بدهد، و بر خود زن هم كفاره واجب نيست.

1683 كسى كه به واسطه مسافرت يا مرض روزه نمى گيرد، نمى تواند زن روزه دار خود را مجبور به جماع كند، ولى اگر او را مجبور نمايد، بنابر احتياط بايد كفاره اش را بدهد.

1684 انسان نبايد در بجا آوردن كفاره كوتاهى كند، ولى لازم نيست فورا آن را انجام دهد.

1685 اگر كفاره بر انسان واجب شود و چند سال آن را بجا نياورد، چيزى بر آن اضافه نمى شود.

1686 كسى كه بايد براى كفاره يك روز شصت فقير را طعام بدهد، اگر به شصت فقير دسترسى دارد، نبايد به هر كدام از آنها بيشتر از يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، يا يك فقير را بيشتر از يك مرتبه سير نمايد، ولى چنانچه انسان اطمينان داشته باشد كه فقير طعام را به عيالات خود مى دهد يا به آنها مى خوراند، مى تواند براى هر يك از عيالات فقير اگرچه صغير باشند يك مد به آن فقير بدهد.

1687 كسى كه قضاى روزه رمضان را گرفته، اگر بعد از ظهر عمدا كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بايد به ده فقير هر كدام يك مد كه تقريبا ده سير است طعام بدهد، و اگر نمى تواند بنابر احتياط واجب بايد سه روز پى در پى روزه بگيرد.

 

16

 

جاهايى كه فقط قضاى روزه واجب است

1688 در چند صورت فقط قضاى روزه بر انسان واجب است، و كفاره واجب نيست:اول: آنكه روزه دار در روز ماه رمضان عمدا قى كند. دوم: آنكه در شب ماه رمضان جنب باشد و به تفصيلى كه در مساله گفته شد تا اذان صبح از خواب سوم بيدار نشود. . سوم: عملى كه روزه را باطل مى كند بجا نياورد، ولى نيت روزه نكند يار يا كند، يا قصد كند كه روزه نباشد. چهارم: آنكه در ماه رمضان غسل جنابت را فراموش كند، و با حال جنابت يك روز يا چند روز روزه بگيرد. پنجم: آنكه در ماه رمضان بدون اين كه تحقيق كند صبح شده يا نه، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده و نيز اگر بعد از تحقيق با اين كه گمان دارد صبح شده، كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده قضاى آن روزه بر او واجب است. ولى اگر بعد از تحقيق گمان يا يقين كند كه صبح شده و چيزى بخورد، و بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست، بلكه اگر بعد از تحقيق شك كند كه صبح شده يا نه و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد بعد معلوم شود صبح بوده، قضا واجب نيست. ششم: آنكه كسى بگويد صبح نشده و انسان به گفته او كارى كه روزه را باطل مى كند انجام هد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هفتم: آنكه كسى بگويد صبح شده و انسان به گفته او يقين نكند، يا خيال كند شوخى مى كند و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده است. هشتم: آنكه به گفته كس ديگر كه عادل باشد افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. نهم: آنكه در هواى صاف به واسطه تاريكى يقين كند كه مغرب شده و افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده است. ولى اگر در هواى ابر به گمان اين كه مغرب شده افطار كند، بعد معلوم شود مغرب نبوده، قضا لازم نيست. دهم: آنكه براى خنك شدن، يا بى جهت مضمضه كند، يعنى آب در دهان بگرداند و بى اختيار فرو رود، ولى اگر فراموش كند كه روزه است و آب را فرو دهد، يا براى وضو مضمضه كند و بى اختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.

1689 اگر غير آب چيز ديگرى را در دهان ببرد و بى اختيار فرو رود، يا آب داخل بينى كند و بى اختيار فرو رود، قضا بر او واجب نيست.

1690 مضمضه زياد براى روزه دار مكروه است، و اگر بعد از مضمضه بخواهد آب دهان را فرو برد، بهتر است سه مرتبه آب دهان را بيرون بريزد.

1691 اگر انسان بداند كه به واسطه مضمضه، بى اختيار يا از روى فراموشى آب وارد گلويش مى شود، نبايد مضمضه كند.

1692 اگر در ماه رمضان بعد از تحقيق يقين كند كه صبح نشده و كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد، بعد معلوم شود صبح بوده، قضا لازم نيست.

1693 اگر انسان شك كند كه مغرب شده يا نه، نمى تواند افطار كند، ولى اگر شك كند كه صبح شده يا نه، پيش از تحقيق هم مى تواند كارى كه روزه را باطل مى كند انجام دهد.

 

17

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:25  توسط علي فخري راد   | 

 کجاست صوفی دجال فعل ملحد شکل    

    بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید  ( حافظ )    

 

  می گویند کجاست آن مهدی موعود شما ؟‌ و چرا این موعود شما کاری نمی کند ؟  چرا بشر را به آینده ای رویایی حواله می دهید ؟ چرا این همه انتظار نافرجام ؟ چرا قرنها به بیهودگی به افقها خیره شدن و به امید منجی نامعلوم  نشستن و کارها را آشفته گذاشتن که « ان شاء الله آقا خواهد آمد و مشکلات رفع خواهد شد » ؟؟

 می گویند :‌مهدی کجاست ؟‌ می گویم : و کجا نیست ؟ :‌« اینما تولوا فثم وجه الله » . مهدی شخص نیست ، فلسفه است ؛ عقیده نیست ، آرمان زنده است؛ ایستگاه نیست ، شاهراه و بستر پرواز است ؛ نماد همه امور مقدس است . مهدی رابط زمین دور افتاده از خدا با ملکوت آسمان است و ملکوت آسمان آن سوی منظومه شمسی و کمی بالاتر از راه شیری نیست . ملکوت آسمان در همین نزدیکی است ؛‌ همان جا که خیمه گاه مهدویت بر افراشته است .  مهدی آن روح زنده الهی است که در کالبد تاریخ مرده دمیده شده ؛‌وگرنه تاریخ بی فروغ بود . مهدی برایند همه امیدها و آرمانهای فروخفته بشری در تمام ادیان و مذاهب برای تحقق آینده ای بهتر است . آینده ای که از دل اکنون و لحظه های زنده و ناب « اینک » و «حال» بیرون می آید . انتظار، تنها انتظار رسیدن یک رهبر تمام عیار جهانی نیست ، بلکه آمادگی تدریجی رهروان و پیروان پا در رکاب برای بیرون کشیدن بهار از خزان زندگی اجتماعی و سیاست جهنمی جهانی است . انتظار  خفتن و مردن و پوسیدن نیست ؛ خیزش و رویش و رستاخیز است .انتظار ساختن طبیعتی زیباست که تنها کمبودش طلوع خورشید است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 22:33  توسط علي فخري راد   | 

 كاركرد بسیج در نظام اسلامی

مقدمه:

بسیج یك نهاد انقلاب است كه از توده مردم و آحاد جامعه تشكیل شده است. برخی از جامعه شناسان و صاحبان علم سیاست معتقدند. بسیج برای انقلاب بوجودمی آید، یعنی توده مردم بسیج می شوند تا انقلابی را به نتیجه برسانند. از همین روی به حركت توده های مردم برای برپایی نظام حكومتی جدید، بسیج گفته می شود. اصولاً بر اساس چنین تفكری ، پس از تغییر نظام حكومتی و سیاسی، بسیج فلسفه وجودی خود را از دست می دهد و حركت توده ها، جای خود را به نهادهای قانونی و اقدامات نهادینه می دهند. یعنی با ایجاد نظام حكومتی و تشكیل نهادهای قانونی، حركت بسیجی متوقف می شود.
البته حكومتها به ویژه حكومتهای دموكراتیك، مشاركت مردم و مشاركت بسیجی را برای اداره امور می پذیرند. زیرا باعث استحكام و پایداری نظام حكومتی می شود و تلاش می نمایند تا مردم را در سرنوشت خود و اداره امور مملكتی به بازی بگیرند. این نوع اقدام را مشاركت مدرن می نامند كه در سایه حضور مردم در انتخابات، شوراها و خدمات اجتماعی تعریف می شود. بنابراین چنین دیدگاهی بین حضور مردم در صحنه انقلاب ( مشاركت بسیجی) و حضور مردم در اداره مملكت (مشاركت مدرن) تفاوت قائل است.
در جمهوری اسلامی ایران، حركت توده ها و حضور نیروهای مردمی قبل از پیروزی انقلاب ایجاد شد و در حین انقلاب، نقش مردم بسیار چشمگیر بود كه انقلاب اسلامی، همان انقلاب مردم و ملت مسلمان بشمار می رود. این حركت، پس از تشكیل نهادهای قانونی، دچار ركود نمی شود و فلسفه و منشاء چنین حركتی عوض نمی شود، بلكه همین حضور و مشاركت و همین حركت جمعی و مردمی ، تغییر كاربری می دهد و به جای انقلاب كردن، در جهت اصلاحات و سازندگی جامعه قدم برمی دارد. از دیدگاه اسلامی، حركت مردمی انقلابی تحت رهبری و هدایت ولی امر انجام می گیرد و پس از آن نیز تحت ولایت فقیه عمل می كند.
ضرورت استمرار حركت مردمی است كه دستور تشكیل بسیج ، پس از پیروزی انقلاب و تشكیل شورای انقلاب صادر می شود. یعنی زمانی كه كشور در حال نهادینه شدن و شكل یافتگی است، ضرورت حضور مردم احساس می شود. از این جهت حضور مردم، ضروری می شود كه حركت و جنبش اجتماعی مردم ، ایستا نشود و همان مردمی كه برای اهداف بلند و آرمانی انقلاب كردند، همان مردم باید آن را حفظ نمایند و چنین تفكری را توسعه دهند. یعنی در جمهوری اسلامی ایران، سازمان بسیج برای حفاظت و حراست از دستاوردی است كه خود مردم قیام نمودند و حكومت دلخواه خود را به وجود آوردند. چنین تفكری است كه تهدیدات خارجی به كشور را تعرض به خود می داند و آن را وظیفه دولت نمی داند، بلكه وظیفه خویش می داند تا از آسیب وارده جلوگیری نماید و حمله را دفع می نماید.
هنگامی كه دشمن سرسخت این مردم، وارد آبهای خلیج فارس می شود و خطر حمله به ایران نزدیكتر می گردد، فرمان بسیج عمومی در پنجم آذر ماه سال 1358 صادر می شود. روشن است در چنین وضعیتی بسیج عمومی باید كاركرد دفاعی و نظامی داشته باشد. زیرا كشور در وضعیتی است كه ارتش آن آمادگی دفع چنین حمله ای را ندارد. اصولاً در چنین شرایطی ارتش دستخوش تحول می شود و توان رزمی آن بسیار پایین خواهد بود. دیگر نیروهای نظامی (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ) و انتظامی (كمیته انقلاب اسلامی سابق، شهربانی سابق و ژاندارمری سابق) برای امنیت داخلی و جریانات سیاسی به وجود آمده اند و توان دفاعی اندك ندارد.
آنچه كه در این هنگام، می تواند داروی شفابخش باشد، حضور گسترده مردم و آمادگی روحی و جسمی آنان برای دفاع از سرزمین و حكومت می باشد كه در واقع بسیج عمومی نظامی است. با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران حركت نظامی بسیج شتاب بیشتری به خود گرفت. زیرا در هنگام تشكیل بسیج، صرفاً تهدید آمریكا علیه ایران، درخلیج فارس وجود داشت یعنی خطر در حد تهدید بود و هنوز به مرحله حمله و تجاوز نرسید، ولی در 31 شهریور 1359 تجاوز از جنوب و غرب كشور، از سوی عراق و كشورهای هم پیمان به صورت سراسری و گسترده انجام گرفت، از این نظر تشكیل هسته های مقاومت، جدی تر شد و كاركرد بسیج به عنوان، كاربردی نظامی و دفاعی مفهوم پیدا كرد.
 

كاركرد بسیج در نظام اسلامی

تبیین كاركرد بسیج در جمهوری اسلامی ایران از این حیث دارای ارزش و اهمیت است كه دارای رویكردی نوین و اختصاصی است. یعنی برخلاف نظریه جامعه شناختی كه حركت مردمی را برای انقلاب ضروری می داند و پس از تشكیل نهادهای قانونی، بسیج عمومی را لازم نمی دانند و جلوی هر حركت اجتماعی و مردمی را خواهند گرفت. رویكرد نوین جمهوی اسلامی به بسیج، موجب گردید نخبگان و توده های انقلابی، پس از انقلاب، منفعل نشده بلكه همان نخبگان و همان توده ‌مردم، در جهت حفاظت و حراست از انقلاب، به راه خود ادامه دهند.

اگر بخواهیم كاركرد بسیج را در طی دو دهه پس از تشكیل بسیج مورد مطالعه قرار دهیم، باید از نظر زمانی آن را به 4 دوره تقسیم كنیم:
دوره اول: 1358 تا 1360
دوره دوم: 1361 تا نیمه اول 1367
دوره سوم: نیمه دوم 1367 تا 1370
دوره چهارم: 1371 تا 1380
 

دوره اول: 1358 تا 1360

این مقطع از عمر بسیج ، دوران طفولیت و ولادت است. ولادت بسیج را می توان مصادف با صدور فرمان بسیج عمومی در آذرماه 1358 دانست. از صدور فرمان تا جنگ تحمیلی، بسیج عمومی به معنی لغوی واژه بسیج، رایج بود یعنی در طول مدت چند ماه (حدود 9 ماه) در مردم آمادگی بوجود آمد تا در برابر خطرات احتمالی مقاومت كنند. هنوز حمله ای صورت نگرفته تا بسیج به معنی واقعی و حقیقی آن ایجاد شود، عضویابی، آموزش و سازماندهی نیروهای بسیجی انجام گرفت ولی مرحله بكارگیری و انجام مأموریت ، جنبه عملی به خود نگرفت.
هدف از تشكیل بسیج و آموزش مردم، فراهم كردن زمینه و بستر دفاع در برابر تجاوز بود. هنوز از نوع، میزان و چگونگی تجاوز اطلاعات كافی در دست نبود. بنابراین هدف گذاری و برنامه ریزی بسیج، یك پیش بینی منطقی به حساب می آمد.
قسمت اول عمر بسیج ، بیشتر از نظر رویكرد دارای اهمیت بود. یعنی در این دوره، شرایطی فراهم آمد كه بر اساس دیدگاه امام راحل (ره) پیرامون ضرورت تشكیل بسیج، اهداف بسیج و برنامه های آن زمینه كاركرد نظامی و دفاعی را بوجود آورد. ولی دستاورد مهم این مقطع، رویكرد مشترك به بسیج بود كه دولت و ملت به ایجاد سازمان بسیج برای دفاع از انقلاب اسلامی پی برده بودند و از این جهت دیدگاههای دوگانه یا چندگانه مشاهده نمی شود. وحدت نظر و نگاه واحد، مشخصه مقطع اول عمر بسیج به حساب می آید.
پاره دوم این مقطع ، با شروع جنگ تحمیلی آغاز می شود كه نیروهای آموزش دیده به صورت داوطلب به سوی جبهه ها حركت می كنند و در جنگهای نامنظم و عملیاتهای كوچك علیه رژیم بعث عراق شركت می كنند. چندان مهم نبود كه نیروهای بسیجی و مردمی تحت چه سازمان و تشكیلاتی بسیج می شوند، نحوه‌ اعزام آنان چگونه است، برنامه ریزی بسیج چگونه صورت می پذیرد و در عرصه نبرد، در چه قالب های نظامی سازماندهی می شوند، چگونه می جنگند و با چه ابزاری نبرد می كنند. آنچه مهم بود اینكه انگیزه دفاع مردمی و بسیج نظامی بسیار بالا بود و برای دفع متجاوز باید اقدام كنند و با سلاح یا بدون سلاح، جنگ را در زندگی خود وارد كردند.
اندكی از آغاز جنگ نگذشته بود كه بسیج نیروها به عهده سپاه پاسداران گذاشته شد.
بر اساس مصوبه مجلس شورای اسلامی، در تاریخ دی ماه 1359، تشكیلات بسیج مستضعفین به سپاه پاسداران و انقلاب اسلامی محول گردید و سازمان بسیج ملی منحل شد.
به استناد ماده 9 اساسنامه‌سپاه، مصوب 1361 برنامه ریزی، سازماندهی ، اداری، فرماندهی و اجرای آموزشهای عقیدتی – سیاسی و نظامی اعضای بسیج مستضعفین به عهده سپاه پاسداران گذاشته شد و هدف از تشكیل واحد بسیج مستضعفین ایجاد تواناییهای لازم در كلیه‌ افراد معتقد به قانون اساسی و اهداف انقلاب اسلامی، به منظور دفاع از كشور، نظام جمهوری اسلامی و همچنین كمك به مردم هنگام بروز بلایا و حوادث غیرمترقبه داشته شد. سپاه پاسداران كه مسؤولیت امنیت داخل كشور را بر عهده داشت، با شروع جنگ به كمك ارتش جمهوری اسلامی ایران شتافت و از اولین روز جنگ ، عرصه نبرد را حوزه مأموریت خود در نظر گرفت و با پیوست واحد بسیج مستضعفین ، اعزام نیروهای بسیجی به جبهه ها از طریق سپاه پاسداران انجام می گرفت. در نتیجه برنامه ریزی برای آموزش، اعزام، بكارگیری و تجهیز، نسبت به اوایل جنگ، حالت بهتری به خود گرفت. از این زمان كاركرد دفاعی و نظامی نیروهای بسیجی تعریف دقیق تری به خود گرفت و رویكرد بسیج تا سال 1360، جنبه عملی، عینی و واقعی به خود گرفت و نیروهای بسیجی جزء نیروهای اصلی عمل كننده در مناطق جنگی به حساب می آمدند. اقدامات بسیجیان همرزم پاسداران، كاركردی مثبت و سازنده از خود به جای گذاشت زیرا عمده نیروهای اعزامی به جبهه، از میان افراد ذخیره و ویژه بسیج بوده كه از نظر رفتار و عملكرد، شباهت زیادی با پاسداران انقلاب اسلامی داشته اند
.
 

دوره دوم: 1361 تا نیمه اول 1367

در مقطع دوم عمر بسیج ، كاركرد مثبت و فرهنگ ساز آن ادامه پیدا كرد. انجام عملیاتهای بزرگ در جبهه های جنوب و غرب كه از سوی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی انجام می گرفت و یا به صورت مشترك با ارتش اجراء می شد، حضور انبوه عظیم مردم را طلب می كرد. از همین روی در طی سالها سازمان بسیج گسترش بیشتری پیدا كرد و پایگاههای مقاومت بسیج علاوه بر مساجد و محلات كه پایگاه مردمی را تشكیل می دادند، دامنه آن به دیگر اقشار جامعه و طبقات اجتماعی توسعه پیدا نمود.
واحد بسیج برای عضویابی و ترغیب افراد داوطلب به شركت در جنگ، برنامه ریزی اساسی انجام داد. در مقطع اول عمدتاً نیروهای از قبل آموزش دیده برای حضور در عملیاتها به جبهه اعزام می شدند ولی از آنجا كه در این دوره احتیاج به بسیج عمومی شده و در نیتجه افراد جدید باید وارد حركت منطقی و پایدار بسیجی شدند. فرآیند جذب و شیوه های صحیح عضویابی به دقت مورد بررسی قرار گرفت. در آغاز این مقطع تحولی عظیم در امر جذب بوجود‌ آمد و آن تشكیل بسیج دانش آموزی در مدارس بود. التهاب و هیجان نوجوانان و جوانان دانش آموز برای دفاع از نظام اسلامی با تشكیل واحدهای مقاومت در سطح مدارس بیشتر شد. بنابراین در میان رزمندگان، نوجوانانی مشاهده می كنیم كه توان حمل سلاح، تجهیزات انفرادی و امكانات را ندارند ولی نشاط و شادابی حضورشان در جنگ. حماسه ای دیگر آفرید و شهید محمدحسین فهمیده ، حماسه ساز حماسه سازان عرصه خون و آتش شده كه درباره اش بنیانگذار جمهوری اسلامی تعبیر به رهبر نموده اند.
در طول مدت جنگ، بیش از 550 هزار دانش آموز بسیجی به جبهه عزیمت نمودند كه از میان آنان بیشتر از 36000 دانش آموز شهید شده و 2853 نفر جانباز و مجروح و 2433 نفر آزاده تقدیم انقلاب نموده اند.
در این دوره، آموزشهای قبلی بسیجیان كافی نبوده و سازمان بسیج با ایجاد مراكز آموزشی، تقویت و توسعه كمی و كیفی آموزشهای اعزام به جبهه را به عنوان برنامه اصلی خود قرار داد. آموزش های كوتاه مدت یك هفته ای و 15 روزه به آموزش چهل و پنج روزه اعزام به جبهه تبدیل گشت. علاوه بر آموزشهای عمومی بسیج، آموزش های تخصصی نیز رواج یافت و با توسعه یگانهای رزمی سپاه گردانهای ضد زره و ضد تانك تشكیل شد. در نتیجه تربیت بسیجیانی كه بتوانند با موشك آرپی جی 7 كار كنند بسیار ضروری بود. از دیگر مشخصه این مقطع كه به واسطه گستردگی جنگ و عملیات از یك سوی و حضور گسترده مردم و جوانان از طرف دیگر لازم به نظر رسید پشتیبانی از رزمندگان بود كه تجهیز انفرادی و لوازم جنگی رزمندگان در این دوره افق روشن و تازه ای به خود گرفت و علاوه بر بسیج نیروی انسانی ، بسیج امكانات و لوازم مورد نیاز جنگ، بر عهده بسیج گذاشته شد. ستاد جذب و هدایت كمكهای مردمی تشكیل شد، وزارتخانه های مختلف در این زمینه فعال شدند، بسیجیان ادارات و كارخانجات، علاوه بر حضور در جبهه ، امكانات ملی وزارتخانه ای را برای گسیل به جبهه آماده می نمودند. معاونت جنگ در اكثر وزارتخانه ها تشكیل شد. كارشناسان و متخصصین وزارتخانه ها به همراه لوازم و امكانات، اندیشه و فكر خود را صرف پیشبرد جنگ نمودند. جهاد سازندگی برای جذب كمكهای مردمی بیشتر از دیگران در صحنه حضور پیدا كرد.
ویژگی این دوره از جنگ و عمر بسیج این است كه بسیج عمومی به معنای واقعی تشكیل شد .اگر درمقطع اول ، افراد ذخیره و ویژه بسیج و سپاه به جبهه های جنگ اعزام می شدند ، و از قشر اجتماعی مشخصی به حساب می آمدند ، در این دوره ، همه اقشار ، برای ورود به بسیج آمادگی پیدا كردند .دامنه سنی رزمندگان از طیف محدود به طیف گسترده 13 الی 80 سال و حتی كمتر و بیشتر تبدیل شد . اعزام تحصیل كرده ها ، كارشناسان ، متخصصین در درشته های مختلف به جبهه ، وضعیت و حالت عادی پیدا كرد .
جلوه حضور اقشار در جنگ را می توانیم در این دوره به خوبی مشاهده كنیم .گاه كارگران یك كارخانه ، دسته جمعی به سوی جبهه حركت می كردند ، یعنی اعزام نیروها و تركیب افراد ، یك شكل ، هم رسته ، هم سال و دارای همنوایی اجتماعی مناسبی بوده اند . گاه دانش آموزان مدرسه به همراه معلم ، رئیس مدرسه و دیگران به جبهه می رفتند .
طرح های ویژه تبصره 2آموزش و پرورش ، طرح اعزام 6 ماهه دانشجویان ، طرح 20درصد وزارتخانه ها و ادارات نشانه های قشربندی اجتماعی رزمندگان و جلوه های حضور اقشار مختلف در بسیج است .
حضور زنان كه از ابتدای جنگ ، حالت نمادین داشت و عده ای از زنان فداكار ( بومی و غیر بومی ) در خطوط مقدم جبهه یعنی در شهرهای سونسگرد ، بستان ، آبادان ، خرمشهر و غیره پا به پای رزمندگان می جنگیدند و عده ای نیز به اسارت رفتند و تعدادی نیز شهید و مجروح گشتند ، در این دوره فعالیت چشمگیر ، منسجم و قانونمند را از سر گرفتند . بخش اعظم فعالیت های جذب امكانات و كمك های مردمی را زنان به عهده گرفتند . با حضور در مساجد و حسینیه لوازم انفرادی ، تجهیزات ، آذوقه و البسه رزمندگان را تهیه می كردند و گروهی از آنان ، خود مسوولیت انتقال ، انبارداری و توزیع آن را در بین رزمندگان را بر عهده می گرفتند .
ترغیب و تشویق همسران ، فرزندان ، برادران دیگر افراد را برای اعزام به جبهه بر عهده داشتند . بدرقه و اسقبال رزمندگان را چنان باسیته انجام می دادند كه در هنگام بدرقه ، عزیمت كنندگان ، روی بازگشتن را نداشته و در هنگام استقبال ، اندك مدتی در پشت جبهه در مرخصی بسر برده و مجددا برای حضور در جنگ ثبت نام می كردند .
در این زمان كاركرد بسیج به گونه ای مثبت و اثرگذاز بوده كه حاصل آن روییدن و سبز شدن فرهنگ و تفكر بسیجی است . فرهنگی كه نیروهای مردمی آرزوی برخورداری ان را داشتند . نمادهای فرهنگی چنین تفكری ، بسیار مقدس بود . چفیه ، سجاده ، مهر جبهه ، یادداشت ها و دیگر وسایل رزمندگان بسیجی ، شعاع تاثیرش به پشت جبهه انتقال پیدا كرد . مردم كوچه و خیابان و حتی زنان با تاسی از چنین نمادی ، فرهنگ بسیجی را ابراز و اظهار می كردند . فرهنگ بسیجی ، فراتر از مرزهای ایران اسلامی است و تفكر ناب آن كه برگرفته از اسلام ناب محمدی (ص) بود ، به ممالك اسلامی و ملل محروم و تحت ستم ، كشیده شد . پیشانی بند ها و سربندهای سرخ ، سبز و سفید با شعارهای الهی ، از پیشانی رزمندگان به پرواز در امده و بر فراز آسمان های قلب و روح جوانان لبنانی ، فلسطینی ، بوسنیایی و دیگر رزمندگان مسلمان به گردش در امد . این كاركرد بسیج را در این دوره می توان كاركرد؟ بسیج نامید .
در پایان این بخش ، بیان این مطلب دارای اهمیت است كه رویكرد نوین بسیج كه اختصاص به جمهوری اسلامی ایران دارد ، در طی همین چند سال ، سازماندهی گردید و از حالت ذهنی ، و نظری به حالتی پایدار ، استمرار و واقعی در آمد و همگان بر اقدامات و فعالیت های بسیجیان مهر صحت و اعتبار زدند . شایستگی عملكرد بسیجیان به اندازه ای است كه نه تنها انقلابیون ، طرفداران انقلاب ، بلكه بی تفاوت ها و گاه معترضین و مخالفین انقلاب ، بر وجود چنین فرهنگ و تفكری ارزش قائل می شوند
.
 

دوره سوم : نیمه دوم 1367 الی 1370

در حقیقت با پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل ، مبنی بر آتش بس بین ایران و عراق ، مقطع دوم به پایان رسید یعنی پایان جنگ تحمیلی ، پایان مقطع دوم عملكرد بسیج به حساب می آید و مرحله جدیدی از عمر بسیج آغاز می شود . از جهتی مقطع سوم ، با مقطع اول شباهت دارد ، زیرا بستر حركت منطقی بسیج و زمینه های عملكرد آن فرو ریخت و مولفه های كاركردگرایی پنهان گردید . بنابراین كاركردهای مختلف و سازنده بسیج كه در حال توسعه بوده ، به یكباره افول كرد .
نتیجه این روند ، فرجامی چون مرحله اول عمر بسیج را تداعی می كند و دوباره این سوال در ذهن متبلور می شود كه در شرایط كنونی ( پس از جنگ ) بسیج چه ضرورتی دارد ؟
تحول اجتماعی و تغییر در تاریخ انقلاب اسلامی ، زمینه را برای تغییر نگرش ها فراهم ساخت ، زیرا ، پس از جنگ ، مردمی كه هشت سال جنگ را اداره كردند و هشت سال سختی زندگی را تحمل كردند و در طول این مدت ، پشتیبانی مالی ، امكانی و معنوی از جنگ و نظام اسلامی كردند ، انتظار دارند در مقطع سوم ، طعم پیرین زندگی و آسایش را بچشند ، دوران صلح ، دوران سازندگی و آبادانی ، جایگزین دوران ویرانی و آوارگی شود .
برای بررسی بیشتر این مقطع ، می توان از دو زاویه به موضوع نگاه كرد .
الف - نگاه اول بر پایه بینش استوار است .
ب- نگاه دوم بر پایه عمل استوار است .
از نظر بینش ها و نگرش ها ، مساله این است كه نظام اسلامی تثبیت شد و نهادهای قانونی ، استحكام و پایداری لازم را به دست آوردند .در نتیجه احتیاجی به حضور و مشاركت بسیجیاندر صحنه سازندگی و عمران نیست . زیرا از نظر جامعه شناسان و سیاستمداران ، بسیج برای حركت توده ای انقلاب است . یعنی در واقع بسیج سیاسی باید صورت گیرد تا نظام حكومتی سنتی به نظامی جدید و دمكراتیك تبدیل شود . و در رویكرد نوین بسیج ، توجه به بسیج نیروها و منابع و امكانات برای پیشبرد جنگ در دستور كار قرار گرفت . زیرا همزمان با تاسیس بسیج ، كاركرد آن نیز بر محور دفاعی و نظامی استوار گردید . در نتیجه بسیج جمهوری اسلامی شباهت زیادی به شبه نظامیان ، پارتیزان اه و ارتش های مردمی پیدا كرد كه بسیاری از ارتش های جهان ، دارای پشتوانهارتش مردمی هستند و در هنگام جنگ از ظرفیت و استعداد منابع انسانی و امكانات كشور برای پیروزی در جنگ استفاده می كنند و بسیج ملی را بوجود می آوردند .
در نگاه اول ، نگرش ها یا برمبنای بسیج سیاسی استوار است كه برای ایجاد انقلاب لازم می آید و یا برمبنای بسیج ملی ( نظامی ) استوار است كه بعنوان پشتوانه ارتش كلاسیك و نیروهای مسلح به كار بر می آید .
در مقطع سوم از عمر بسیج ، نه احتیاج به بسیج سیاسی بود كه انقلاب را بوجود آورد نه احتیاج به بسیج ملی و همگانی كه به كمك ارتش خطر تجاوز را برطرف سازد و دشمن را از خاك خود بیرون نماید ، زیرا با آتش بس ، دشمن از خاك جمهوری اسلامی عقب نشینی كرد و به مرزهای بین المللی بازگشت . از این نظر فلسفه وجودی بسیج ، اهمیت خود را از دست داده و شرایط مقطع اول عمر بسیج فراهم آمد .
تفاوت این مقطع با مقطع اول در این است كه در مقطع اول شرایط اجتماعی برای تاسیس بسیج بوجود آمد و با حضور ناوگان های امریكایی در خلیج فارس و پس از آن با شروع جنگ ، بستر تشكیل بسیج فراهم گردید و نگرش ها و كنش ها توام گردید . بنابراین در ك این معنی كه بسیج باید بوجود آید ، بسیار آسان می نمود . دلیل آن حضور دشمن در منطقه ئ تجاوز سربازان آن به خاك جمهوری اسلامی بود . اما در مقطع سوم كه شرایط انقلاب را ندارد و موقعیت جنگ نیز از بین رفته است ، تداعی بسیجی به جز بسیج سیاسی و بسیج نظامی بسیار سخت بود .
در نگاه دوم كه بر پایه عملكرد استوار است ، به یكباره حضور و مشاركت بسیج را از حد اعلای آن به حداقل رساند . زیرا دیگر جنگی در كار نبود تا جذب ، آموزش ، اعزام ، پشتیبانی و حمایت معنوی از رزمندگان به عمل آید . دیگر شرایط برای اشاعه و ترویج فرهنگ بسیجی فراهم نبود . در چنین زمانی بسیج ، مظهر انسجام و وحدت اقشار مختلف جامعه به حساب نمی آمدند حركت شتابدار بسیج به یكباره باز ایستاد و مردمی كه در جلوی خود ، بسیجیان را الگوی زندگی می دانستند ، فعالیت آنان در تجمع پایگاه مقاومت خلاصه گردید . یعنی بسیج تا حدی هویت خود را از دست داد . مردمی كه به تازگی می خواستند ، بسیج را الگوی خود قرار دهند و فرهنگ بسیجی را در زندگی و مرام خود پیاده نمایند ، دیگر آثاری از اقدامات و فعالیت های شایسته بسیجیان به چشم نمی خورد . یعنی كنش ها به كمترین میزان خود رسید . عمل بسیج كاهش یافت و برای آشنا شدن با بسیج ، باید به سراغ عمل گذشته ( زمان جنگ ) رفت . یعنی عمل بسیجی ، مد روز نیست ، بسیجی الگوی نوجوان امروزی نیست . وجه اشتراك مقطع سوم با آغاز بسیج در این است كه خلاء بینشی و كنشی حاكم در مقطع اول ، در این زمان بوجود آمد ، البته از نظر شدت وحدت آن ، پایین تر از مقطع اول بوده است ولی از نظر ماهیت و نوع بسیج ، سخت تر از مرحله اول .زیرا از نظر رویكرد ، به جز بسیج سیاسی و بسیج نظامی تصویر دیگری از بسیج در منابع علمی و به صورت واقعی و عینی در كشورهای جهان قابل رویت نبود . بنابراین صرف نظر از اشتراك و افتراق این مقطع با یكدیگر ، وضعیت و شرایطی كه در مقطع اول حاكم بود ، در سال 1367 الی 1370 بوجود آمد .
ابتكار استراتژیك رهبر فرزانه انقلاب اسلامی برای گذر از این بحران ، ایجاد تحول در ساختار و سازمان بسیج بود یعنی تبدیل واحد بسیج مستضعفین به نیروی مقاومت بسیج ، كه در آن ماموریت های اساسی نیروی مقاومت ، بدقت تبیین شد . این ابتكار كه به ارتقاء و تقویت سازمان بسیج انجامیده است نگرش منفی حاكم بر جامعه را كه در پی تضعیف و یا انحلال بسیج بود ، به یكباره متحول مرد و چالش های ذهنی بوجود آمده ، موجب گردید ، اندیشه انحلال مغلوب گردد .
ابتكار فرمانده معظم كل قوا ، علاوه بر ره آورد نگرشی كه احیا دوباره بسیج را وجب گردید ، جهت عملی و كنشی آن نیز معلوم گردید . در تبیین ماموریت و وظایف نیروی مقاومت ، هدف از تشكیل نیثرو را جذب ، آموزش ، سازماندهی ، بكارگیری ، تجهیز و حفظ و انسجام بسیجیان دانسته اند . یعنی هدف از تشكیل بسیج ، ایجاد آمادگی لازم برای دفاع است . اصل بسیج ، آمادگی است ، هرچند در صحنه عمل و واقع ، از خود فعالیتی نشان ندهد . با این بیان ، فلسفه وجودی بسیج را تثبیت نموده و ضرورت آن را محرز دانسته اند و در تشریح ماموریتی دیگر ، همكاری با دولت و وزارتخانه ها را از وظایف بسیجیان بر شمردند كه در واقع نواندیشی در رویكرد بسیج حاصل شده است . نواندیشی در رویكرد به بسیج تا سال 1370 ادامه یافت تا جهت ها و حدود اندیشه نوین مشخص گردد كه در فرآیند سازندگی كشور ، نقش و جایگاه خود را تحت عنوان بسیج سازندگی به دست آورد .
 

دوره چهارم : 1371 الی 1380

در انتهای مقطع سوم ، شرایط اجتماعی برای كاركرد جدید بسیج آماده شد ، همگن پذیرفتند كه در دوران سازندگی ، سازندگان سنگر ، خط ، پل و اسكله ، می توانند روستاها و شهرهای ویران شده را بازسازی كنند و یا دوباره بسازند . شاید بیش از دیگران ، رئیس دولت كه رئیس جنگ بود ، دریافت كه بسیجیان می توانند در عرصه سازندگی ، حماسه ای دیگر بیافرینند و به پیشنهاد دولت ، سپاه كه متولی امر بسیج بود ، بسیج سازندگی را كاركرد غالب بسیج ترسیم نمود و اقدامات امنیتی ، اجتماعی و فرهنگی را در اولویت بعدی قرار داد .
كاركرد بسیج سازندگی را می توان در دو سه محور مطالعه نمود . محور اول ایجاد سازمان ها و قرارگاه های سازندگی در سپاه و بسیج است كه قرارگاه قرب نجف اشرف ، در نیروی مقاومت بسیج تشكیل شد . مسوولیت اجرای پروژه های عمرانی ، كشاورزی ، صنعتی و فنی را بر عهده گرفت .پروژه های ملی و كلان كشور توسط قرارگاه به اجرا در آمد . محور دوم تاسیس بنیاد تعاون بسیج با موسسات تابعه ، قدم دیگری برای توسعه عمران و سازندگی بشمار می رود كه شامل سرمایه گذاری ها ، ساخت مسكن ، پرداخت وام ، تولیدات ، خدمات رفاهی و خدمات علمی می شود .
محور سوم اشتغال زایی است كه در مرحله سازندگی و نیز هدف از تاسیس بنیاد تعاون ، بكارگیری بسیجیان واجد شرایط در امر تولیدو تجارت به حساب می آمد . البته توفیق نیروی مقاومت بسیج در این زمینه نسبی بود و كاركرد اقتصادی بسیج برای عمران و اشتغال همانند كاركردهای نظام ، امنیتی و اجتماعی اثر بخش نبود .
در سال های آغازین این مقطع ، تهدید و تهاجم اساسی دشمن علیه جمهوری اسلامی ایران ، قتل های فرهنگی بود . این هجوم كه بخش عمده ای از كشورهای جهان سوم فراگرفته بود وقتی برخی از كشورهای توسعه یافته را ردپایی نیز از این هجوم در امان نبودند ، بطور مشخص برای انحراف جوانان ایرانی برنامه ریزی شد تا ایران اسلامی به سرنوشت اندلس ( اسپانیا ) دچار شود . بنابراین دستگاه های فرهنگی كشور همانند دوران دفاع مقدس ، برای مقابله با تهاجم فرهنگی ، نیروها را بسیج ساختند . هرچند در این زمینه ، نظیر دفاع نظامی موفقیت نداشتیم و زیرا ابزار و شرایط لازم برای فعالیت های فرهنگی در اختیار نبود .نیروی مقاومت بسیج شاید بیش از هر ارگان فرهنگی دیگر توانسته است دفاع نماید . انجام پروژه های تحقیقاتی فرهنگی ، آگاهی سازی جوانان ، ترتیب دادن نمایشگاه های تهاجم فرهنگی و یافتن مظاهر و مصادیق تهجم از جمله كاركردهای مثبت بسیج در این مقطع می باشد .
از نیمه این مقطع یعنی سال های 74 ، 75 به بعد كاركرد فرهنگی ، بسیج ، جای خود را به كاركردهای اجتماعی داد كه در قالب همكاری با دولت و وزارتخانه ها اقدامات موثری به انجام رسید . درحقیقت اگر حركت توده ای میلیونی رادر دوران انقلاب بسیج سیاسی بنامیم و حضور بسیجیان در جنگ و دفاع مقدس را بسیج نضامی قلمداد نمائیم ، این مقطع عمر بسیج را می توان بسیج اجتماعی فرض كرد زیرا فعالیت های اجتماعی بسیج هم از نظر تنوع ، هم از نظر كمیت و هم از جهت كارآمدی و بهره وری ، به نحو مطلوب و شایسته عمل نمود . طرح های ملی و دراز مدت ریشه كنی فج اطفال ، آموزش بهداشت زنان جوان . سرشماری اماكن مذهبی ، توزیع دفترچه درمانی روستائیان و غیره نمونه هایی از كاركرد اجتماعی بسیجیان می باشد .
آخرین كاركرد بسیج در دهه دوم متناسب با شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه مورد مطالعه قرار دارد كه بسیج در زمینه امنیت و آرام سازی شهرها و مناطق كشور ایفای نقش نمود . آرام سازی شهرستان اسلامشهر، كنترل آشوب كوی دانشگاه تهران ، برقراری امنیت مردمی در شهرهای استان خراسان جلوه های حركت آرام ساز بسیج طی سالهای اخیر می باشد .
 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 21:45  توسط علي فخري راد   | 
غزه ، چکامه ی حدیث وصل
...

 

شاید در طول تاریخ زندگی بشر در روی کره ی خاکی انسجامی که امروز ما شاهد آن در بین ملل و اقوام مختلف هستیم مشاهده نگردیده است. همدلی و همبستگی که در آن هیچ کدام از عوامل نژادی ،سیاسی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی جغرافیایی و... تاثیر گذار نبوده، بلکه تنها بیداری وجدان ناشی از ظلم و تعدی و بی عدالتی به انسانیت انسان تاثیر گذار بوده است.آنچه در ارتباطات انسانها بیش از همه تاثیر گذار است صدای فطرت خدایی است که این اشتراک بالاترین تاثیر را در میان جوامع بشری دارد. صدای فطرت پاک بلندترین غرش ها و توفان ها و تندرهاست که آحاد انسان ها را چون سیلی خروشان به تکاپو وا می دارد.

اینجاست که وجدان بشری نمود عینی خود را در تاریخ به منصه ی ظهور رسانده است در حالیکه حکومت ها در این وادی تنها شاهد و ناظر وگاهی همراه ظلم و بی تفاوت بوده اند. وجدان پاک بشری تنها محکمه ای است که نیاز به قاضی ندارد. بدون اعتنا به هیاهو و جنجال ها و تبلیغات مزورانه و منافقانه ی استکبار جهانی مجریان را به داوری منصفانه خوانده و آنان را به صحنه ی محکمه می کشاند و یکه و تنها به مقابله با جنگ و بی عدالتی و بیدادگری قد علم می کند اما وجدان پاک بشری به همه ی حاکمان و حکومت های خود سر اثبات کرد که اراده ی ملت ها در چارچوب قوانین تصنعی خود ساخته ی بشری نمی گنجد بلکه خارج از حصار و تمام وابستگی های جاهلانه ی قومی، نژادی، زبانی و ملیتی فریاد بلند خود را به گوش تمام انسان های ستمدیده رساندهو آنان را به همبستگی تنگاتنگ برای رهایی فرا می خواند و به یاری و همکاری صمیمانه دعوت می نماید.آیا سزاوار نیست که حکومت ها از این حوادث عبرت بیاموزند و گمان مبرند که مردم ابزار و وسیله ای برای نیل به اهداف شومشان هستند.آری پا برهنگان حقیقتا دارای ارج و منزلت می باشند، به قول صائب تبریزی:

از مردم افتاده مدد گیر که اینان 

با بی پرو بالی ، پر و بال دگرانند

چون احساس کنند در هر گوشه از جهان خاکی انسانی مورد ستم و بیدادگری قرار گیرد به پای خیزند و با جان و دل از آنان حمایت کنند زیرا که این اصل ندای پاک فطرت همه انسان هاست.رهبر همه آزادگان جهان فرمود :  « ای کوفیان اگر دین ندارید در زندگی خود آزاده باشید »

دعوتی که آغازگر آن انبیاء و اولیاء و مصلحان پاک سیرت از آغاز خلقت بوده اند و در طول تاریخ با همان تفکر پا به عرصه ی مبارزه نهاده اند.آری این چنین بود ای برادر، حماسه عزت در عین مظلومیت که با مقاومت بی نظیر کوس رسوایی رژیم سفاک صهیونیستی را در هم پیچید و حدیث وصل و وحدت انسانی را در کل جهان به منصه ظهور و کمال رساند و مردم جهان یک صدا فریاد لبیک ای غزه ما تو را تنها نخواهیم گذشت سر دادند.غزه ی آغشته به خون بعد از پشت سر گذاشتن حوادث گوناگون و تجربه ی راه های مختلف و همراهان نیمه راه که بار دیگر صحنه ی غم انگیز کربلا و پیام خسته ی «هل من ناصر ینصرنی» با پیام خون کودکان معصوم و جوانان سلحشور و پیرمردان و پیرزنان غیرتمند و دریا دل در هم آمیخته و حماسه ی همبستگی فطرت و انسانیت را در سراسر گیتی متجلی کرده و «کلّ یوم عاشورا و کلّ ارض کربلا» را جامه ی عمل پوشانیده است.این است پیام غزه : چکامه ی بلند حدیث وصل برای همه ی انسان ها در پهنه ی تاریخ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:22  توسط علي فخري راد   | 
abbas.jpgحضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در روز چهارم شعبان سال 26 ه. ق(1) در مدینه منوره دیده به جهان گشود.


پدر بزرگوارش على بن ابى طالب قنداقه او را در بغل گرفت و پس از خواندن اذان در گوش راست و اقامه در گوش چپ، نام او را عباس گذارد.
مورخان نوشته‏اند: على علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویى با جنگجویان آگاهى داشت.
مادر با فضیلتش فاطمه معروف به «ام‏البنین‏» دختر حزام بن خالد كلابى بود. (2)
واژه «عباس‏» از نظر لغوى به معناى «بسیار ترش‏رو» است. و یا به معناى شیرى كه شیران دیگر از او فرار كنند.(3)انتخاب این نام نشان دهنده توان، قدرت، شجاعت و صلابت آن بزرگوار است. لذا مورخان نوشته‏اند «سماه امیرالمومنین علیه السلام بالعباس لعلمه بشجاعته و سطوته و صولته و عبوسته فى قتال الاعداء و فى مقابلة الخصماء؛ على علیه السلام او را به این خاطر عباس نامید كه به شجاعت، قدرت، صلابت و شهامت او در جنگ با دشمنان و در رویارویى با جنگجویان آگاهى داشت.» (4)
گاهى هم حضرت امیر علیه السلام قنداقه عباس را مى‏گرفت، آستین او را بالا مى‏زد و بازوانش را مى‏بوسید و گریه مى‏كرد و مى‏فرمود: «دست‌هاى او در راه یارى برادرش حسین قطع مى‏شود.» (5)
حضرت عباس القاب مختلفى دارد كه هر یك بیانگر بخشى از مقام، عظمت و سجایاى اخلاقى اوست. «ممقانى‏» شانزده لقب براى او برشمرده است؛ مانند:
1. ابوالفضل؛ یعنى پدر فضایل (و یا او پسرى به نام فضل داشت)
2. ابوالقربه؛ كه سقا و آبرسان بود.
3. قمر بنى هاشم؛ چون داراى چهره‏اى زیبا بود. صاحب مقاتل الطالبین مى‏نویسد: «عباس، زیبا و نیك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هیكل سوار مى‏شد، پاهایش به زمین كشیده مى‏شد و به او قمر بنى هاشم مى‏گفتند!» (6)
استاد مرتضى مطهرى مى‏گوید: «عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مى‏برد.» (7)
4. عبد صالح (بنده شایسته)
5. المواسى (ایثارگر)
6. الفادى (فداكار)
7. الحامى (حمایت كننده)
8 . الواقى (نگهبان و محافظ)
9. الساعى (تلاشگر)
10. باب الحوائج (وسیله بر آمدن حاجات)
11. حامل اللواء (پرچمدار)
و ...
عباس با لبابه دختر عبیدالله بن عباس (پسر عموى پدرش امام على علیه السلام) ازدواج كرد و از او دو فرزند به نام عبیدالله و فضل (8) داشت .
در این نوشتار بر آنیم تا گوشه‌هایى از فضایل و اوصاف آن حضرت را كه مى‏تواند الگو و اسوه ما باشد تقدیم شما خوانندگان گرامی كنیم:
صاحب مقاتل الطالبین مى‏نویسد: «عباس، زیبا و نیك منظر بود، وقتى بر اسبى درشت هیكل سوار مى‏شد، پاهایش به زمین كشیده مى‏شد و به او قمر بنى‌هاشم مى‏گفتند!»
 

الف) طاعت و بندگى

آنچه بیشتر از چهره حضرت عباس در ذهن‌ها به تصویر كشیده شده و زبان‌ها گویاى آن است‏ شجاعت اوست و حال آن كه قبل از همه چیز آن حضرت یك بنده سرا پا تسلیم الهى است، و تمام عظمت‌ها و ارزش‌هاى او زیر سایه همین بندگى و اطاعت محض الهى قرار دارد كه به نمونه‏هایى اشاره مى‏كنیم:

1. بنده صالح خدا: امام صادق علیه السلام این لقب گران سنگ را به او داد؛ چنان كه در زیارتنامه آن حضرت مى‏خوانیم: «السلام علیك ایها العبد الصالح المطیع لله ... ؛ سلام بر تو اى بنده صالح و فرمانبر خدا.» (9)

2. آثار سجده بر پیشانى: قرآن یكى از نشانه‏هاى بندگان مخلص خدا را آثار سجده در پیشانى آنها مى‏داند: «سیماهم فى وجوههم من اثر السجود»(10)؛ «نشانه‏هاى آنها در صورت‌هایشان بر اثر سجده‏هاى زیاد [در پیشگاه الهى نمایان] است.»

و حضرت عباس این گونه بود؛ در تاریخ مى‏خوانیم: «و بین عینیه اثر السجود؛ [در پیشانى] و بین چشمان او اثر سجده [نمایان] بود.» (11)

نقل شده كه روى قاتل عباس كه از طایفه «بنى دارم‏» بود، سیاه شده بود. علت را از او پرسیدند. گفت: «من مردى را كه در وسط پیشانى او اثر سجده بود كشتم كه نامش عباس بود.» (12)

و جعفر نقدى درباره او چنین مى‏گوید: «و هو من عظماء اهل البیت علما و ورعا و نسكا و عبادة؛ او از بزرگان اهل‌بیت است از نظر دانش و پارسایى و نیایش و عبادت.» (13)

این ویژگى عباس براى تمامى شیعیان درس بزرگى است تا بندگى خدا را در راس همه كارهاى خود قرار دهند و راز و نیاز و عبادت‌هاى شبانه و سجده‏هاى طولانى براى خدا را در زندگى خویش هرگز فراموش نكنند.

بسوزان دلى را كه سوزى ندارد             سحر كن شبى را كه روزى ندارد

 الهى به آن سر كه شور تو دارد            به آن دل كه در سینه، نور تو دارد

به شوق شهیدان در خون تپیده                  به اشك یتیمان محنت كشیده

به نام عزیزى كه نام از تو دارد                    به ملك ولایت، مقام از تو دارد

چنان كن كه شرمنده، فردا نباشم            سرافكنده در پیش زهرا نباشم

ب) ولایت مدارى و امام‏شناسى

از ویژگی‌هاى مهم حضرت عباس امام‏شناسى و اطاعت مطلق از امامان خویش بود .

پس از شهادت پدر بزرگوارش امام على علیه السلام ودایع امامت و مقام ولایت تامه به امام حسن مجتبى علیه السلام سپرده شد. عباس با جان و دل، فرمانبردار و مطیع بى‏چون و چراى برادر و امام خود بود. وقتى امام حسن علیه السلام مجبور شد با معاویه صلح كند و مورد طعن و شماتت «یا مذل المؤمنین؛ اى خوار كننده مؤمنان‏» قرار گیرد، حضرت عباس بیش از پیش همراه و در ركاب امام خویش بود، و با شمشیر برهنه مانند یك سرباز جانباز از برادر و امام خویش محافظت مى‏كرد. در مراسم تشییع آن حضرت كه جنازه را تیرباران كردند، بر حضرت عباس خیلى گران آمد و اگر دستور امام و برادرش حضرت حسین علیه السلام نبود، از یكایك آنان انتقام مى‏گرفت .

استاد مرتضى مطهرى مى‏گوید: «عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مى‏برد.»

بعد از شهادت امام حسن علیه السلام همواره در خدمت امامش، حضرت حسین بن على علیهماالسلام بود . در مورد ولایت مدارى و امام‏شناسى حضرت عباس به نمونه‌هایى اشاره مى‏شود:

1. در زیارتنامه آن حضرت كه از سخنان امام صادق علیه السلام است چنین مى‏خوانیم: «... المطیع لله و لرسوله و لامیرالمؤمنین والحسن والحسین صلى الله علیهم؛ [سلام بر تو اى بنده صالح و] مطیع خدا و رسولش و پیرو امیرمؤمنان و حسن و حسین كه درود خدا بر آنان باد.» (14)

2. هنگام خروج از مدینه امام حسین علیه السلام ندا داد: «این اخى - این قمر بنى‌هاشم فاجابه العباس لبیك لبیك یا سیدى فقال له الامام علیه السلام: قدم لى یا اخى جوادى فاتى العباس بالجواد الیه؛ كجاست‏ برادرم ... كجاست ماه بنى‏هاشم؟ پس عباس جواب داد: بله بله اى آقاى من! آنگاه امام حسین علیه السلام فرمود: اى برادر، اسبم را حاضر كن، پس عباس اسب حضرت را حاضر نمود.» (15)

3. در عصر تاسوعا شمر با چهار هزار نفر وارد كربلا شد. یكى از نقشه‏هاى او براى كاستن از یاران امام حسین علیه السلام امان دادن به عباس و برادران او بود. وقتى جناب عباس شنید كه شمر امان نامه آورده اصلا به او اعتنا نكرد و جواب او را نداد، تا این كه امامش به او فرمان داد كه جواب شمر را بگوید، عباس فرمود: «چه مى‏گویى؟» عرض كرد: «شما و برادرانت در امانید.» عباس غیرتمند سراسر وجودش آتش گرفت و فریاد او بلند شد: «تبت ‏یداك و لعن ما جئت ‏به من امانك یا عدو الله اتامرنا ان نترك اخانا و سیدنا الحسین بن فاطمة و ندخل فى طاعة اللعناء و اولاد اللعناء اتومننا وابن رسول الله لا امان له؛ دست‌هایت ‏بریده باد و لعنت [خدا] بر آنچه كه از امان نامه آورده‏اى. اى دشمن خدا! آیا دستور مى‏دهى كه ما برادرمان و آقایمان حسین علیه السلام پسر فاطمه علیهاالسلام را رها كنیم و داخل اطاعت لعنت‏شدگان و فرزندان لعنت‏شدگان شویم؟ [عجبا] آیا به ما امان مى‏دهى در حالى كه فرزند رسول خدا [حسین بن على] در امان نیست.» (16)

این جملات حاكى از معرفت و عشق عمیق حضرت عباس به امام خویش حسین بن على علیه السلام است. به این جهت است كه مورخان نوشته‏اند؛ عباس در كربلا به خاطر تعصبات قبیله‏اى و خانوادگى با دشمن نمى‏جنگید:

«... بل كان یعرف ان دین الله قائم بالحسین و هو عمودالدین، مجاهد عن دین الله و عن شریعة المصطفى و حامى عن ابن رسول الله و عن بنات الزهراء كما قال انى احامى ابدا عن دینى و عن امام صادق الیقین نجل النبى الطاهر الامین؛ بلكه همواره مى‏شناخت كه دین خدا به حسین علیه السلام پاینده است و او ستون دین است و براى دین خدا و شریعت پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله جهاد [و مبارزه] مى‏كند و [بدین جهت، حضرت عباس با جان و دل] از فرزند رسول خدا و از دختران زهرا حمایت و پشتیبانى كرد؛ چنان كه خود فرمود:

«به خدا اگر دست راستم را قطع كردید به راستى [همچنان] از دینم حمایت مى‏كنم و از امامى كه یقین راستین دارد [دفاع مى‏كنم؛ آن امامى كه] پسر دختر پیامبر پاك و امین مى‏باشد.» (17)

از این جا به ویژگى سومى در وجود حضرت عباس پى مى‏بریم و آن شناخت و معرفت آن جناب است .

استاد مرتضى مطهرى مى‏گوید: «عباس اندامى بسیار بلند و قامتى رشید و زیبا داشته كه امام حسین علیه السلام از نگاه كردن به او لذت مى‏برد.»

ج) بصیرت ژرف

بیشتر منحرفان از امامت و ولایت، ظاهربین و ساده اندیشند. قرآن كریم درباره دنیاپرستان مى‏فرماید: «یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا و هم عن الآخرة هم غافلون‏»؛ «آنان تنها ظاهرى از زندگى دنیا را مى‏دانند و از آخرت غافلند.» (18) ولایت مداران باید ژرف اندیش و ژرف نگر باشند .

از امتیازات ویژه حضرت عباس، بصیرت نافذ و ژرف اندیشى خاصى بود كه تمام خطوط جامعه و رگه‏هاى كفر و نفاق را به خوبى مى‏شناخت، و ولایت‌مداران را نیز دقیقا شناسایى كرده بود. امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس مى‏فرماید:

«كان عمنا العباس نافذ البصیرة؛ عموى ما عباس داراى بصیرت ژرف بود.» (19)

در مقابل، یكى از كاستی‌هاى عمر سعد كه به دام یزید و ابن زیاد افتاد، نداشتن تیزبینى و بصیرت بود. ابن زیاد با بهره‌بردارى از این كمبود فكرى، فردى فرومایه و هزار چهره؛ یعنى «شبث ربعى‏» را با او همراه ساخت تا او را توجیه كند. شبث كوشید به عمر سعد القا كند كه حسین، كافر حربى است كه قتلش واجب مى‏شود و به همین جهت، قتل او در ماه حرام اشكالى ندارد. (20)

ولایت مدارى و ژرف اندیشى، از نیازهاى شدید زمان ما براى تمام طبقات است؛ چرا كه بصیرت ژرف و عمیق اندیشى باعث مى‏شود خطوط فكرى و سیاسى را به خوبى بشناسند و در موضع گیری‌ها دقیقا بر خط صحیح و مستقیم امامت و ولایت‏ سیر نمایند .

امام صادق علیه السلام درباره عمویش عباس مى‏فرماید: «كان عمنا العباس نافذ البصیرة؛ عموى ما عباس داراى بصیرت ژرف بود.»

د) شجاعت

از صفات بارز و برجسته حضرت عباس كه همگان حتى غیرمسلمانان با آن آشنایى دارند، شجاعت و دلیرى ایشان است. از آغاز امیرالمؤمنین علیه السلام براى این موضوع سرمایه‌گذارى نموده بود، آنجا كه به برادرش عقیل - كه اطلاعات وسیعى از نسب قبایل عرب و تاریخ گذشته آن روز داشت - سفارش فرمود كه از اقوام اصیل و شجاع عرب، همسرى براى من انتخاب كن كه زاده شجاعان و وارث دلاورى و شهامت‏ باشد؛ زیرا مى‏خواهم از این ازدواج، فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید. عقیل پس از بررسى و جستجو «ام‌البنین كلابیه‏» را پیشنهاد كرد، كه حضرت با او ازدواج كند؛ چرا كه در جامعه [آن روز] شجاع‏تر و دلیرتر از اجداد و پدران او نبود. (21)

از «حضرت ام‌البنین‏» چهار پسر رشید و قهرمان به نام عباس، عبدالله، عثمان و جعفر به دنیا آمدند، كه بزرگ‏ترین و شجاع‏ترین آنها حضرت عباس بود .

استاد شهید مطهرى مى‏گوید: «آرزوى على علیه السلام در ازدواج با ام‌البنین در وجود مقدس حضرت ابوالفضل علیه السلام تحقق یافت.» (22)

به نمونه‏هایى كه شجاعت آن حضرت را مى‏رساند اشاره مى‏كنیم:

1. درباره ویژگی‌هاى حضرت عباس در تاریخ مى‏خوانیم:

«كالجبل العظیم و قلبه كالطود الجسیم لانه كان فارسا هماما و بطلا ضرغاما و كان جسورا على الطعن والضرب فى میدان الكفار والحرب؛ [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود؛ چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شیرگون بود و در [وارد كردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با كفار جسور [و بى‏باك] بود.»

2. در معالى السبطین چنین بیان شده است: «ولا یقاس بشجاعته الا شجاعة ابیه و اخیه؛ شجاعت عباس با شجاعت پدرش[على علیه السلام] و برادرش [امام حسین علیه السلام] مقایسه مى‏شود.» (23)

در تاریخ مى‏خوانیم: «هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حمله ‏ور شدند.»

و در ادامه مى‏گوید: «در شجاعت عباس همین بس كه وقتى دشمنان صداى او را مى‏شنیدند رگ‌هاى بدنشان مى‏لرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلب‌هایشان از وحشت مى‏تپید و پوست‏ بدنشان جمع مى‏شد. با توجه به این شجاعت و شهامت‏ بود كه ابن زیاد براى او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود مى‏خواست كه او را از حسین علیه السلام بگیرد.» (24)

همین شجاعت و قدرت او بود كه پشتوانه محكمى براى امام حسین علیه السلام بود؛ هر چند تكیه امام حسین علیه السلام بر خداوند بود، اما وجود حضرت عباس كه یك بنده خالص شجاع و توانمند خداوند بود در واقع یارى خدا از طریق اسباب طبیعى بود؛ لذا شهادت حضرت عباس سخت‏ بر امام حسین علیه السلام اثر گذاشت و صریحا آنگاه كه كنار بدن برادر آمد فرمود:

«الآن انكسر ظهرى و قلت ‏حیلتى؛ اكنون كمرم شكست و راه چاره‏ام كم شد.» (25)

این سخنان از زبان معصومى صادر مى‏شود كه تعارف و زیادگویى و خلاف واقع در كلام و مرامشان راه ندارد. و وقتى كه عباس اجازه میدان خواست امام حسین علیه السلام فرمود: «اذا مضیت تفرق عسكرى؛ هرگاه [از دستم] بروى سپاهم از هم مى‏باشد.»

تاریخ نویسان نوشته‏اند: «لم یبق الحسین بعد ابى الفضل الا هیكلا شاخصا معرى عن لوازم الحیاة؛ از امام حسین بعد از [مرگ] ابى الفضل جز هیكلى [و مشتى استخوان] خالى از لوازم حیات و زندگى باقى نماند.» (26)

دشمنان هم سخت از مرگ عباس شاد شدند و جرات و جسارت پیدا كردند، و بر اصحاب و خیمه‏هاى امام حسین علیه السلام حمله‏ور شدند. در تاریخ مى‏خوانیم: «لما قتل العباس تدافعت الرجال على اصحاب الحسین؛ (27)هنگامى كه عباس كشته شد، مردان [دشمن از هر سو] بر اصحاب امام حسین حمله‏ور شدند.»

تا تو بودى خیمه‏ها آرام بود                  دشمنم در كربلا ناكام بود

تا تو بودى من پناهى داشتم               با وجود تو سپاهى داشتم

تا تو بودى خیمه‏ها غارت نشد            بعد تو كس حافظ یارت نشد

تا تو بودى چهره نیلى نبود                  دست‌ها آماده سیلى نبود

تا تو بودى دست زینب باز بود                بودنت ‏بهر حرم اعجاز بود

تا كه مشكت پاره و بى‏آب شد       دشمن پر كینه‏ات شاداب شد

ه) وفا و فداكارى عباس

یادم ز وفاى اشجع الناس آید          وز چشم ترم سوده الماس آید

آید به جهان اگر حسین دگرى            هیهات برادرى چو عباس آید

  وفا از بارزترین صفات مردان تاریخ و نشانه قوت دین و قدرت امانت دارى است. وفا دژ مستحكمى است كه انسان را تا پایان خط در مسیر راه نگه مى‏دارد.» (28)

در وفا و فداكارى نیز حضرت عباس سرآمد روزگار و الگوى پاكان وفادار، و فداكاران ایثارگر است. در این بخش پایانى، به نمونه‌هایى از وفا و فداكارى حضرت عباس اشاره مى‏كنیم:

صاحب معالى السبطین می‌نویسد: «در شجاعت عباس همین بس كه وقتى دشمنان صداى او را مى‏شنیدند رگ‌هاى بدنشان مى‏لرزید و از ترس صولت و قدرت او، قلب‌هایشان از وحشت مى‏تپید و پوست‏ بدنشان جمع مى‏شد. با توجه به این شجاعت و شهامت‏ بود كه ابن زیاد براى او امان نامه فرستاد و به خیال خام خود مى‏خواست كه او را از حسین علیه السلام بگیرد.»

1. رد امان نامه: رد امان نامه ابن زیاد و شمر - كه قبلا به آن اشاره شد - نشانه وفاى عباس است.

2. اعلان وفادارى در شب عاشورا: در شب عاشورا امام حسین علیه السلام در خطبه معروف خود فرمود: «من به همه شما رخصت رفتن دادم؛ پس همه آزادید بروید و بیعتى كه از جانب من به گردن شما بود برداشتم و این شب كه شما را فرا گرفته فرصتى است، آن را شتر رهوار خود كنید و به هر سو كه مى‏خواهید بروید.» آنگاه چراغ را خاموش كرد و فرصت ‏خوبى براى رفتن بود.

اولین كسى كه وفاى كامل خود را ابراز داشت، حضرت عباس وفادار بود: «فبدا القول العباس بن على علیه‌السلام فقال له: لم نفعل ذلك؟ النبقى بعدك؟ لا ارانا الله ذلك ابدا؛ آنگاه عباس، فرزند على آغاز به سخن نمود، پس به امام حسین علیه السلام عرض كرد: براى چه این كار را انجام دهیم؟ آیا براى آن كه بعد از شما باقى باشیم؟ نه، خدا این را [یعنى جدایى از شما را] هرگز به ما نشان ندهد.» (29)

شاها من ار به عرش رسانم سریر فضل          مملوك این جنابم و محتاج این درم

گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر           این مهر بر كه افكنم و این دل كجا برم

3. اوج وفا در شط فرات: حضرت عباس علیه السلام بعد از شهادت على اكبر مى‏خواست ‏به میدان برود، اما برادر به او اجازه میدان رفتن نداد، بعد از اصرار زیاد فرمود: مقدارى آب براى كودكان بیاور .

پیشانى حسینش را بوسید و به سوى فرات حركت كرد، مشك را پر از آب كرد، خود نیز تشنه بود، مى‏خواست آب بنوشد: «فذكر عطش الحسین و من معه فرقى الماء (30)؛ سپس به یاد تشنگى حسین و همراهان [و كودكان] افتاد، پس آب را [روى آب] ریخت.» و بر خود خطاب كرد:

یا نفس من بعد الحسین هونى         و بعده لا كنت ان تكونى

هذا الحسین وارد المنون                    و تشربین بارد المعین

تالله ما هذا فعال دینى (31)

«اى نفس! بعد از حسین خوارى و ذلت ‏بر تو باد و بعد از او [حسین علیه السلام] تو نباید باشى تا زنده بمانى، حسین در آستانه مرگ قرار گرفته و تو آب خنك و گوارا مى‏نوشى؟ به خدا قسم این كار دین [و آیین] من نیست.»

آنگاه فریاد برآورد: «والله لا اذوق الماء و سیدى الحسین عطشانا (32)؛ به خدا قسم آب نمى‏نوشم در حالى كه آقاى من حسین تشنه است.»

عباس بى‏وفا تو نبودى كنون چه شد        نوشى تو آب مانده حسینت در انتظار

 

اعتراف دشمن به وفاى عباس

هنگامى كه وسایل غارت شده كربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگى بود. یزید و حاضران در مجلس دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده، ولى دستگیره آن سالم است. یزید پرسید: «این پرچم را چه كسى حمل مى‏كرد؟» گفته شد: «عباس بن على‏». یزید از روى تعجب و تجلیل از آن پرچم سه بار برخاست و نشست و گفت:

«انظروا الى هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن والضرب الا مقبض الید التى تحمله؛ به این پرچم بنگرید، [كه بر اثر صدمات] نیزه و زدن [شمشیر] جایى از آن سالم نمانده جز دستگیره آن كه [پرچمدار] آن را با دست‏ حمل مى‏كرده است.»

سالم ماندن دستگیره پرچم، نشان از آن دارد كه پرچمدار تمام ضربات نیزه و شمشیر را كه بر دستش وارد مى‏شده تحمل مى‏كرده ولى پرچم را رها نساخته است .

آنگاه یزید گفت: «ابیت اللعن یا عباس، هكذا یكون وفاء الاخ لاخیه؛ لعن [و ناسزا] را از خودت دور ساختى اى عباس! [و ناسزا زیبنده تو نیست]. این چنین است [رسم و معناى] وفادارى برادر نسبت ‏به برادرش.»(33)

آرى، وفاى حضرت عباس آن قدر فراوان و در حد اعلاست كه پلیدترین دشمنان او هم نمى‏توانند آن را انكار كنند.

پنج امامى كه ترا دیده‏اند                    دست علم گیر تو بوسیده‏اند

چشم خداوند چو دست تو دید       بوسه زد و اشك ز چشمش چكید

وفا و فداكارى عباس در سخنان معصومین علیهم السلام

1. امام سجاد علیه السلام فرمود:  «رحم الله عمى العباس فلقد آثر وابلى وفدى اخاه بنفسه حتى قطعت ‏یداه؛ خداوند رحمت كند عمویم عباس را كه حقیقتا ایثار و جانبازى نمود و جانش را فداى برادر نمود تا آنجا كه دست‌هایش قطع شد.» (34)

2 . امام صادق علیه السلام فرمود: «اشهد لقد نصحت لله و لرسوله و لاخیك فنعم الاخ المواسى؛ شهادت مى‏دهم كه تو براى خدا و رسولش و برادرت خیرخواهى نمودى، پس تو چه نیكو برادر فداكار بودى.» (35)

3. امام زمان علیه السلام در زیارت ناحیه مقدسه خطاب به عمویش عباس مى‏فرماید: «السلام على ابى الفضل العباس المواسى اخاه بنفسه؛ سلام بر ابوالفضل العباس كه با جان خویش با برادر همدردى [و براى او فداكارى] نمود.»

در تاریخ مى‏خوانیم:  [عباس] مانند كوهى بزرگ، و قلبش بسان كوهى خشن [و استوار] بود؛ چرا كه او جنگ آورى بلند همت و سلحشورى شیرگون بود و در [وارد كردن] نیزه و ضربات [بر دشمن] در میدان نبرد با كفار جسور [و بى‏باك] بود.

پى‏نوشت‌ها:

1- برخى سال تولد او را سال 24 ه . ق دانسته‏اند، ر . ك: حسین اسدى، اسوه‏هاى عاشورا .
2- منتهى الامال، ج‏1، ص‏136 .
3- معارف و معاریف، ج‏7، ص ‏206 .
4- جعفر نقدى، زینب كبرى، ص‏12 .
5- معالى السبطین، ج‏1، ص‏26 .
6- تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
7- علامه مرتضى مطهرى، حماسه حسینى، ج‏2، ص‏118 .
8- منتهى الامال، ج‏1، ص‏137 - 138. برخى نوشته‏اند كه او دو فرزند دیگر به نام محمد و قاسم داشت كه در كربلا به شهادت رسیدند. ر . ك: الوقایع و الحوادث، ملبوبى، ج‏3، ص‏30 .
9- مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس، ص‏715 .
10- فتح/28 .
11- ذریعه، ص‏122 .
12- الوقایع والحوادث، ج‏2، ص‏30/ سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله، ص‏293 .
13- زینب كبرى علیهاالسلام، ص‏12 .
14- مفاتیح الجنان، ص‏715 .
15- موسوعة كلمات الحسین علیه السلام، ص‏298 .
16- وقایع الایام، ویژه محرم، ص‏264 .
17- معالى السبطین، ج‏1، ص‏270/ نفس المهموم، شیخ عباس قمى، ص‏177 .
18- روم/7 .
19- نفس المهموم، ص‏176/ ر . ك: اعیان الشیعه، ج‏7، ص‏430 .
20- جام عبرت، سید حسین اسحاقى، ج‏2، ص‏104 .
21- منتهى الامال، ص ‏136/ ر . ك: تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
22- حماسه حسینى، ج‏1، ص‏59 .
23- معالى السبطین، ج‏1، ص‏267 .
24- همان .
25- مقتل خوارزمى، ج‏2، ص‏30 .
26- مقتل مقرم، ص‏269 .
27- ذریعه، ص‏124 .
28- عناوین برگرفته از روایات است. ر . ك: منتخب میزان الحكمه، محمدى رى شهرى، ص‏542 .
29- همان، ص‏400 .
30- كبریت الاحمر، ص‏ 159/ منتخب التواریخ، ص‏258 .
31- ر . ك: ناسخ التواریخ، ج‏2، ص‏345 .
32- بحارالانوار، ج ‏45، ص‏41/ ترجمه مقتل ابى مخنف، ص‏97 .
33- دین و تمدن، ج‏1، ص‏288 و ر . ك: سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله، ص‏300 .
34- بحارالانوار، ج ‏44، ص‏ 298/ تنقیح المقال، ج‏2، ص‏128 .
35- مفاتیح الجنان، زیارتنامه حضرت عباس علیه السلام .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 12:3  توسط علي فخري راد   | 
عبــاس فدايى ولايت ( به مناسبت سالروز تولد حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام )  

abolfazl2.jpgچون آفتاب حيدرى تابيد بر اُم البنين ماه بنى‏هاشم عيان گرديد از آن مه جبين بهر حسين بن على حق پرورد يار و معين بر گو به ماه آسمان بنما رخِ خود را نهان زيرا كه گشته در جهان ماه بنى‏هاشم عيان(1)

آن سان كه از نيسان شدى اندر صدف دُرّ ثمين تا آن كه گردد حامى دين خداوند مبين چونان كه بودى مرتضى بر مصطفى يار و قرين زيرا كه گشته در جهان ماه بنى‏هاشم عيان(1) زيرا كه گشته در جهان ماه بنى‏هاشم عيان(1)

بعد از فراغ
امام على عليه‏السلام بعد از فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام طبق وصيت همسر با امامه(2) ازدواج كرد و مدتى بعد در صدد برآمد با يكى از زنان كه از خانواده‏اى شجاع و دلير باشد، ازدواج كند تا خداوند فرزندى دلير از وى به او عطا فرمايد.(3) به اين منظور از برادرش عقيل كه در علم انساب تبحّر داشت، خواست بانويى از خاندانى اصيل را برگزيند و خود نيز به خواستگاريش برود. ابى‏نصر بخارى در اين باره مى‏نويسد: «قال اميرالمؤمنين عليه‏السلام لعقيل بن ابى طالب ـ و هو اعلم قريش بالنسب ـ اطلب لى امرأةً ولدتها شجعان العرب حتى تلدلى ولدا شجاعا»؛(4) برايم بانويى بياب كه زاده‏ى شجاع‏ترين عرب باشد تا برايم فرزندى شجاع بياورد.

و به اين ترتيب بود كه برادر بزرگتر براى يافتن و سپس خواستگارى از چنين بانويى به فكر فرو رفت و اندكى بعد به ياد دخترى از قبيله‏ى كلابيه افتاد و گفت: «تزوج ام البنين الكلابيه فانه ليس فى العرب اشجع من آبائها»(5)؛ با ام البنين كلابيه ازدواج كن كه در عرب شجاع‏تر از پدران او كسى نيست.

در پى اين اظهار نظر، وى از طرف على عليه‏السلام براى خواستگارى ام البنين به نزد قبيله‏ى كلابيه رفت و مراسم خواستگارى را انجام داد.(6) هرچند اطلاعى از تاريخ اين خواستگارى و ازدواج در دست نيست ولى مى‏توان محدوده‏ى زمانى اين مراسم را با مراجعه به منابع تاريخى مشخص كرد؛ زيرا مى‏دانيم كه تولد حضرت ابوالفضل عليه‏السلام در چهارم شعبان سال 26 هجرى قمرى ذكر شده است.(7)


فاطمه (ام البنين)
فاطمه (ام البنين) از خاندانى ولايت مدار و اصيل بود. خاندانى كه از صفات جوانمردى، دليرى، شجاعت و ... بهره‏اى وافر داشتند. پدرش «حزام بن خالد بن ربيعه» مردى شجاع و مادرش «ثمامه» دختر سهيل بن عامر بن جعفر بن كلاب از بانوان اصيل عرب بود. تا آن جا كه در برخى كتب، نام يازده تن از مادران او را بر شمرده‏اند كه همه، از مادران نجيب و همسران اصيل روزگارشان بوده‏اند.

ام البنين صفات برجسته‏اى در وجود خويش داشت كه برخى از آنان موروثى و تعداى نيز بعد از ازدواج با على عليه‏السلام بروز يافت. شجاعت، دليرى، وفادارى، هنرمندى (ادبيات) و عزت نفس را مى‏توان از دسته‏ى اوّل و ايثارگرى، ولايت‏پذيرى، فدايى امامت شدن و تربيت جوانان صاحب بصيرت و آگاهى را از طايفه‏ى دوم دانست.

آرى در وفادارى او همين بس كه قبل از على عليه‏السلام با كسى ديگر ازدواج نكرده بود و بعد از شهادت اميرمؤمنان عليه‏السلام نيز با كسى ازدواج نكرد(8) و عمرش را در راه تربيت چهار پسر برومندش (عباس، جعفر، عبدالله و عثمان) گذراند و در اين دوره همواره فرزندان فاطمه را بر فرزندان خود مقدم مى‏داشت كه تاريخ در اين‏باره سخن بسيار دارد.(9)

در بصيرت و بينش ولائيش همين كفايت مى‏كند كه علاّمه‏ى مامقانى مى‏نويسد: «علاقه و ارادت او به حسين عليه‏السلام به علت امر امامت بود، و اين كه به فرض سلامت حسين، مرگ چهار فرزند برومندش را بر خود آسان مى‏دانست نشانه‏ى بالا بودن ميزان ايمان اوست و من او را از نيكان مى‏دانم.»(10) ما براى رعايت اختصار تنها به يك نمونه از ولايت مدارى مادر و تربيت كننده‏ى ابوالفضل عليه‏السلام مى‏پردازيم و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.

پس از واقعه‏ى كربلا، «بشير» به مدينه بازگشت تا خبر اين واقعه‏ى تلخ را به مردم بدهد. او با ام البنين عليهاالسلام رو به رو شد و خود را آماده كرد تا خبر شهادت چهار فرزندش را به او بدهد. اما ام البنين مهلت نداد و از سلامتى حسين عليه‏السلام پرسيد. بشير گفت: عباس را كشتند. ام البنين باز از حسين پرسيد و بشير خبر شهادت فرزند بعدى را داد و همين طور خبر شهادت هر چهار پسرش را به او رساند، امّا ام البنين باز از سلامت حسين مى‏پرسيد و مى‏گفت:

يا بشير اخبرنى عن ابى عبدالله الحسين. اولادى و من تحت الخضراء كلهم فداء لابى عبدالله... و زمانى كه خبر شهادت حسين عليه‏السلام را شنيد، گفت: آه كه بندهاى قلبم را پاره پاره كردى.(11)


نور حيدرى
در چهارم شعبان سال 26 هجرى، از دامن ام البنين، نور حيدرى درخشيدن گرفت و خانه‏هاى مدينه را از طلوع صبحى ديگر خبر داد. آرى چشمان منتظر على، ام البنين، زينب، حسن، حسين و ... به سيماى فرزندى دوخته شد كه شبيه پيامبر خدا بود(12) و على عليه‏السلام به شجاعت و دليرى او خبر داده بود. صحت اين پيش‏بينى را از همان لحظه‏ى تولد در سيماى جدّى و مردانه‏ى او مى‏شد ديد. حضرت، فرزندش را در بر گرفت و سيمايش را غرق در بوسه كرد و مراسم شرعى تولد را آغاز نمود. در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت و در هفتمين روز تولد نيز به سنت اسلامى، موى سر فرزند را تراشيد و هم وزن آن طلا يا نقره به فقيران داد و گوسفندى به عنوان عقيقه ذبح كرد.(13)

اميرمؤمنان على عليه‏السلام كه از پس پرده‏ى غيب، جنگاورى فرزندش را در عرصه‏هاى جنگ مى‏ديد، او را عباس ناميد. عباس صيغه‏ى مبالغه از ماده‏ى عبس به معناى درهم شدن پوست و گرفتگى صورت است و امام مى‏دانست كه او بر دشمنان حق عبوس و در جنگ‏ها غيور خواهد بود.(14)


دوران زندگى
زندگى عباس عليه‏السلام را مى‏توان به دو مرحله‏ى كودكى و جوانى تقسيم كرد. دوره‏ى كودكى كه عموما به تربيت و بروز گوشه‏هايى از شخصيت وى گذشت و دوران جوانى تا شهادت كه به سه بخش تقسيم مى‏شود: 1 ـ با پدر (14 سال) 2 ـ در زمان امامت برادرش امام حسن عليه‏السلام (10 سال) 3 ـ در دوران امامت امام حسين عليه‏السلام (10 سال).


دوران كودكى

1 ـ بوسه بر بازوى عباس
علاوه بر وجود پر بركت مادرى با فضيلت و پدرى معصوم، عامل ديگر در رشد الهى عباس، وجود ستارگان فاطمى (حسن، حسين و زينب) در خانه‏ى على عليه‏السلام بود. بى‏گمان عباس در سايه‏ى فضايل آنان به مراتبى والا دست يافت و عظمت آنان را با تمام وجود باور كرد. البته در اين اسوه‏پذيرى اقدامات مادرش ام‏البنين بى‏تأثير نبود، چرا كه وى با مقدم داشتن حسن، حسين و زينب عليهم‏السلام بر فرزندان خود، در تمام موارد، آنان را به مقام والاى خاندان على و زهرا عليهماالسلام آگاه مى‏ساخت. تلاشى كه در نهايت، فرزندانى ولايت‏پذير به بار آورد. على عليه‏السلام نيز حال فرزندش را رعايت مى‏كرد و عنايتى ويژه به او داشت. امام پسر را غرق بوسه مى‏كرد و عواطف خود را بى‏دريغ نثارش مى‏نمود. نقل است كه روزى عباس را در دامان خود نشاند. همه ديدند كه عباس آستين‏هايش را بالا زده است و امام در حالى كه به شدت مى‏گريد و مرواريد اشك از صدف چشمانش جارى است، بر بازوهاى كوچك عباسش بوسه مى‏زند. مادر، حيرت زده قدمى پيش گذاشت و پرسيد: مولاى من! براى چه گريه مى‏كنيد؟ على عليه‏السلام با آهنگى حزين جواب داد: به اين دو دست مى‏نگرم و آنچه را كه بر سرشان خواهد آمد، به ياد مى‏آورم. ام البنين پرسيد: مگر چه خواهد شد؟

امام عليه‏السلام فرمود: آن‏ها را از ساعد قطع خواهند كرد... .

ام البنين كه قلبش از اين خبر به شدت مى‏تپيد، پرسيد: چرا! چرا قطع خواهد شد؟

امام فرمود: دست‏هاى عباس به خاطر يارى اسلام و دفاع از برادرش حسين عليه‏السلام قطع خواهد شد.(15)

ام‏البنين چون هميشه بردبارى پيشه كرد و از اين كه فرزندش فدايى نوه‏ى پيامبر مى‏شد، خدا را شكر كرد.

على عليه‏السلام ادامه داده و فرمودند: ام البنين! فرزندت عباس نزد خداى تبارك و تعالى منزلتى عظيم دارد و خداوند در عوضِ دو دست، دو بال به او خواهد داد كه با آن‏ها با ملائكه در بهشت پرواز كند. همان طور كه جعفر بن ابى‏طالب را دو بال داد. ام‏البنين با شنيدن اين خبر بى‏اندازه خوشحال شد.(16)


2 ـ بصيرت عباس عليه‏السلام
عباس عليه‏السلام از سرچشمه‏ى جوشان علوم پدرش على عليه‏السلام بهره‏ها برده بود.

محدث نورى رحمه‏الله مى‏نويسد: روزى اميرالمؤمنين، حضرت عباس عليه‏السلام و زينب عليهاالسلام را كه كودك بودند، در دامن خود نشاند. در آن روزها عباس تازه زبان گشوده بود و جملاتى كوتاه را مى‏توانست بر زبان براند. على عليه‏السلام به او فرمود: عباس! بگو واحد (يك) كودك شيرين زبان على به تقليد از پدر گفت: واحد. آن گاه على عليه‏السلام از او خواست بگويد: دو. ولى عباس ساكت شد و چيزى نگفت. وقتى علت را پرسيد، فرمود: پدر! شرم دارم با زبانى كه خدا را به يگانگى خوانده‏ام، دو بگويم. اميرمؤمنان پيشانى عباس را بوسيد و از اين رويداد بى‏اندازه شادمان گشت.(17)


دوران جوانى
دوره‏ى چهارده سال و چهل و هفت روز حضور در محضر پدر، دورانى گرانسنگ براى عباس بود تا با شجاعت علوى آشنا شود. وى در برخى جنگ‏ها حاضر مى‏شد تا آداب جنگ را بياموزد و از رشادت‏ها و مديريت پدر درس گيرد. سماوى مى‏نويسد: «عاش العباس مع ابيه اربع عشرة سنة. حضر بعض الحروب فلم يأذن له ابوه بالنزال.»(18)

در بعضى جنگ‏ها حاضر مى‏شد ولى پدرش به او اجازه‏ى جنگ نمى‏داد؛ البته درباره‏ى حضورش در همه‏ى جنگ‏ها اختلاف نظر است و برخى بر اين عقيده‏اند كه او در تمام جنگ‏ها حاضر بود.(19)

برخى نوشته‏اند آن حضرت در جنگ صفين با اين كه حدود دوازده سال داشت، حماسه‏اى شگفت آفريد.

در روضة الشهدا مى‏خوانيم: «در جنگ صفين روزى جوان نقابدارى كه بين سال‏هاى 15 تا 17 بود، از لشكر على عليه‏السلام بيرون آمد و طلب مبارز كرد. هيبت و سطوت او دليل شجاعت و دلاورى او بود. اصحاب معاويه از مبارزه با او ترسيدند. معاويه به مردى شجاع كه او را «ابن شعثاء» مى‏گفتند فرمان داد به مبارزه‏ى اين جوان برود. ابن شعثاء گفت اهل شام مرا با ده هزار سوار برابر مى‏كردند و هفت پسر دارم، يكى را مى‏فرستم تا او را به قتل رساند. هفت پسر يكى بعد از ديگرى رفتند و كشته شدند و دست آخر ابن شعثاء خود به ميدان آمد، جوان مبارز به او حمله كرد و او را نيز نقش بر زمين ساخت. ديگر از لشكر معاويه كسى جرأت نكرد به تنهايى قدم به ميدان گذارد. حضرت على عليه‏السلام نقاب از صورت جوان برداشت و همه ديدند كه او اباالفضل العباس فرزند على است.»(20)

در هر صورت زمان به تندى گذشت تا آن كه مولى على عليه‏السلام توسط ابن ملجم ضربت خورد و در آستانه‏ى شهادت قرار گرفت. امام در شب 21 رمضان ابوالفضل عليه‏السلام را در آغوش گرفت و به سينه‏اش چسباند. آنگاه به فرزند چهارده ساله‏اش فرمود: فرزندم، به زودى در قيامت به وسيله‏ى تو چشم من روشن مى‏شود، «ولدى اذا كان يوم عاشورا و دخلت المشرعة ايّاك ان تشرب الماء و اخوك الحسين عطشان»(21)؛ فرزندم هنگامى كه روز عاشوار شد و تو داخل رودخانه شدى، مبادا آب بنوشى در حالى كه برادرت حسين تشنه است. به اين ترتيب عباس عليه‏السلام را به رسالت بزرگى كه بر عهده‏ى او بود متوجّه ساختند.

وى همچنين دوره‏ى حيات امام حسن عليه‏السلام را نيز درك كرد و آن گاه وارد عصر امامت امام حسين عليه‏السلام شد كه حكايت آن در اين مختصر نمى‏گنجد.


تشكيل خانواده
تنها همسرى كه ابوالفضل عليه‏السلام برگزيد، لبابه دختر عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب بود(22)، يعنى بانويى از خاندان و قبيله‏ى خود. البته زمان ازدواج مشخص نيست ولى مى‏دانيم كه دو پسر (فضل و عبيدالله) نتيجه‏ى اين ازدواج است. در برخى كتب فرزندانى ديگر هم براى عباس برشمرده‏اند كه حسن (از ام ولد)، قاسم و يك دختر و محمد نام داشتند. (ابن شهرآشوب محمد را از شهدا دانسته است).(23)

كنيه‏هاى حضرت اباالفضل عليه‏السلام

سه كنيه براى عباس عليه‏السلام ذكر شده است كه عبارتند از:


1 ـ ابوالفضل
از اين روى كه حضرت فرزندى به نام فضل داشت، به وى اباالفضل مى‏گفتند. گرچه ممكن است از آن جهت كه حضرت سرچشمه‏ى فضائل بسيارى بود حضرت را با اين كنيه مى‏خواندند.(24)


2 ـ ابوالقاسم
به خاطر فرزند ديگرش قاسم به وى اباالقاسم مى‏گفتند. برخى معتقدند قاسم همراه پدر در كربلا شهيد شد.(25) جابر انصارى خطاب به حضرت مى‏گويد:

السلام عليك يا اباالقاسم، السلام عليك يا عباس بن على.(26)


3 ـ ابوالقربة
در تاريخ خميس و مقاتل الطالبين به نقل از جرمى بن العلا از زبير اين كنيه را براى عباس عليه‏السلام نقل كرده‏اند.(27)

او به اين دليل كه از كودكى سقايى مى‏كرد در ميان بنى‏هاشم به ابا القربة (صاحب مشك) معروف شد.


لقب‏هاى عباس بن على عليهماالسلام
لقب‏هاى هر شخص، گذرگاهى براى شناخت حقيقى او هستند، زيرا درباره‏ى اهل‏بيت عليهم‏السلام اين القاب براساس ويژگى‏هاى واقعى كه از آنان ظهور و بروز مى‏يافت به آن‏ها داده مى‏شد. از اين روى مطالعه لقب‏هاى عباس عليه‏السلام مى‏تواند سرفصل‏هاى مناسبى از شخصيت وى را به دست دهد. عمده‏ى اين القاب چنين است:

قمر بنى‏هاشم، باب الحوائج، طيار، اطلس، شهيد، عبد صالح، عبد صديق، سقا، كبش الكتيبه، سپهسالار، قهرمان علقمه، پرچمدار، ناصر ابن رسول الله، داعى الى سبيل الله، ولى الله، ناصح، مظلوم، المطيع لله و رسوله، المواسى (فداكار)، صابر، مجاهد، محامى، دافع، المجيب، حبيب الله و ... .(28)

در اين مختصر تنها به شرح چند لقب مى‏پردازيم:


قمر بنى‏هاشم
حضرت عباس در ميان خاندان بنى‏هاشم به قمر و ماه تشبيه مى‏شد چون تلألؤ چهره‏ى زيبا و نورانى‏اش همگان رابه شگفتى وا مى‏داشت. آرى او نه تنها ماه بنى‏هاشم كه ماه جهان اسلام بود. و از همين كه به وى اين لقب را داده‏اند مى‏توان فهميد كه بعد از امام معصوم، در بين بنى‏هاشم جوانى خوش سيما و ماه رخسار چون او نبود.(29)


طيار
اين لقب برگرفته از رواياتى است كه امام على عليه‏السلام در ضمن آن بشارت مى‏دهد به اين كه خداوند به عباس مانند جعفر بن ابى‏طالب دو بال در بهشت براى پرواز مى‏دهد كه شهيدان به مقامش غبطه مى‏خورند.(30)


سقا

از بزرگترين و بهترين القاب حضرت كه بيش از ديگر القاب مورد علاقه‏اش بود، سقا مى‏باشد. پس از بستن راه آب رسانى به تشنگان اهل بيت به وسيله‏ى نيروهاى فرزند مرجانه جهت از پا در آوردن فرزندان رسول خدا، قهرمان اسلام بارها صفوف دشمن را شكافت و خود را به فرات رساند و آب به تشنگان اهل بيت رساند كه سرانجام منجر به شهادتش نيز شد.(31)

آرى هنگامى كه حضرت ابوالفضل تشنگى اهل بيت و اطفال برادرش را ديد با سى‏سوار و بيست پياده به راه افتاد و راه رود فرات را در پيش گرفت. «نافع بن هلال مرادى» كه از اصحاب بزرگ امام حسين عليه‏السلام بود، پيشاپيش آنان مى‏تاخت. «عمرو بن حجاج زبيدى» كه مسؤول نگهبانى بود، راه را بر نافع گرفت و در نهايت به ياران امام تاختند؛ اما قهرمان كربلا ابوالفضل العباس حمله‏ى آنان را دفع كرد و ياران، مشك‏ها را پر كرده به فرماندهى ابوالفضل عليه‏السلام به مكان خود برگشتند و ابوالفضل به سقّا ملقب شد. بيشتر مردم حضرت را به همين لقب مى‏شناسند.(32)


كبش الكتيبه
به فرماندهى سپاه به دليل حسن تدبر و دلاورى كه از خود نشان مى‏دهد و نيروهايش را حفظ مى‏كند، اين لقب اعطا مى‏شود و اين امر نشان از رشادت بى‏مانند حضرت عباس در روز عاشورا دارد.(33)


علمدار (صاحب راية الحسين عليه‏السلام )
امام حسين عليه‏السلام به دليل ديدن توانايى‏هاى چشمگير عباس، از ميان يارانش تنها او را براى پرچمدارى برگزيد. در نقل‏هاى تاريخى مى‏خوانيم كه: پرچم عباس عليه‏السلام جزو اموال غارت شده‏اى بود كه به شام بردند. وقتى چشم يزيد به آن افتاد، عميقا به آن نگريست و سه بار از جاى خود برخاست و نشست. وقتى دليل اين كار را پرسيدند، گفت: اين پرچم در دست چه كسى بوده است؟ گفتند: به دست عباس برادر حسين. يزيد گفت: تعجبم از شجاعت اوست. تمام قسمت‏هاى آن از پارچه و چوب بر اثر اصابت تيرها و سلاح‏هاى ديگر كه به آن رسيده، آسيب ديده است جز دستگيره‏ى آن، و اين موضع كه كاملاً سالم مانده، حكايت از آن دارد كه تيرها به دست پرچمدار اصابت مى‏كرده ولى او پرچم را رها نكرده است و تا آخرين توان خود پرچم را نگه داشته است و تنها وقتى آخرين رمق خويش را از دست داده، پرچم يا از دستش افتاده يا با دست او با هم افتاده است.(34)


ابعــاد شخصيـتى ابوالفـضل العباس عليه‏السلام
عباس كمالات انسانى را در تمام ابعادش دارد و مى‏تواند الگويى عملى براى جوانان ما باشد از اين رو در اين بخش به گوشه‏هايى از شخصيت وى اشاره مى‏كنيم. ابعادى كه در ضمن احاديث، نقل‏هاى تاريخى، زيارت‏هاى مأثور و ... به آن‏ها اشاره يا تأكيد شده است، مانند:


ايمان

امام صادق عليه‏السلام مى‏فرمود: «كان عمُّنا العباس بن علىّ نافِذُ البَصيرَة، صلب الايمان، جاهد مع ابى عبدالله و ابلى بلاءً حسنا و مضى شهيدا»؛ عموى ما عباس بن على، بصيرتى نافذ و ايمانى استوار داشت و همراه ابا عبدالله جهاد كرد و به نيكويى از امتحان برآمد و شهيد شد.(35)

نمونه‏اى ديگر از ايمان قوى عباس را مى‏توان در پاسخ عميق به پدرش در كودكى (كه بعد از يك، دو نگفت) مشاهده كرد.


عبادت

اصبغ بن نباته مى‏گويد: مردى از بنى‏ابان را ديدم كه چهره‏اش سياه شده بود و من مى‏دانستم كه قبلاً صورتش سفيد بود. از او پرسيدم: چرا چنين شده‏اى؟ گفت:

من جوانى را كشتم كه بين دو چشمانش اثر سجود بود، شبى نخوابيدم مگر اين كه آمد و مرا به جهنم انداخت.

او گفت: مقتول عباس بن على بود.(36)

در مقاتل الطالبين نيز مى‏خوانيم: «بين عينيه اثر السجود»(37)؛ بين دو چشمانش اثر سجده بود.


ادب

عباس چنان پرورش يافت كه در مدت عمرش جز يك مرتبه، برادرش حسين را به اسم صدا نكرد و حتى برادر هم خطاب نمى‏كرد و مى‏گفت: سيدى و مولاى.


شفاعت

در معالى السبطين مى‏خوانيم: در روز قيامت حضرت رسول الله صلى‏الله‏عليه‏و‏آله به امام على عليه‏السلام مى‏فرمايد: از فاطمه بپرس براى شفاعت امت چه دارى؟ على سؤال را مطرح مى‏كند و فاطمه عليهاالسلام مى‏فرمايد: يا اميرالمؤمنين «كفانا لاجل هذا المقام اليدان المقطوعتان من ابنى العباس»(38)؛ اى امير مؤمنان! براى اين مقام دو دست قطع شده از فرزندم عباس، ما را كفايت مى‏كند.


ولايت پذيرى
عباس در روز عاشورا ضمن تهييج برادران به نبرد، آنان را به نكته‏اى ظريف توجه مى‏دهد و مى‏گويد:

امروز روزى است كه بايد بهشت را بگيريم و جان خود را فداى سيد وامام خود نماييم ... اى برادران من! امروز در جان نثارى تقصير نكنيد و كوتاهى ننماييد و خيال نكنيد كه حسين برادر ماست و ما پسران يك پدر هستيم، نه چنان است. آن بزرگوار امام و سيد و بزرگ و پيشواى ما بوده و حجت خداوند عالميان در روى زمين و فرزند حضرت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام و نور ديده‏ى حضرت رسول خدا صلى‏الله‏عليه‏و‏آله است.(39)


بصيرت
عباس نه تنها ولايت مدار بود كه بصيرت و آگاهى دينى نيز داشت و ولايت را نيز از اين ديدگاه بر جانش مقدم مى‏كرد. ابو مخنف مى‏گويد: ابن زياد به پسر سعد نوشت: «در قتل حسين عجله كن مگر آن كه با يزيد بيعت كند.» آن گاه نامه را به دست شمر داد تا به كربلا برساند. عبدالله بن ابى محلّ بن حزام بن خالد از جاى برخاست و گفت: اى امير! على بن ابى‏طالب عمه‏ى مرا كه امّ البنين است، تزويج كرد و از او چهار پسر آورد و اين چهار پسر اكنون با حسين بن على عليهماالسلام هستند، از تو مى‏خواهم نامه‏اى به عنوان امان براى او بنويسى. ابن زياد قبول كرد و شمر هم كه از قبيله‏ى ام البنين بود، به پاخاست و مطلب را تأكيد كرد. ابن زياد امان نامه‏اى نوشت و به عبدالله بن ابى محل داد و او نيز نامه را به آزاد كرده‏ى خود داد كه به كربلا برساند. چون نامه را تسليم قمر بنى‏هاشم عليه‏السلام كرد، آن حضرت فرمود: به خالوى ما بگو ما را نيازى به امان نيست. امان خدا بهتر از امان فرزند سميّه است. سيد نيز در لهوف مى‏نويسد: شمر عقب خيمه‏ها آمد و فرياد كرد:

«أين بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان»، كسى به او جواب نداد. امام حسين عليه‏السلام فرمود: او را جواب دهيد هر چند مرد فاسقى است. حضرت قمر بنى‏هاشم ابوالفضل العباس بيرون آمد و فرمود: چه مى‏گويى؟ شمر گفت: خواهر زادگان من، شما در امان هستيد، بيهوده خود را به كشتن ندهيد.

عباس فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانى كه براى ما آورده‏اى. اى دشمن خدا آيا امر مى‏كنى ما از برادر و از سيد و مولاى خود حسين فرزند فاطمه دست برداريم. و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعين‏ها شويم.(40)

فناداه العباس بن على: تبت يداك يا شمر لعنك الله و لعن ما جئت به من امانك هذا يا عدواللّه أتامرنا ان نترك اخانا الحسين ابن فاطمه و ندخل فى طاعة اللعنا و اولاد اللعنا... .


فداكارى

السلام على العباس بن اميرالمؤمنين، المواسى اخاه بنفسه؛ سلام بر عباس؛ فرزند امير مؤمنان كه جانش را در راه فداكارى به برادرش تقديم كرد.(41)

اين فقره، بخشى از زيارت نامه‏ى منسوب به ولى عصر (عج) است و در زيارت نامه‏هاى ديگر نيز بارها به اين گونه عبارات برمى‏خوريم. از جمله در زيارت نقل شده از امام صادق عليه‏السلام مى‏خوانيم: نِعم الأخ المواسى؛ چه خوب برادرى كه فداكارى كرد! ...(42) و صحنه‏ى كربلا آكنده از فداكارى‏هاى فرزند على عليه‏السلام است تا آن‏جا كه دست راستش را از تن جدا مى‏كنند و او مى‏فرمايد: به خدا قسم اگر چه دست راستم را جدا كريد من همچنان از دين خود حمايت مى‏كنم.

 


والله ان قطعتم يمينى انّى احامى ابدا عن دينى
انّى احامى ابدا عن دينى انّى احامى ابدا عن دينى
و عن امام صادق اليقين


شجاعت
گويى عباس ذخيره‏ى علوى براى كربلاست و على عليه‏السلام به شجاعت‏هاى او چشم اميد دوخته است.

زينب كبرى عليهاالسلام مى‏فرمايد: شب عاشورا از خيمه خارج شدم تا به خيمه‏ى برادرم حسين عليه‏السلام بروم، چون او را مشغول عبادت ديدم به سوى خيمه‏ى ديگر برادرانم رفتم. ديدم كه پسر عموها و برادران و برادرزاده‏هايم گرد هم حلقه زده‏اند و عباس نيز در وسط آنان قرار دارد. مانند شير، نيم خيز بر روى دو پا نشسته و سخن مى‏گفت: ... فردا چه خواهيد كرد؟ ... بدانيد كه اصحاب برادرم نسبت به ما غريبه‏اند و بار سنگين مرد هميشه بر دوش اهل خود اوست. فردا شما بايد در شهادت پيش قدم شويد و نگذاريد آنان بر شما در نبرد سبقت بگيرند.» عباس آن شب به پاسدارى و نگهبانى خيام حسينى مشغول بود و تا صبح لحظه‏اى به خواب نرفت.

دشمن از ترس برق شمشير حضرت ابوالفضل عليه‏السلام نه تنها قدرت شبيخون و حمله به آنان را نيافت بلكه به خواب نيز نرفت ... آرى عباس در روز عاشورا سوار بر اسب، اطراف خيام مى‏گشت و نگهبانى مى‏كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نيايد. در اين هنگام زهير بن قين يكى از ياران با وفاى امام حسين عليه‏السلام نزد ابوالفضل العباس آمد و گفت: در اين ساعت آمده‏ام تا تو را به ياد سخن پدرت على عليه‏السلام بيندازم ... پدرت هنگامى كه مى‏خواست با مادرت ام البنين ازدواج كند، به برادرش عقيل فرموده بود: زن شجاعى از خاندان شجاع برايم پيدا كن، زيرا مى‏خواهم فرزند شجاعى از او به دنيا بيايد و حامى و ايثارگرى فداكار براى برادرش حسين عليه‏السلام باشد... .

غيرت عباس با شنيدن اين سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تسمه‏ى ركاب قطع گرديد و فرمود: اى زهير آيا با اين سخن مى‏خواهى به من جرأت بدهى؟ سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نداشته و در حمايت از او كوتاهى نخواهم نمود. به خدا قسم چيزى به تو نشان دهم كه هرگز نديده‏اى! و در پس اين سخن بود كه به صف دشمن حمله كرد و عده‏ى زيادى از جمله مارد بن صديف ثعلبى؛ قهرمان بى‏بديل دشمن را به خاك افكند.(43)

 


--------------------------------------------------------------------------------

1 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، على ربانى خلخالى، ج 1، ص 139.

2 ـ امامه دختر ابى العاص بن ربيع بود و مادرش زينب (دختر رسول خدا) است. وى در زمان رسول خدا متولد شد و بعد از بلوغ، امام على عليه‏السلام طبق وصيت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام با او ازدواج كرد و بعد از ضربت خوردن در ماه رمضان، چون احساس كرد معاويه مى‏خواهد با او ازدواج كند، از مغيرة بن نوفل بن حارث خواست با او ازدواج كند. تنقيح المقال فى علم الرجال، ج3، ص69.

3 ـ طبق وصيت فاطمه‏ى زهرا عليهاالسلام ، على عليه‏السلام بعد از شهادت وى با امامه و سپس به مرور با ده زن ديگر (غير از كنيزان) ازدواج كرد كه اين تعداد با كنيزان به 29 نفر مى‏رسد. در اين باره كه بعد از امامه با ام البنين ازدواج كرد يا ام البنين همسر چهارمش بود، رواياتى وجود دارد. ـ زندگانى قمر بنى‏هاشم، عمادالدين حسينى، ص 44.

4 ـ سر سلسلة العلويه، ابى نصر بخارى، (314 ه . ق)، ص 88. در منابع ديگر با اندكى تفاوت آمده است. «انظر الى امرأة قد ولدتها الفحولة من العرب لاتزوجها فتلدلى غلاما فارسا»، قاموس الرجال، ج 1، ص 389؛ عمدة الطالب، ص 285؛ ارشاد مفيد، ص 186؛ ابصار العين فى انصار الحسين، سماوى، ص 26، (ترجمة العباس).

5 ـ عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب، ص 285.

6 ـ برخى از منابع از خواب ام‏البنين در روز قبل از خواستگارى و كيفيت آن خبر مى‏دهند. مولد عباس بن على عليه‏السلام ، محمد على الناصرى، ص 36 تا 38.

7 ـ ولد سنة ست و عشرين من الهجرة. ابصار العين فى انصار الحسين، ص 25. عماد الدين اصفهانى مى‏نويسد: «بين ازدواج ام‏البنين و حمل او به عباس، قريب ده سال طول كشيده است. بنابر اين خبر كه حضرت على عليه‏السلام در سال بعد از رحلت پدر حضرت زهرا عليهاالسلام 7 يا 9 زن به حباله آورده است، اگر آخر سال 12 تا اول سال 13 اين ازدواج صورت گرفته باشد و به اتفاقى كه مورخين دارند ام‏البنين چهارمين زنى است كه به خانه‏ى على عليه‏السلام آمد، بايد از سال 13 تا 23 يا 24 كه تولد عباس در اين سال‏ها واقع شده ده سال فاصله باشد؛ زيرا از سال 13 هجرى قمرى تا 61 هجرى قمرى، 48 سال مى‏شود و هيچ كسى ننوشته است كه عباس بيش از 39 سال داشته است و اگر حداكثر 39 را حساب كنيم باز تولد عباس بايد در سال 22 هجرى واقع شده باشد ... از مجموع اين اخبار چنين استفاده مى‏شود كه تولد حضرت ابالفضل عليه‏السلام در بين سال‏هاى 32 تا 36 واقع شده است.» زندگانى قمر بنى‏هاشم، ص 52.

8 ـ لم‏تخرج ام‏البنين الى احد قبله و لابعده... . سرسلسلة العلويه، ص 88.

9 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس عليه‏السلام ، علامه باقر شريف قرشى، ترجمه‏ى سيد حسن اسلامى، ص 28.

10 ـ تنقيح المقال، ج 3، ص 70.

11 ـ تنقيح المقال، ج 3، ص 70.

12 ـ وقتى ابوالفضل العباس در كربلا به شهادت رسيد، امام حسين عليه‏السلام بالاى سرش آمد و فرمود! اللهم اشهد على هؤلاء القوم فقد برز اليهم غلام اشبه الناس خلقا و خُلقا و منطقا برسولك محمد صلى‏الله‏عليه‏و‏آله ، كنا اذا اشتقنا الى وجه رسولك نظرنا الى وجهه ... مقتل خوارزمى، ج 2، ص 30.

13 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس، ص 30.

14 ـ خصائص العباسيه، ص 118.

15 ـ همان، ص 119.

16 ـ سردار كربلا، ص 164؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 141.

17 ـ فرسان الهيجاء، ج 1، ص 190؛ مستدرك الوسايل، ج 3، ص 815.

18 ـ سرسلسلة العلويه، ص 26.

19 ـ محمد على الناصرى معتقد است وى در تمام جنگ‏ها در حرب و محراب و غربت و وطن در كنار على عليه‏السلام حضور داشت. مولد العباس، ص 63.

20 ـ زندگانى قمر بنى هاشم، ص 143.

21 ـ سوگنامه‏ى آل محمد، نقل از معالى السبطين، ج 1، ص 454؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 215.

22 ـ سر سلسلة العلويه، ص 89.

23 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى هاشم، ج 2، ص 122. (تفصيل زندگى را در آن‏جا بخوانيد).

24 ـ مقاتل الطالبين، ص 81؛ عمدة الطالب، ص 285.

25 ـ زندگانى حضرت ابوالفضل العباس، ص 32.

26 ـ بحارالانوار، ج 101، ص 330؛ العباس، ص 80؛ فرسان الهيجاء، ج 1، ص 185.

27 ـ تاريخ خميس، ج 2، ص 284؛ مقاتل الطالبين، ص 83.

28 ـ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 142 تا 149 و 284 تا 292؛ كامل الزيارات، ص 258؛ مفاتيح الجنان؛ مقاتل الطالبين، ص 84؛ عمدة الطالب، ص 285؛ تاريخ خميس، ج 2، ص 284؛ ابصار العين فى انصار الحسين، ص 26 و 30.

29 ـ خصائص العباسيه، ص 131؛ مقاتل الطالبين، ص 85. (و كان يقال له قمر بنى هاشم).

30 ـ بطل العلقمى، ج 2، ص 108 ـ 109؛ ذخيرة الدارين، ص 133، نقل از عمدة الطالب.

31 ـ زندگانى ابوالفضل العباس، شريف قرشى، ص 33.

32 ـ انساب الاشراف، ج 1، ق 1، زندگانى ابوالفضل العباس، شريف قرشى، ص 178.

33 ـ زندگانى ابوالفضل العباس، ص 34.

34 ـ داستان دوستان، ج 2، ص 234، داستان 164. نقل از دين و تمدن، محمدعلى حومانى لبنان؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص190.

«العباس الاكبر و يدعى السقا و يكنى ... و كان صاحب راية الحسين يوم كربلا.» تاريخ خميس، ج 2، ص 284.

35 ـ تنقيح المقال، ج 2، ص 128.

36 ـ العباس، مقرم، ص 76.

37 ـ مقاتل الطالبين، ص 33.

38 ـ سوگنامه‏ى آل محمد، نقل از معالى السبطين، ج1، ص 452؛ مولد العباس، ص 88.

39 ـ محن الابرار، ترجمه‏ى عاشر بحار، ص 279، نقل از چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 192.

40 ـ ارشاد مفيد، ص 230؛ انساب الاشراف، ج1، ق 1؛ ابصار العين فى انصار الحسين، ص 27؛ مقتل الحسين خوارزمى، ج 1، ص 236 و به نوعى ديگر در عمدة الطالب فى انساب آل ابى طالب ج1، ص 286.

41 ـ بحار الانوار، ج 45، ص 66.

42 ـ مفاتيح الجنان.

43 ـ شخصيت فرماندار بزرگ اسلام، حضرت ابى‏الفضل العباس، سيد حسن صدر، ص 104 و 38؛ چهره‏ى درخشان قمر بنى‏هاشم، ج 1، ص 208 و 207.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:58  توسط علي فخري راد   | 
شهیدان ما کویر بی گیاییم ***  شهیدان ما رفیق نیمه راهیم    بیاییدبگیرید دست ما را       ***  که جاماندگان نینواییم                
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:45  توسط علي فخري راد   | 
 
 

 



 نگاه قرآن به آشوب گران

شرح : 

جامعه نيازمند امنيت و آرامش است؛ زيرا خوشبختي و سعادت را جز به آرامش و آسايش نمي داند. هرگونه رفتاري كه به اين بخش از زندگي بشر آسيب رساند به عنوان رفتاري نابه هنجار و غيرقانوني شناخته شده و به شدت با آن مقابله مي شود.

قرآن نيز به سبب آن كه براساس فطرت انساني نازل شده شامل آموزه هاي دستوري در اين باره است تا محيطي آرام و امن براي شهرونداني كه از آن به نام امت ياد مي كند فراهم آورد.

نويسنده در مقاله حاضر كوشيده است تا نقش آشوبگران و اغتشاشگراني را كه با روش ها و رفتارهاي ضدقانوني خود امنيت اجتماعي را به خطر مي افكنند، بر پايه آموزه هاي قرآني تحليل و واكاوي كند. با هم مطلب را از نظر مي گذرانيم.

 
آشوب و اغتشاش، دشمن قانون و امنيت

زماني كه اميرمومنان علي(ع) به دنبال انقلاب توده هاي مردم به همراهي گروهي از نخبگان و ياران خاص پيامبر(ص) به خلافت ظاهري دست يافت، مي دانست كه بازگشت به مسير خط مستقيم پيامبر(ص) بسيار سخت و دشوار است؛ زيرا جامعه پيش از پيامبر(ص) در شرايطي به سر مي برد كه به دور از هرگونه مدنيت و قانون گرايي بود. پيامبر(ص) توانست از مردماني كه به عنوان كودكاني در حوزه فرهنگ و تمدن بودند، مرداني قانونگرا و مدني بسازد. جامعه مدني در حقيقت يك جامعه مدني به اصطلاح امروز بود كه قانون و مدنيت در آن پايه و اساس رفتاري مردم را شكل مي بخشيد. از اين رو شهري كه پيش از اين تنها به سبب حضور توده اي مردم و انباشت گروهي، شكل شهري داشت و از قانون و كتاب و مدنيت بي بهره بود به عنوان يك دولت شهر با تمامي اشكال و ابعاد مدنيت شكل مي گيرد و نام آن به مدينه النبي تغيير مي يابد.

اما در پي يك انتخاب و تحميل نابه جاي برخي از صاحبان قدرت در كنار گروه هائي از منافقان قديم و جديد، مسير تمدني جامعه و امت اسلامي تغيير مي يابد و در يك فرآيند زماني، اشرافيت مدرن و پيشرفته اي در جامعه اسلامي پديد مي آيد. اين جامعه اشرافي مدرن به سبب آگاهي از قانون و حتي قدرت در تغيير قانون و وضع قوانين جديد توانستند تا امت و منابع دولت را به سمت و سويي بكشانند كه منافع مادي آنان را تامين كند.

پذيرش مردمي به عنوان بنيانگذاران نهضت و همراهي با رهبري جامعه به آنان مشروعيت خاصي بخشيده بود تا بتوانند هر چيزي را به نام دين و دولت جا بزنند و منافع خود را تامين كنند. و بدين ترتيب اشرافيت جديد در عصر اسلامي شكل مي گيرد.

در اين ميان به سبب تجاوزطلبي و فشارهاي سنگين به توده ها برخي از رهبران آشنا به پيامبر(ص) و اهداف جنبش و انقلاب اسلامي مي كوشند تا آب را در مسير اصلي خود بازگردانند و دولت اسلامي را چنان كه خواست رسول الله(ص) بود پديد آورند.

پس از انقلاب دوم و پيروزي بر مفسدان اقتصادي و سياسي جامعه اشرافيت جديد با پشتوانه حضور در كنار بنيانگذار مكتب اسلام مي كوشد تا به مقابله با دولت عدالت علوي برخيزد.

اين گونه است كه سه جريان در عصر علوي(ع) پديد مي آيد و اجازه بازگشت به عدالت نبوي را از امت و امام سلب مي كند.

جريانات سه گانه زمان علي(ع)

امير مؤمنان علي(ع) به سه جريان مارقين و ناكثين و قاسطين رو به رو مي شود. نخستين جرياني كه در برابر امير مؤمنان(ع) قد علم مي كنند، مارقين هستند. آنان خود روزگاري عضوي از نهضت انقلاب اسلامي و رهبري آن بودند، ولي اشرافيت پس از پيامبر(ص) آنان را از خط مستقيم اسلام و اهداف آن دور مي كند. از اين رو چون تيري به جاي آن كه دشمن امت و امام را نشانه گيرد راه كج كرده و به سوي امام و امت نشانه مي رود. پيمان شكنان يعني ناكثيني كه در اين زمان پديد مي آيند در حقيقت نه تنها نسبت به امام و قراردادي كه با وي بسته اند پيمان شكني مي كنند بلكه با زير پا گذاشتن قانون، نسبت به جامعه مدني و قانون، بي حرمتي روا مي دارند و اهل امت و جامعه مدني را تضعيف مي كنند.
گروهي از بهترين ياران پيامبر(ع) چون طلحه و زبير كه سيف الاسلام پيامبر(ص) بود با همراهي عايشه همسر پيامبر(ص) از مدينه النبي خارج مي شوند تا بيرون از قانون اسلام و برخلاف شيوه و خواسته و اهداف پيامبر(ص) خواسته هاي نامشروع و غيرقانوني خود را با شورش و آشوب و اغتشاش تحميل كنند. اين جاست كه نخستين گروه اهل بغي و آشوبگران تاريخ اسلامي پديد مي آيد و در برابر دولت عدالت خواه علوي قد علم مي كند. در كنار اين ناكثين و پيمان شكنان، گروهي دومي به نام قاسطين كه همان اشرافيت و نفاق قديم است به رهبري فرزند ابوسفيان شكل مي گيرد. قاسطين كساني هستند كه اصولا با عدالت، ميانه اي ندارند و تنها خواهان آزادي هاي جاهلي و بي بند و باري هاي آن دوران هستند. دشمني آنان با قانون چنان معروف و زبانزد است كه كسي از گروه قاسطين در دوره پيامبر(ص) و پس از آن را نمي توان يافت كه بر اجراي قانون توجه داشته و يا آن را براساس وجدان خويش اجرايي كرده باشد. آنان هرگز تن به قوانين اسلام نداده و در دوره پيامبر(ص) همواره با قانون شكني و قانونگريزي بر آن بودند تا اشرافيت خود را حفظ كنند و خوش گذراني ها و بي بند و باري هاي خود را داشته باشند. اين گروه دوم از قانون گريزان و دشمنان عدالت به همين نام نيز در تاريخ معروف شدند؛ زيرا پيامبر(ص) پيش از اين به حضرت امير مؤمنان علي(ع) اخطار داده بود كه با سه گروه از آشوب گران و قانون گريزان مواجه خواهد شد. در حقيقت اگر پيامبر(ص) براي تنزيل و نزول قوانين ناچار شده بود تا با گروه ها و احزاب مختلف جنگ كند، حضرت امير مؤمنان علي(ع) ناچار بود تا براي تاويل و اجرايي كردن همان قوانين و مدنيت نازل شده از سوي خداوند در جامعه با سه گروه از اغتشاشگران و آشوب طلبان ضدقانون بجنگد.
همكاري و هماهنگي دو گروه ناكثين و قاسطين، دو جنگ بزرگ و خطرناك را بر جامعه اسلامي تحميل كرد و قوانين مسلمانان و دولت اسلامي را به تحليل برد. گروه ناكثين در بصره، جنگ جمل را به رهبري عايشه و طلحه و زبير بر اسلام و دولت اسلامي تحميل كردند و اجازه ندادند تا قوانين اسلامي عدالت محور، منابع مادي و معنوي را به طور يكسان در ميان مردم توزيع نمايد.

انديشه اين كه دولت عدالت بخواهد از علل ثروت هنگفت و راه هاي درآمدي آنان بپرسد و يا آنان را به غارت و چپاول بيت المال متهم سازد، چون خوره خواب را بر ايشان حرام كرده بود و جان و تنشان را مي خورد. آنان دريافته بودند كه اگر سكوت كنند راهي جز اعمال قانون و مصادره بسياري از اموال در پيش رو نخواهند داشت. از اين رو با ثروت هاي باد آورده به جمع لشكر و بسيج آنان پرداختند و گروه هاي ديگري را با نام عايشه و انقلابيون ديروز تحريك و بسيج كردند. اين گونه است كه پول و ثروت در كنار چهره هاي موجه ديروزين اپوزيسيوني را گردآورد تا با اصل نظام علوي به سبب عدالت به جنگ پردازند. حربه آنان اين بود كه دين از مسير اصلي خارج شده و آنان نسبت به دولت اسلامي و امت، احساس خطر مي كنند؛ زيرا دولت علوي همانند دولت هاي گذشته براساس سنت ابوبكر و عمر و عثمان مديريت نمي شود و مي خواهد تا براساس دولت نبوي و شرايط زماني خود عمل كند.

جنگ دوستان ديروز و پيمان شكنان امروز به بهانه بازگشت به اصول دولت هاي گذشته، موجب شد تا قاسطين دور معاويه، نيز به ميدان آيند و دشمنان تنزيل امروز به عنوان دشمنان تأويل به اصل انقلاب حمله كنند. اين گونه است كه دو گروه مخالف يكي به رهبري معاويه از ا شراف و نفاق قديم عصر تنزيلي و ديگري به رهبري عايشه و طلحه و زبير از نفاق و اشرافيت جديد در كنار هم ريشه انقلاب دوم را تهديد مي كنند.

يورش ها و آشوب هاي دو گروه نخست قاسطين و ناكثين موجب شد تا گروه ساده لوح و متعصب به سبب حضور برخي از اصحاب پيامبر(ص) گمان كنند كه شايد علي(ع) اشتباه مي كند و آن دو گروه بزرگ حق دارند. اين گونه است كه از دل دو جنگ جمل و صفين، گروه مارقين بيرون مي آيند و در رهبري و سياست هاي علي(ع) تشكيك مي كنند و گروه مارقين را پديد مي آورند كه خواهان مصالحه و عدول از برخي از قوانين سخت عدالت خواهانه مي شوند تا دست كم دولت اسلامي در ظاهر و شكل، باقي وبرقرار بماند و خون به ظاهر مسلمانان ريخته نشود.

به سخن ديگر، ناكثين (پيمان شكناني) كه جنگ بصره را بر دولت علوي تحميل كردند، در كنار قاسطيني كه جنگ صفين را ايجاد كردند زمينه را براي حضور و مخالفت گروه سومي فراهم مي آورند كه پيامبر اكرم (ص) از آنان به نام مارقين ياد مي كند. آنان كساني هستند كه از فرمان رهبري عبور مي كنند و به دلايل داخلي و خارجي، همانند تيري از كمان بيرون رفته از هدف دور مي افتند و شرايطي را بر دولت قانوني و قانون گرا و عدالت محور تحميل مي كنند.

آشوب هاي داخلي سه گروه پديد مي آورد و موجب مي شود تا اهل بغي كه در آيات قرآني از آنان يادشده در عصر علوي به خوبي خود را نشان دهند آنان چنان زمينه را براي تخريب امنيت و آرامش مردم فراهم مي آورند كه دشمنان دين و ملت به سادگي در شهر «انبار» وارد بر خانه هاي زنان مسلمان و زنان اهل پيمان از شهروندان امت اسلامي مي شوند و خلخال از پاهاي زنان و گوشواره از گوش هايشان بيرون مي كشند وشهر را غارت كرده و به آتش مي كشند و هر كاري را انجام مي دهند بي آن كه از سوي كسي مقاومتي انجام شود.

اميرمومنان علي (ع) به عنوان امام امت و رئيس دولت اسلامي از شنيدن وضعيت پديد آمده به شدت اندوهگين مي شود و بيان مي دارد كه اگر كسي از شنيدن اين مساله دق كند و بميرد بر او ملامتي نيست.
تهديد امنيتي آشوبگران

آن چه در آشوب ها و اغتشاشات داخلي پديد مي آيد، فقدان امنيت و آرامش و آسايش مردم است. جامعه اي كه در آتش آشوب و اغتشاش مي سوزد نه تنها گرفتار بي قانوني و نابودي عناصر جامعه مدني و مدنيت است بلكه مهم ترين عنصر سعادت و خوشبختي فردي و جمعي يعني امنيت و آرامش را از دست مي دهد و اضطرب و نگراني و تشويق دايمي، آن را در بر مي گيرد.

از اين رو خداوند به شدت با هرگونه آشوب و اغتشاش برخورد مي كند و آنان را به عنوان اهل بغي از كساني مي داند كه فساد در زمين كرده و خون ايشان هدر است.

از آن جايي كه آشوب و اغتشاش گري دقيقا در برابر قانون و جامعه مدني قرار مي گيرد، اسلام به گونه اي با آنان رفتار مي كند كه خودشان مي خواهند. به اين معنا كه اغتشاش و آشوب، رفتار و رويه اي است كه قانون را ناديده مي گيرد و جامعه مدني را با خطر هرج و مرج و قانون گريزي رو به رو مي سازد. از اين رو قرآن فرمان مي دهد كه با قانون شكنان و آشوبگران همانند آنان رفتار شود و اعمال قانون در حق آنان به يك معنا بي معناست.

به سخن ديگر، اگر افرادي از امت و شهروندان جامعه اسلامي به هر شكل و علتي قانون شكني كردند، با آنان براساس قوانين برخورد مي شود، اما كساني كه آشوب گر و اغتشاش آفرين هستند و اصولا با قانون و جامعه مدني مشكل دارند، مي بايست به گونه اي ديگر رفتار كرد. از اين رو، لازم نيست كه قوانين درباره آنان به همان شكلي كه با ديگران عمل مي شود، اعمال شود، بلكه شكل ديگري از اعمال مجازات براي آنان تعيين مي شود كه بسيار شديدتر و سخت تر است؛ زيرا اصل مقابله به مثل و قصاص است كه در اين موارد خود را بر قوانين، حاكم و تحميل مي كند.

خداوند درباره اهل بغي و آشوبگران و اغتشاش گراني كه جامعه مدني و قانون را ناديده مي گيرند و مي كوشند تا نابه هنجاري و ضد قانون گرايي را در جامعه نهادينه كنند، رفتاري بسيار سخت را در پيش گرفته است. براساس اين رويه فوق العاده و خاص خداوند اموري را كه براي ديگران حلال است بر ايشان حرام مي كند. (بقره آيه 173 و انعام آيه 145 و نحل آيه 115)

زيرا از نظر اسلام كساني كه اهل بغي مي شوند، از دايره اسلام و قوانين آن بيرون مي روند و شهروندي امت از آنان سلب مي شود و اموري كه به سبب همين شهروندي و اسلام براي آنان مجاز و مباح بود، حرام مي شود (مائده آيه 54)

عدم اجراي قانون در حق آشوبگران

بغي كه به معناي ظلم و ستم (ترتيب العين، ج1،ص 181) و طلب تجاوز از حد ميانه در اموري است كه حد وسط در آن مطلوب مي باشد (مفردات راغب اصفهاني ذيل واژه) در اصطلاح شرعي و فرهنگ قرآني درمورد كسي گفته مي شود كه از امام و رهبري امت نافرماني كرده و از اطاعت امام عادل (القاموس الفقهي) و يا امام معصوم (ع) بيرون رود. كسي كه بر امام عادلي خروج كند، اهل بغي و آشوبگري است كه مي بايست قانون خاصي را درباره او اجرا كرد كه يكي از اين امور، عدم اجراي قوانين عادي و جاري درحق اوست.

به سخن ديگر، خروج از اطاعت امام و نافرماني نسبت به رهبري و دولت اسلامي عادل موجب مي شود تا شخص از حقوق شهروندي خود بيرون رود و قوانين عادي جاري درحق وي اجرا نشود، بلكه قوانين خاص بر او جاري و اعمال گردد. از اين رو چيزهايي كه براي ديگران حتي در شرايط غير عادي حلال مي باشد و شخص به عنوان مضطر مي تواند از آن بهره گيرد، آشوبگر و اهل بغي نمي تواند از آن استفاده كند.
اين بدان معناست كه خروج و نافرماني از رهبري امام عادل و دولت عادل اسلامي وي را از بسياري از حقوق شهروندي بيرون مي برد و شرايط خاص و قوانين خاصي را بر او تحميل مي كند؛ زيرا نافرماني و خروج از اطاعت امام عادل به معناي تن ندادن به قانون و مدنيت است؛ از اين رو رفتار و قوانيني مناسب با آن انجام مي گيرد تا ديگر، كسي خيال خروج از قانون وجامعه مدني را به ذهن خود راه ندهد.
به عبارت ديگر، جامعه مدني بر مدار و محور قانون معنا و مفهوم مي يابد و اين قانون است كه حافظ جان و مال و عرض اوست. اكنون آشوب گر و اهل بغي با خروج از اطاعت رهبري، اصل قانون و هسته اصلي آن را نشانه رفته است؛ بنابر اين مي بايست به گونه اي با او برخورد شود كه راهي جز بازگشت به قانون و مدنيت را نيابد و ديگران نيز اجازه قانون گريزي و مخالفت با رهبري را به خود ندهند.

خداوند درهمين آيات پيش گفته آشوب گران و اهل بغي را بيرون از رحمت خود معرفي مي كند و بغي بر امام را سبب محروميت از آمرزش خود مي داند. بنابر اين اگر كسي حتي درحال اضطراري قرارگيرد كه به دنبال بغي براي او پديد آمده است نمي تواند قوانين اضطراري را براي خود بخواهد و اموري كه دراين زمان حلال است براي خود حلال بشمارد، بلكه به سبب آن كه خود اين شرايط را پديد آورده و از باب اضطرار به اختيار مي باشد نمي تواند از قوانين اضطراري سود برد و در صورت استفاده مجازات مضاعف خواهد شد.
بنابراين شرايط براي اهل بغي و آشوبگر و اغتشاشگر بسيار سخت تر و شديدتر است و قوانين به شكل ديگر درباره او اجرا مي شود؛ زيرا اهل بغي به نوعي دچار ارتداد هستند. به اين معنا كه ارتدادگاه به خروج از اسلام تحقق مي يابد و گاه به نافرماني از رهبري و اطاعت از وي تحقق پيدا مي كند. از اين رو امير مومنان علي (ع) پس از جنگ جمل كه با ناكثين و پيمان شكنان رخ داد فرمودند: به خدا سوگند جنگي با اهل اين آيه (آيه 54سوره مائده) انجام نشد مگر امروز و آن گاه آن حضرت همين آيه را قرائت نمود.(فقه القرآن، راوندي، ج 1، ص 566 و 568).

دراين آيه به صراحت بيان شده كه اهل بغي به سبب و آشوب هايي كه درجامعه اسلامي ايجاد مي كنند، از امت اسلام بيرون رفته و قوانين شهروندي و ايماني درباره آنان اعمال نمي شود و اموري كه براي ديگران حلال است بر ايشان حرام بوده و به شدت در دنيا و آخرت مواخذه و مجازات خواهند شد.
علامه شهير طبرسي در تفسير خود بر اين نكته تاكيد مي كند كه مقصود از قوم در آيه فوق اميرمومنان علي (ع) و اصحاب وي مي باشند كه با باغيان و آشوبگراني چون ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيده وجهاد كرده اند. (مجمع البيان، ج 3 ص 260) بسياري از مفسران مفاد آيه مذكور را از اخبار غيبي و بيان واقعه پيش از وقوع آن دانسته اند (كشاف زمخشري، ج 1، ص 644 و تفسير التحرير، ج 4، جزء 6، ص 235) زيرا اين واقعه هرگز درعصر پيامبر (ص) اتفاق نيفتاد بلكه درعصر اميرمومنان (ع) و خلافت ظاهري آن تحقق يافته است چنان كه خود آن حضرت (ع) به صراحت اعلام مي دارد كه اين جنگ پيش از جمل اتفاق نيفتاده است. بنابر اين بايد گفت ارتدادي كه در جنگ جمل رخ داد به سبب نافرماني از رهبري عادل بوده است.
به سخن ديگر، نافرماني از قوانين و جامعه مدني كه با نافرماني از فرمان هاي رهبري و پيمان شكني پديد مي آيد خود نوعي از انواع ارتداد است و قوانين ارتداد بر آنان بار مي شود كه از جمله اين قوانين كشتن و قتل مرتدان به ويژه به دنبال قانون شكني و تعرض به امنيت و آرامش شهروندان است.
علت تشديد مجازات وبه شكلي عدم اجراي قوانين عادي نسبت به آنان را مي بايست در تهديدات امنيتي رفتارهاي اهل بغي و آشوبگران جست؛زيرا آشوبگران، جامعه را درمسيري قرار مي دهند كه برخلاف هدف و فلسفه وجودي دين و ارسال پيامبران است؛ چون هدف و فلسفه وجودي دين و پيامبران، آموزش قانون و تربيت انسان ها برپايه قانون است كه از آن به تعليم و تزكيه براساس كتاب ياد شده است. (حديد آيه 25) بنابر اين آشوبگران و اهل بغي دقيقا در برابر رسالت هستند. و از آن جايي كه قانون شكني و قانون گريزي و از ميان بردن جامعه مدني، از درون امت انجام مي پذيرد، بسيار خطرناك تر و زشت تر است؛ زيرا پايه هاي جامعه مدني وامت را از ميان مي برد و به دشمنان نيز امكان هجوم و يورش و موفقيت آسان را مي دهد. بنابر اين لازم است كه به شدت با اهل بغي و آشوبگران و اغتشاش گران داخلي برخورد كرد تا جامعه و امت براساس آموزه هاي الهي باقي و برقرار بماند و اهداف و رسالت پيامبران به سرانجام خوشي برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:55  توسط علي فخري راد   |